{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر مقابلت اما با نجاو عجب منتظر خوندن نوشته ات بو

پسرِ مقابلت اما، با كنجكاوى عجيب منتظرِ خوندن نوشته ات بود.
بعد از نوشتن جمله اى كه ميخواستى، اون رو سمتِ پسر برگردوندى و همراه با اخمى محو، به چهره اش خيره شدى.
پسرِ بزرگتر بعد از خوندنِ سوالت، تك خنده اى كرد و نگاهش رو از دفترچه سمتِ چهره اخم آلودت سوق داد:
"من ديوونه ام؟"
به سرعت سرى تكون دادى و بعد، دوباره دفترچه رو برگردوندى و به سرعت شروع به نوشتن كردى.
نوشته ات رو دوباره سمتِ پسر برگردوندى و اون مشغولِ خوندنش شد:
"تو هميشه اذيتم ميكنى!تو مدرسه يك روزِ خوش برام نزاشتى و بعد الان بهم ميگى كه ازت فرار نكنم؟"
جیمین آهى كشيد.پلكهاش رو براىِ چند ثانيه روىِ هم قرار داد و بعد، اونهارو باز كرد و دوباره بهت خيره شد.
تو اما، نفست رو با شدت به بيرون فرستادى و بعد، خواستى از كنارش رد بشى تا هرچه زودتر از اين خونه بيرون برى كه، پسرِ بزرگتر اين اجازه رو نداد.
بازوت رو با احتياط گرفت و نزاشت كه سمتِ در برى:
"يه لحظه بهم گوش ميدى؟لط…"
زمانى كه نگاهت رو از لبهاش گرفتى، جیمین آهى كشيد و دستِ ديگه اش رو به زيرِ چونه ات رسوند.
دیدگاه ها (۳)

با انگشتِ شصت و اشاره اش، چونه ات رو گرفت و صورتت رو سمتِ خو...

تو با همكلاسيت كه برات قلدرى ميكرد تو يك پروژه مشترك بايد با...

مردِ مقابلت، براىِ چند ثانيه تنها بهت خيره شد و بعد، نگاهش ر...

هفت سال اختلافِ سنى كه بينتون وجود داشت؛به تمامِ اختلاف هاتو...

تو تنها مجردِ گروه دوستهات بودى.يا حداقل همه اينطور فكر ميكر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط