پارت ۱۲
پارت ۱۲
کاکاشی سر جایش خشکش زده بود. سکوت، فقط صدای باد و خش خش برگ ها توی کوچه بود. ولی در ذهن کاکاشی، صدای قلبش توی گوشش میپیچید.
نیازی به حرف زدن نبود، هر دو ذهن همدیگر را میدانستند.
بعد اوبیتو اهسته دست کاکاشی را پایین اورد، ان را ول کرد:"لازم نیست جواب بدی. فقط بهش فکر کن."
او این را گفت، چون نمیخواست به کاکاشی سخت بگیرد. کمی بابت ان روز که با او خشن بود، حالت عذاب وجدان داشت.
نمیخواست کاکاشی از او بترسد.
نه دوباره...اگر قرار بود واقعا شروع جدید داشته باشند.
کاکاشی باز هم چیزی نگفت، برای چند لحظه...بعد دید که اوبیتو میچرخد. رویش را طرف مخالف کرد.
کاکاشی بدون اینکه متوجه باشد چیکار میکند، دستش را دراز کرد:"کجا میری؟"
اوبیتو نیمه راه ایستاد:"خونه."
K:"مگه نگفتی هم مسیریم؟"
O:"فقط میخواستم دوباره تا خونه باهات بیام. نه پشت سرت، کنارت."
کاکاشی گیج شده بود، بین چندین احساس مختلف.
باید به اوبیتو شانس میداد؟
از کارهای مریض گونه ی او چشم پوشی میکرد؟
خودش هم او را دوست داشت؟
نمیدانست. ولی وقتی تماشا کرد که اوبیتو قدم زنان توی جاده ی جنگلی برمیگردد[احتمالا کمی سبک تر از قبل] احساس کرد دلتنگ شده.
●
اوبیتو خودش را پرت کرد روی تختش و توی بالشش داد زد:"چقد من اوسکلم واااای."
بعد بلند شد، تا بناگوش سرخ شده بود. زد تو گوش خودش:"وای رفتم قشنگ دستشو گذاشتم اینجام اخه چقد خرم خدااا."
دوباره افتاد روی تختش و موهایش را کشید:"حتما الان داره میگه این اوبیتوعه چند چنده با خودش."
چند لحظه ساکت شد. سکوت و تاریکی خانه و صدای تیک تیک ساعت، فقط شرایط را برای به یاد اوردن صحنه های خجالت اور بدتر میکرد.
اوبیتو هم که مدام یادش میامد.
|"این همون حسه، بدون دروغ."|
دوباره حرف خودش یادش امد و اینبار میتوانست قسم بخورد که کل صورتش سوخت.
یک نگاه به خودش توی آینه انداخت و بعد دادش پنجره ها را لرزاند:"خاک تو سرم!"
سه ساعت بعد،
بعد از کلی خودزنی
سرخ شدن
فحش دادن
ایده برای خودکشی
و یک بطری کامل مشروب خوردن،
اوبیتو بالاخره حس بهتری داشت.
با لبخند کج و کوله ای ولو شد پشت کامپیوترش:"حیحی، بریم چکش کنیم."
و ویندوز کامپیوترش را باز کرد. خواست روی دوربین شماره ی هفت کلیک کند که ناگهان ایستاد. درست بود که بعد از کل این قضایا، باز هم انطوری از کاکاشی جاسوسی کند؟
رفت توی فکرش. نگاهش افتاد به عکس های کاکاشی روی دیوار:"ای بابا...حالا که فکرشو میکنم هیچکاری جز این ندارم بکنم."
ولی کمی هم حس عذاب وجدان داشت اگر میخواست دوباره انکار را بکند. انگار برایش غریبه بود.
او که تک تک نقاط خانه ی کاکاشی، رنگ های لباس هایش، کارهایی که او توی خانه میکرد و ویژگی های بدنش را میدانست...حالا نمیتوانست مثل قبل او را نگاه کند.
حداقل نه از پشت مانیتور، دلش میخواست کاکاشی بداند که او دارد نگاهش میکند.
●
K:"لابد الان باز داره نگام میکنه."
کاکاشی خیلی عادی نشسته بود پشت میز تحریرش، حالا که فهمیده بود اوبیتو توی کل خانه اش دوربین گذاشته واقعا خجالت میکشید.
خجالت میکشید کارهای روزانه اش را انجام دهد، با اینکه میدانست اوبیتو قبلا ان ها را دیده.
ولی نکته ی بدتر این بود که او نمیدانست دوربین ها دقیقا کجا هستند.
K:"وای نکنه تو حموم توالتم گذاشته باشه؟!"
کاکاشی با به یاد اوردن این ایده مور مور شد، انگار سرمای بدی روی پشتش نشست.
بد بود، واقعا خجالت اور و وحشتناک بود که یک نفر بدن بی لباس او را دیده باشد.
ولی اینبار؟ کاکاشی انقدر ها حس درماندگی راجبش نکرد.
و وقتی این را راجب خودش فهمید، سریع دستش را گذاشت روی دهانش:"چم شده من؟!"
کاکاشی سر جایش خشکش زده بود. سکوت، فقط صدای باد و خش خش برگ ها توی کوچه بود. ولی در ذهن کاکاشی، صدای قلبش توی گوشش میپیچید.
نیازی به حرف زدن نبود، هر دو ذهن همدیگر را میدانستند.
بعد اوبیتو اهسته دست کاکاشی را پایین اورد، ان را ول کرد:"لازم نیست جواب بدی. فقط بهش فکر کن."
او این را گفت، چون نمیخواست به کاکاشی سخت بگیرد. کمی بابت ان روز که با او خشن بود، حالت عذاب وجدان داشت.
نمیخواست کاکاشی از او بترسد.
نه دوباره...اگر قرار بود واقعا شروع جدید داشته باشند.
کاکاشی باز هم چیزی نگفت، برای چند لحظه...بعد دید که اوبیتو میچرخد. رویش را طرف مخالف کرد.
کاکاشی بدون اینکه متوجه باشد چیکار میکند، دستش را دراز کرد:"کجا میری؟"
اوبیتو نیمه راه ایستاد:"خونه."
K:"مگه نگفتی هم مسیریم؟"
O:"فقط میخواستم دوباره تا خونه باهات بیام. نه پشت سرت، کنارت."
کاکاشی گیج شده بود، بین چندین احساس مختلف.
باید به اوبیتو شانس میداد؟
از کارهای مریض گونه ی او چشم پوشی میکرد؟
خودش هم او را دوست داشت؟
نمیدانست. ولی وقتی تماشا کرد که اوبیتو قدم زنان توی جاده ی جنگلی برمیگردد[احتمالا کمی سبک تر از قبل] احساس کرد دلتنگ شده.
●
اوبیتو خودش را پرت کرد روی تختش و توی بالشش داد زد:"چقد من اوسکلم واااای."
بعد بلند شد، تا بناگوش سرخ شده بود. زد تو گوش خودش:"وای رفتم قشنگ دستشو گذاشتم اینجام اخه چقد خرم خدااا."
دوباره افتاد روی تختش و موهایش را کشید:"حتما الان داره میگه این اوبیتوعه چند چنده با خودش."
چند لحظه ساکت شد. سکوت و تاریکی خانه و صدای تیک تیک ساعت، فقط شرایط را برای به یاد اوردن صحنه های خجالت اور بدتر میکرد.
اوبیتو هم که مدام یادش میامد.
|"این همون حسه، بدون دروغ."|
دوباره حرف خودش یادش امد و اینبار میتوانست قسم بخورد که کل صورتش سوخت.
یک نگاه به خودش توی آینه انداخت و بعد دادش پنجره ها را لرزاند:"خاک تو سرم!"
سه ساعت بعد،
بعد از کلی خودزنی
سرخ شدن
فحش دادن
ایده برای خودکشی
و یک بطری کامل مشروب خوردن،
اوبیتو بالاخره حس بهتری داشت.
با لبخند کج و کوله ای ولو شد پشت کامپیوترش:"حیحی، بریم چکش کنیم."
و ویندوز کامپیوترش را باز کرد. خواست روی دوربین شماره ی هفت کلیک کند که ناگهان ایستاد. درست بود که بعد از کل این قضایا، باز هم انطوری از کاکاشی جاسوسی کند؟
رفت توی فکرش. نگاهش افتاد به عکس های کاکاشی روی دیوار:"ای بابا...حالا که فکرشو میکنم هیچکاری جز این ندارم بکنم."
ولی کمی هم حس عذاب وجدان داشت اگر میخواست دوباره انکار را بکند. انگار برایش غریبه بود.
او که تک تک نقاط خانه ی کاکاشی، رنگ های لباس هایش، کارهایی که او توی خانه میکرد و ویژگی های بدنش را میدانست...حالا نمیتوانست مثل قبل او را نگاه کند.
حداقل نه از پشت مانیتور، دلش میخواست کاکاشی بداند که او دارد نگاهش میکند.
●
K:"لابد الان باز داره نگام میکنه."
کاکاشی خیلی عادی نشسته بود پشت میز تحریرش، حالا که فهمیده بود اوبیتو توی کل خانه اش دوربین گذاشته واقعا خجالت میکشید.
خجالت میکشید کارهای روزانه اش را انجام دهد، با اینکه میدانست اوبیتو قبلا ان ها را دیده.
ولی نکته ی بدتر این بود که او نمیدانست دوربین ها دقیقا کجا هستند.
K:"وای نکنه تو حموم توالتم گذاشته باشه؟!"
کاکاشی با به یاد اوردن این ایده مور مور شد، انگار سرمای بدی روی پشتش نشست.
بد بود، واقعا خجالت اور و وحشتناک بود که یک نفر بدن بی لباس او را دیده باشد.
ولی اینبار؟ کاکاشی انقدر ها حس درماندگی راجبش نکرد.
و وقتی این را راجب خودش فهمید، سریع دستش را گذاشت روی دهانش:"چم شده من؟!"
- ۲۴۰
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط