{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو با همكلاسيت كه برات قلدرى ميكرد تو يك پروژه مشترك بايد

تو با همكلاسيت كه برات قلدرى ميكرد تو يك پروژه مشترك بايد باهم كار ميكرديد.
تو ناشنوا بودى و بخاطرِ همين موضوع هم هميشه تو مدرسه اذيتت ميكردن.
حالا براىِ انجام پروژه، به خونه پسر رفته بودى اما؛ باهم جر و بحثتون شد.
كوله ات رو گرفتى و قصد داشتى از خونه اش بيرون برى اما، به سرعت مقابلت قرار گرفت.
شروع به نوشتن روىِ دفترچه كرد و بعد،اون رو سمتت برگردوند تا تو بتونى بخونيش:
"از من فرار نكن!من نميتونم باهات تماس بگيرم!زبان اشاره هم بلد نيستم!پس از منِ عوضى فرار نكن…لطفا…!"
نگاهت رو از نوشته ها گرفتى و به چهره عصبى و آشفته اش دوختى.
به زبانِ اشاره، سوالى ازش پرسيدى اما پسرِ مقابلت متوجه سوالت نشد.
جیمین زبانِ اشاره بلد نبود و تو هربار اينو فراموش ميكردى.
دفترچه و خودكار رو از دستش گرفتى و شروع به نوشتن كردى.
دیدگاه ها (۵)

پسرِ مقابلت اما، با كنجكاوى عجيب منتظرِ خوندن نوشته ات بود.ب...

با انگشتِ شصت و اشاره اش، چونه ات رو گرفت و صورتت رو سمتِ خو...

مردِ مقابلت، براىِ چند ثانيه تنها بهت خيره شد و بعد، نگاهش ر...

اخمِ محوى بينِ ابروهات نشست.دستت رو از قفسه سينه ات فاصله و ...

تو و پسرِ يكى از دوستهاى صميميه پدرت علارغمِ خانواده هاتون ك...

از الان به بعد بجای تماشای عکسام میتونی خودم رو تماشا کنی......

𝖕𝖆𝖗𝖙 3بعد از اینکه کار ام تموم شد تا زمانی که کار جدید پیدا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط