#مافیا_عزیز_من
#مافیا_عزیز_من
#Part7
فلیکس: باهام میای؟! اخه نمیتونم تنهات بزارم........
ت.و: نه بیام میرم تو دست و پا. نیام بهتره.
فلیکس: باشه فقط مراقب خودت باش. ولی بازم میترسم بزارم بمونی.
ت.و: ترس چی برو...
فلیکس: مراقب باش چیزی شد خبر بده.
ت.و: باشه برو.
فلیکس رفت و تو موندی تو یکی از اتاق ها فلیکس بهت گفته بود که از اون اتاق بیرون نری ولی یه صدایی شنیدی.
ت.و: حتما فلیکسه ولی اون صداش بم تر نی؟! ولش کن میرم ببینم کیه......
که یهو دوباره گرفتار شدی.
ولی قیافه اش شبیه قبلی نبود.
ذهن ت.و: بازم فلیکس رو تو خطر انداختم 😭😭
.... : صدات در نماید وگرنه
یهو یه چاقو رو گذاشت زیر گلوت و توهم ترسیده بودی. نمیخواستی فلیکس تو خطر بی افته و نمیخواستی بدون اینکه بدونه دوستش داری بمیری.
فلیکس: چرا پیدا نمیشه لعنتی.
فلیکس: بزار فعلا برگردم.
وقتی برمیگرده اتاق تاریکه. صدات میکنه. تو سعی میکنی جواب بدی ولی دهنت رو با پارچه بسته بودن.
چراغ رو روشن میکنه و تورو میبینه که دست و پات و دهنت رو بستن و یه چاقو زیر گلوت گذاشتن.
فلیکس خیلی عصبانی و و در عین حال ترسیده بود که نکنه آسیب دیده باشی.
اسلحه اش رو برداشت روی مغز یارو نشونه گرفت و داد زد اگه اونو ول نکنی یه گلوله حرومت میکنم.
.... : خب باشه باشه بیا صحبت کنیم.
فلیکس: ولش کن وگرنه.............. 😡
.... : فکر نمیکردم انقدر دوسش داشته باشی. باشه ولش میکنم.
فلیکس: دستت رو بزار رو سرت و برو گمشو گوشه دیوار بدون هیچ حرکتی وگرنه تیر میخوره وسط مغزت.
.... : باشه باشه😰
بعد از اینکه اون ازت دور شد فلیکس میاد دست، پات و دهنت رو باز میکنه. خیلی سریع میپری بغل فلیکس.
فلیکس: باشه دیگه نترس تموم شد الان پیش منی. آروم باش چیزی نیست.
ت.و: عا عاشقتمممم. 😭😭
فلیکس: چی؟!😳چی گفتی؟!
ت.و: گفتم عاشقتممممم😭
فلیکس: منم عاشقتم پرنسس کوچولو پس گریه نکن.
فلیکس آروم تورو از خودش جدا میکنه و اشکات رو پاک میکنه و میگه حالا اتفاقی نمی افته پرنسس من گریه نکن.
ت.و: باشه. مرسی اومدی خیلی ترسیده بودم.
فلیکس: یه لحظه چشمات رو ببند و گوشت رو بگیر.
ت.و: چرا؟!
فلیکس: فقط این کارو بکن.
#Part7
فلیکس: باهام میای؟! اخه نمیتونم تنهات بزارم........
ت.و: نه بیام میرم تو دست و پا. نیام بهتره.
فلیکس: باشه فقط مراقب خودت باش. ولی بازم میترسم بزارم بمونی.
ت.و: ترس چی برو...
فلیکس: مراقب باش چیزی شد خبر بده.
ت.و: باشه برو.
فلیکس رفت و تو موندی تو یکی از اتاق ها فلیکس بهت گفته بود که از اون اتاق بیرون نری ولی یه صدایی شنیدی.
ت.و: حتما فلیکسه ولی اون صداش بم تر نی؟! ولش کن میرم ببینم کیه......
که یهو دوباره گرفتار شدی.
ولی قیافه اش شبیه قبلی نبود.
ذهن ت.و: بازم فلیکس رو تو خطر انداختم 😭😭
.... : صدات در نماید وگرنه
یهو یه چاقو رو گذاشت زیر گلوت و توهم ترسیده بودی. نمیخواستی فلیکس تو خطر بی افته و نمیخواستی بدون اینکه بدونه دوستش داری بمیری.
فلیکس: چرا پیدا نمیشه لعنتی.
فلیکس: بزار فعلا برگردم.
وقتی برمیگرده اتاق تاریکه. صدات میکنه. تو سعی میکنی جواب بدی ولی دهنت رو با پارچه بسته بودن.
چراغ رو روشن میکنه و تورو میبینه که دست و پات و دهنت رو بستن و یه چاقو زیر گلوت گذاشتن.
فلیکس خیلی عصبانی و و در عین حال ترسیده بود که نکنه آسیب دیده باشی.
اسلحه اش رو برداشت روی مغز یارو نشونه گرفت و داد زد اگه اونو ول نکنی یه گلوله حرومت میکنم.
.... : خب باشه باشه بیا صحبت کنیم.
فلیکس: ولش کن وگرنه.............. 😡
.... : فکر نمیکردم انقدر دوسش داشته باشی. باشه ولش میکنم.
فلیکس: دستت رو بزار رو سرت و برو گمشو گوشه دیوار بدون هیچ حرکتی وگرنه تیر میخوره وسط مغزت.
.... : باشه باشه😰
بعد از اینکه اون ازت دور شد فلیکس میاد دست، پات و دهنت رو باز میکنه. خیلی سریع میپری بغل فلیکس.
فلیکس: باشه دیگه نترس تموم شد الان پیش منی. آروم باش چیزی نیست.
ت.و: عا عاشقتمممم. 😭😭
فلیکس: چی؟!😳چی گفتی؟!
ت.و: گفتم عاشقتممممم😭
فلیکس: منم عاشقتم پرنسس کوچولو پس گریه نکن.
فلیکس آروم تورو از خودش جدا میکنه و اشکات رو پاک میکنه و میگه حالا اتفاقی نمی افته پرنسس من گریه نکن.
ت.و: باشه. مرسی اومدی خیلی ترسیده بودم.
فلیکس: یه لحظه چشمات رو ببند و گوشت رو بگیر.
ت.و: چرا؟!
فلیکس: فقط این کارو بکن.
- ۱۰۷
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط