{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو با هملاست ه برات قلدر مرد تو پروژه مشتر باد

تو با همكلاسيت كه برات قلدرى ميكرد تو يك پروژه مشترك بايد باهم كار ميكرديد.
تو ناشنوا بودى و بخاطرِ همين موضوع هم هميشه تو مدرسه اذيتت ميكردن.
حالا براىِ انجام پروژه، به خونه پسر رفته بودى اما؛ باهم جر و بحثتون شد.
كوله ات رو گرفتى و قصد داشتى از خونه اش بيرون برى اما، به سرعت مقابلت قرار گرفت.
شروع به نوشتن روىِ دفترچه كرد و بعد،اون رو سمتت برگردوند تا تو بتونى بخونيش:
"از من فرار نكن!من نميتونم باهات تماس بگيرم!زبان اشاره هم بلد نيستم!پس از منِ عوضى فرار نكن…لطفا…!"
نگاهت رو از نوشته ها گرفتى و به چهره عصبى و آشفته اش دوختى.
به زبانِ اشاره، سوالى ازش پرسيدى اما پسرِ مقابلت متوجه سوالت نشد.
جیمین زبانِ اشاره بلد نبود و تو هربار اينو فراموش ميكردى.
دفترچه و خودكار رو از دستش گرفتى و شروع به نوشتن كردى.
دیدگاه ها (۳)

پسرِ مقابلت اما، با كنجكاوى عجيب منتظرِ خوندن نوشته ات بود.ب...

با انگشتِ شصت و اشاره اش، چونه ات رو گرفت و صورتت رو سمتِ خو...

مردِ مقابلت، براىِ چند ثانيه تنها بهت خيره شد و بعد، نگاهش ر...

اخمِ محوى بينِ ابروهات نشست.دستت رو از قفسه سينه ات فاصله و ...

نگاهت رو از داشبور گرفتى و به بيرون دادى.فكر ميكردى مثلِ همي...

تهیونگ با جديت،يك قدم فاصله اى كه بينتون قرار داشت رو طى كرد...

"يك طور نگاهم نكن كه انگار،از من اين رفتار بعيده!"كم كم تعجب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط