{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The pulse of darkness: Black sunrise

نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part¹⁶ ✨️🪐

"بوی عطر تلخ آشنایی مشام دختر را پر کرد. جونگ‌کوک بود.
او سویون را به سینه‌اش فشرد. صدای ناله مرد نقاب‌دار که حالا روی زمین افتاده بود و بازویش توسط جونگ‌کوک شکسته بود، در اتاق می‌پیچید. بادیگاردهای عمارت با چراغ‌قوه و اسلحه به داخل اتاق هجوم آوردند و اتاق دوباره روشن شد."

"جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش را از مرد زمین‌گیر شده بردارد، با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید، به بادیگاردهایش دستور داد":

«این لجن رو ببرید پایین... تا وقتی برسم، نباید بمیره. باید ذره‌ذره تاوان پس بده که چرا دستش به دارایی من خورده.»

"کمی بعد... وقتی اتاق خلوت شد، جونگ‌کوک سویون را از خودش فاصله داد. نگاهش روی زخم کوچک و خون‌آلود گلوی او ثابت ماند. لرزش دست‌های جونگ‌کوک در آن لحظه، چیزی بود که هیچ‌کدام از زیردستانش هرگز ندیده بودند. او با انگشت شستش، با ملایمتی که اصلاً به شخصیت خشنش نمی‌خورد، سعی کرد خون روی گلوی سویون را پاک کند."

«بهت گفتم...»

"مرد با صدایی گرفته و لرزان زمزمه کرد."

«بهت گفتم که دنیای من خطرناکه. چرا هنوز داری می‌لرزی؟ مگه نگفتی نمیترسی؟»

"تمام بدن سویون سست شده بود، انگار دست خودش نبود، انگار اختیاری بر خودش نداشت. ناگهان فروریخت... .
جئون همانطور که بازوهایش را دور کمر دختر حلقه کرده بود، همراه با او به زمین فرود آمد. سویون، حالا روی زمین سرد اتاق نشسته بود، جئون به او نزدیک بود، خیلی نزدیک، نزدیک تر از هر زمان دیگری. سویون در حالی که چشمانش از شوک و درد گشاد شده بو ، دستش را لرزان به سوی گلویش برد؛ انگشتانش با مایع گرم و غلیظی برخورد کردند. وقتی دستش را جلوی چشمانش آورد، رنگ قرمز تند خون زیر نور چراغ‌قوه‌ها، لرزش بدنش را شدیدتر کرد. این خون واقعی بود؛ نه رنگ قرمزی که روی بوم نقاشی می‌پاشید، بلکه زندگی‌اش بود که داشت قطره قطره بیرون می‌ریخت."

"جونگکوک با دیدن آن حجم از خون که روی یقه پیراهن مشکی سویون پخش می‌شد، فکش را به هم فشرد. چیزی در درونش آتش گرفت. اما نه از همان آتش‌هایی که هنگام خشمگین شدن شعله‌ور می‌شد. اینبار یک فرق داشت. در سینه‌اش، در قلب یخی اش چیزی آتش گرفته بود... . یخ ها در حال معرض آب شدن قرار گرفتند.
خون... . یک مایع کاملا طبیعی برای دنیای جئون. مایعی که با رنگ و طعم و بوی آن کاملا آشنایی داشت، کاملا طبیعی... طبیعی به اندازه نفس کشیدن. اما این خون، خونِ دختر بود... . روی بدن دختر جاری میشد... . اجازه نداشت."

"ناگهان سویون را مثل یک پر کاه از روی زمین بلند کرد و در آغوش گرفت.
سویون حتی توان لجبازی یا اعتراض نداشت؛ فقط سرش روی شانه سخت جونگ‌کوک افتاد و سیاهی رفتن چشم‌هایش را حس کرد. جونگ‌کوک با قدم‌هایی بلند و عصبی از اتاق خارج شد و فریاد زد":

«دکتر رو بیارید! همین حالا! اگه تا دو دقیقه دیگه اینجا نباشه، همه‌تونو دفن می‌کنم!»

"او سویون را به اتاق دیگری برد که مجهزتر بود و او را به آرامی روی تخت خواباند. فشار دست‌های جونگ‌کوک روی شانه‌های سویون، ترکیبی از ترس و مالکیت بود. با پارچه سفیدی سعی کرد جلوی خونریزی گلو را بگیرد. نگاهش از روی زخم برنمی‌گشت؛ نگاهی که در آن خشم از خودش و خشم از دنیا موج می‌زد."

"صورتش فقط چند سانتی‌متر با صورت رنگ‌پریده سویون فاصله داشت، با صدایی که از شدت خشم و نگرانی دورگه شده بود، گفت":

«چشمات رو نبند، سویون! شنیدی چی گفتم؟ به من نگاه کن... تو اجازه نداری بدون اجازه من حتی بیهوش بشی. فهمیدی؟»

"پلک های دختر سنگین شدند. جونگکوک پارچه را محکم‌تر روی زخم فشار داد. ناله ضعیفی از بین لب‌های سویون خارج شد":

—«آی... .»

"بغض و درد در ناله دختر موج می‌زد؛ لرزان بود."

"جونگ‌کوک با دیدن این درد، برای لحظه‌ای پلک‌هایش را روی هم فشار داد و با لحنی که بوی انتقامی خونین می‌داد، زیر لب گفت":

«قسم می‌خورم... کیم بابت هر قطره از این خون، باید یه لیتر خون پس بده.»

"سوزش گلو و سنگینی پلک ها، به سویون اجازه نمی‌داد حتی یک کلمه به زبان بیاورد."

"دکتر با عجله وارد شد و وسایلش را روی میز فلزی کنار تخت چید. وقتی پنبه آغشته به مواد ضدعفونی‌کننده روی زخم باز گلوی سویون نشست، از شدت سوزش ناخودآگاه دستش را بالا آورد تا دست دکتر را پس بزند. اما قبل از اینکه به گلویش برسد، دست نیرمند و گرم جونگکوک مچش را در هوا گرفت."

__________________________________

شرایط پارت بعد: بازنشر بالای ۱۰، لایک بالای ۲۵
دیدگاه ها (۱۴)

The pulse of darkness: Black sunrise

The pulse of darkness: Black sunrise

"مرگ عبور از جهان است، همچون گذر دوستان از دریاها؛ زنده در د...

My savior 🦢✨️P²«دیوونه! این.. بازش کن!»"ریچل حالا کاملا راضی...

پیشت اومدم...۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط