اقا سلامم

اقا سلامم
چیز... خوب ببینین من یه رمان درمورد گذشته ماری نوشتم و خواستم ببینم اگه خوشتون میاد بزارمش
خوب... این پارت اولشه دوست داشتید بخونین و اگه خوشتون اومد بگین که پارتای بعدشم بزارم👍🗿
*این ارته بالا هم مثلا کاوره رمانه(خیلی تخمی_🗿💔)

___

Shining wings:Part¹


ماری ۱۳ ساله بود که دنیا زیر پایش ‌لرزید. آن روز گرگ‌ومیش تابستان، او و برادر ۱۵ ساله‌اش مایکل با پدر و مادرشان از سفر بازمی‌گشتند. شتاب خوشیِ پایان تعطیلات، به ناگهان در برخورد با یک کامیون متوقف شد.

هفته‌ای بعد، چشم‌های سبز ماری در اتاق سفید بیمارستان باز شد. اولین پرسش ساده‌اش این بود: «مامان، بابا کجان؟» پرستار با چشمانی اشک‌بار خبر داد که دیگر والدینی وجود ندارند.

مایکل، بی‌تکلف و محکم مثل صخره، از آن روز پای ماری را نگرفت. او نه‌تنها بزرگ‌ترین برادر، بلکه تنها خانواده باقیمانده ماری بود.

---

کشاکش با خاطره‌ها

خانه‌ی کوچک‌شان پر از سکوت و عکس‌های بی‌حرکت شد. ماری هر صبح از پنجره اتاقش به آسمان خیره می‌شد، بی‌خبر از بال‌هایی که پنهان در پشتش رشد می‌کردند. موهای تا مچش، نصف آبی و نصف سبز، گواهی بودند بر دنیای رنگارنگ رویاهایش.

هر شب کابوس برخورد، چراغ‌های معلق کامیون و صدای ترمز در گوشش تکرار می‌شد. مایکل سعی می‌کرد با قصه‌گویی و بازی، دردش را کم کند، اما بغض ماری هر بار بلندتر می‌شد. در دلش می‌دانست این زخم فقط با زمان التیام پیدا نمی‌کند.

با این حال، هر روز صبح که بال‌های ماری کش می‌آمدند، حس می‌کرد نوری تازه در وجودش دمیده می‌شود. بال‌هایی که به او اجازه می‌داد از زمین جدا شود و از خاطره‌ی تلخ فاصله بگیرد.

---

نقطه اوج

یک ماه بعد، ماری در باغچه‌ی روبه‌روی خانه ایستاد. مایکل کنارش بود تا مراقبش باشد، اما نگاه ماری به سقفی بود که می‌خواست لمسش کند. نفس عمیقی کشید و چشم‌های سبزش را بست.

وقتی دوباره بازشان کرد، بال‌هایش را به آرامی باز کرد. موج سبز و آبیِ موهایش با وزش باد هم‌نوا شد. گام نخست را برداشت و از زمین جدا شد. خونِ سردِ حادثه در رگ‌هایش به آتش امید تبدیل شده بود.

ماری با ترسی آمیخته به هیجان، تا ارتفاع درختان اوج گرفت. مایکل از پایین با دست‌های لرزان به او نگاه می‌کرد و نمی‌توانست جلوی لبخند افتخارآمیزش را بگیرد.

---

پایان و آغاز دوباره

روزها حالا رنگ دیگری داشتند. ماری فهمید بال‌هایش نماد پیوندِ درد و رهایی است. هر بار که پرواز می‌کرد، یاد مادر و پدر را گرامی می‌داشت و به مایکل که مثل کوه پشتش می‌ایستاد، عشق می‌ورزید.

زندگی ادامه داشت؛ با خاطره‌ها، تنهایی‌ها و امید تازه‌‌ای که در رگ‌های ماری جاری بود. خواهر و برادری که با هم پیمان بسته بودند، از پس هر طوفانی بگذرند. آسمان پیش رویشان بی‌کران بود و بال‌های درخشان ماری، کلید دروازه‌‌های آن.

---

خوب این پارت یکش بود و خوب یکم مسخرس... 🗿💔
اگه بد شده ببخشید چون من اولین بارمه رمان مینویسم🗿💔
خوب.... اگه دوست داشتین بگین تا پارت بعدشم براتون بزارم.... همین دیگه خدافظ👍🗿
دیدگاه ها (۱۰)

تخمه سگ خریدوممسقیناقسیقانییچیز..... حاجییییعروسک کریپرررررر...

فقط خنده های اخرم.......... 🗿💔

من امده ام وای وایییاقا ارت جادیدددددببین... ازش خدایییی راض...

داداش چرا دزد بوبخت رو وسط میکشی؟ 🗿💔دزد فرق داره حاجی میاد م...

ماسه ها قهوه ای رنگ به دخترک احساسی فراتر از ارامش میبخشیدند...

。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۵۰ (。☬⁠。⁠)⁩مین ج...

چپتر ۴ _ شعله ای در دلروزها برای لیندا مثل قفسی بسته بود.زند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط