{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳

پارت ۳

توی راه برگشت، وقتی گای از کاکاشی خداحافظی کرد، او نصف راه را پیاده رفت. تقریبا نزدیک خانه بود و قدم هایش را سریع تر کرد:"خداروشکری ایندفعه انگار کسی دنبالم نمیاد."
یک نگاه به پشت سرش انداخت، کسی نبود. دوباره کمی که راه رفت یک نگاه دیگر انداخت، باز هم کسی نبود. ولی بعد از حدود ۵ قدم دیگر، به وضوح نفس یک نفر را کنار گوشش حس کرد. کل بدنش یخ زد و سریع سرش را چرخاند و....هیچکس نبود.

کاکاشی سریع دوید توی خانه و با عجله در را بست، قلبش مثل گنجشک توی سینه اش میتپید:"وای این چی بود دیگه؟ واقعا یکی داره دنبالم میاد مطمئنم. خیلی حس ناامنی میده."
کاکاشی سریع ژاکتش را دراورد و خودش را انداخت روی تختش، سعی کرد ارام باشد:"هیچی نیست بابا، لابد یکی میخواد سر به سرم بذاره. فقط یه شوخی مسخره س."

O:"ای بابا نزدیک بود بفهمه. از بیخ گوشم رد شد."
اوبیتو کوله پشتی اش را انداخت کنار در و کفش هایش را دراورد، خودش را کش و قوس داد. بعد نیشش باز شد:"کلک خان شامپو خارجی میزنه. بو خوب میداد."
برعکس بقیه ی خانه های روستا، خانه ی اوبیتو فرق میکرد. خیلی درخت و بوته دور و برش بود و داخلش نور زیادی نداشت. و کل اتاق پذیرایی اوبیتو پر از لپ تاپ و دوربین و وسایل الکترونیکی بود. کل دیوار هایش عکس های کاکاشی چسبیده بود، عکس هایی که شاید خود خانواده کاکاشی از او نداشتند.
اوبیتو پشت گردنش را مالید نشست روی صندلی اش پشت سیستم:"فکر کنم ایندفعه خیلی ترسوندمش، لعنتی. نکنه فردا مدرسه نیاد؟ بذار حالشو چک کنم."
اوبیتو سیستم را روشن کرد با موس صفحه را کشید پایین و روی یک برنامه کلیک کرد. چند ثانیه طول کشید و بعد...دوربین باز شد. داخل خانه ی کاکاشی را نشان داد، و خود کاکاشی که روی تخت خوابیده بود.
اوبیتو، وجب به وجب خانه ی کاکاشی را بلد بود. کاکاشی از این قضیه خبر نداشت که توی خانه اش پر از دوربین های ریز و درشت است. اولین باری که اوبیتو دستش را روی شانه کاکاشی گذاشت، یک دوربین بهش وصل شد.
اولین باری که کاکاشی از اوبیتو مداد قرض گرفت، داخلش شنود داشت. هر لمس، هر وسیله ای که رد و بدل میشد، هر نزدیکی اوبیتو به کاکاشی، همه اش حاوی اطلاعات و تصویر بود.
O:"اخیی چجوری تو خودش جمع شده. انقد ترسوندمش؟"
اوبیتو گفت، دستش را زیر چانه اش گذاشت‌. ولی توی چشم هایش چیز غیر عادی ای برق میزد:"دفعه بعد ملایم تر رفتار میکنم‌."
مدت زمان طولانی ای بود که اوبیتو، جاسوسی کاکاشی را میکرد. فقط برای اهداف شخصی. او علاقه ی بیمارگونه ای به خود کاکاشی و زندگی روزمره اش داشت.

کاکاشی یک چرت کوتاه بعد از مدرسه زد، تا بعد از ظهر. بعد که بیدار شد، همه چی عادی بود. حس بدی که طرف های ظهر داشت از بین رفته بود و حالا گرسنگی جایش را گرفته بود. از روی تخت بلند شد:"برم یچی درست کنم. بعدم بشینم درسامو بخونم وگرنه فردا جدی تر میزنم."
کاکاشی ایستاد جلوی اجاق تا یچیزی برای خوردن درست کند. چند دقیقه گذشت و بعد کاکاشی پشت سرش را نگاه کرد، طبق عادت. ولی کسی نبود. دوباره برگشت سر غذا تند تر هم زد:"بسه کاکاشی داری روانی میشی. هیچکس اونجا نیست، هیچکس نگات نمیکنه."
ولی اوبیتو داشت نگاه میکرد. هر حرکت دست کاکاشی، هر بار هم زدن غذا، هر واکنش کوچک، هیچکدام از چشم های اوبیتو دور نمی ماندند.

O:"کسی نگاهت نمیکنه، فقط من حق دارم نگاه کنم."
دیدگاه ها (۱۷)

پارت ۳ویسگونم ریده با این محدودیتش اه

پارت ۴ به ساسکه یکی از همان لباس های راه راه گورخری دادند (چ...

پارت ۳N:"ینی خر شانس فقط مننن. اخرین سایز موجود بود؟"مسئول ب...

خب اینم پارت ۲

پارت ۱۸کاکاشی سریع سرش را بالا اورد تا نگاه کند، اوبیتو بود!...

پارت دوکاکاشی کل راه خانه تا مدرسه را با استرس رفت. تازگی ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط