E IE
⌜ ᖇEᗪ ᐯIᗷE ⌟
★Minsung★
1
_بسه دیگه ... خستم کردین.... چطور میتونین .. اینکارو باهام بکنید.... من .... من....من ادم بدی نیستم.... من کسیو اذیت نکردم... انقد منو تحقیر نکنید....خواهش میکنم....(گریه)
°°°°°°°
پسرک ارام به سمت خانه لینو رفت... شاید بتواند ارامش کند...
با چشمان اشکی زنگ در را زد....
×بل.. یااا چیشده هاا چرا چشات اشکیه؟؟کی اذیتت کرده؟؟
لینو او را در آغوش گرفت..سعی داشت پسرک را آرام کن...
چیشده؟ فقط به من بگو..کسی اذیتت کرده؟؟
همینطور که در آغوش او بود جوابش رو داد
اونا..اونا همشون با من بی رحمن...احساس ندارن...فقط میخوان منو اذیت کنن...ولی نمیدونم چرا...چرا؟..من که کارشون ندارم...من فقط خواستم باهاشون مهربون باشم...اگر میدونستم اینجوری میشه...خودمو میکش-
همینطور که پسر داشت این حرف ها رو میزد لینو با شنیدن حرف آخرش جلوش رو گرفت
هان...اینجوری نگو..اونا لیاقت تو رو ندارن...تو نباید بخاطر اونا آسیب ببینی...
_و..ولی اخه خسته شدم... همش تحقیرم میکنن...
لینو شروع کرد نوازش کردن سرش
★Minsung★
1
_بسه دیگه ... خستم کردین.... چطور میتونین .. اینکارو باهام بکنید.... من .... من....من ادم بدی نیستم.... من کسیو اذیت نکردم... انقد منو تحقیر نکنید....خواهش میکنم....(گریه)
°°°°°°°
پسرک ارام به سمت خانه لینو رفت... شاید بتواند ارامش کند...
با چشمان اشکی زنگ در را زد....
×بل.. یااا چیشده هاا چرا چشات اشکیه؟؟کی اذیتت کرده؟؟
لینو او را در آغوش گرفت..سعی داشت پسرک را آرام کن...
چیشده؟ فقط به من بگو..کسی اذیتت کرده؟؟
همینطور که در آغوش او بود جوابش رو داد
اونا..اونا همشون با من بی رحمن...احساس ندارن...فقط میخوان منو اذیت کنن...ولی نمیدونم چرا...چرا؟..من که کارشون ندارم...من فقط خواستم باهاشون مهربون باشم...اگر میدونستم اینجوری میشه...خودمو میکش-
همینطور که پسر داشت این حرف ها رو میزد لینو با شنیدن حرف آخرش جلوش رو گرفت
هان...اینجوری نگو..اونا لیاقت تو رو ندارن...تو نباید بخاطر اونا آسیب ببینی...
_و..ولی اخه خسته شدم... همش تحقیرم میکنن...
لینو شروع کرد نوازش کردن سرش
- ۶.۹k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط