چندپارتی
#چندپارتی
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part¹⁴
.
.
.
.
.
ویو لینو
دستام رو کردم تو جیب های شلوارم و پشتم رو کردم به جونگین و میخواستم ازاونجا برم ولی جونگین شونم رو گرفت و منو به سمت خودش چرخوند و یک مشت توی صورتم زد.
ولی من مقاومت کردم و نیفتادم زمین. دستم رو گذاشتم روی زخمی که الان روی لبم ایجاد شده و خونی شده. چشمام رو به چشمای جونگین دوختم و با عصبانیت نگاهش کردم که میخواست یک مشت دیگه بزنه ولی من سریع با دست چپم مشتش رو گرفتم و با دست آزادم یک مشت به شکمش زدم طوری که اون از درد خم شد.
_تمومش کنید!!
به حرفش توجهی نکردم و همونطوری که جونگین خم شده بود گردنش رو گرفتم و چند تا مشت دیگه به دلش زدم و اون افتاد زمین و دستاش رو دور شکمش گرفت از درد به خودش میپیچید. مچ دست ا.ت رو که با ترس به جونگین نگاه میکردم گرفتم و با خودم بردم. از اونجا که دور شدیم ا.ت مچ دستم رو از دستم کشید بیرون. برگشتم و نگاهش کردم که بهم گفت
_توضیحی برای کاری که کردی داری؟
+دیگه پیش اون نمیری
_و اگه برم چی میشه؟
+یعنی بعد از حرف هایی که بهت زد پیشش میری؟
_تو...شنیدی که چی بهم گفت؟
+که چی؟
_به کسی که چیزی نمیگی؟
+دلیلی برای گفتن ندارم
_پیشش نمیرم...ولی به خاطر این نیست که تو بهم گفتی نرم پیشش
ا.ت با قدم های سریع به سمت کلاس میره. پوزخندی میزنم و دنبالش به کلاس میرم
(پرش زمانی به بعد از مدرسه)
ویو ا.ت
به رستوران که رسیدم به رئیس سلام کردم
و رفتم سمت آشپزخونه و شروع کردم به شستن ظرف ها.
رئیس غذا میپخت و من برای مشتری ها غذا رو میبردم.
&ا.ت این غذا روبگیر و ببر بده به مشتری. این دیگه آخرین مشتریه.
_چشم.
غذارو از دست رئیس گرفتم و بردم و سمت مشتری ولی اون...لینو و دوستاش بود .
با لرزی که توی پاهام بود به سمت میز اونا رفتم و غذارو گذاشتم رو میز
_ب..بفرمایید.
+ا.ت؟
نتونستم جوابی بدم فقط به چشمای لینو نگاه کردم.
+اینجا چیکار میکنی؟
_خب...مشخص نیست...دارم کار میکنم دیگه.
&ا.ت!(یکمی با داد)
سرمو چرخوندم به طرف آشپزخونه
_بله؟
&بیا اینجا(با یکمی داد)
سرمو دوباره برگردوندم سمت لینو و دوستاش
_ببخشید باید برم...اگه چیزی خواستید بگید
رفتم سمت رئیس
&راستش باید یک چیزی بگم
_هم؟
&فردا نمیتونم بیام مغازه...توهم نیا
_باشه ولی چیشده؟
&یکم حال همسرم بده میخوام ببرم دکتر
_که اینطور...امیدوارم حاشون سریع خوب بشه
&ممنون. راستی...اونا رو میشناسی؟انگار اونا هم دانش آموزای مدرسه توان
_ها؟خب آره...همکلاسی هامن
&واوو جدی؟
_اوهوم
&خب...بعد ازاینکه رفتن ظرف هارو بشور و لباسات رو عوض کن در مغازه رو قفل کن و برو خونه من دارم میرم
_چشم خداحافظ
&خداحافظ
رئیس از مغازه بیرون رفت و من موندم لینو و دوستاش. باز خوبه من توی آشپز خونه هستم و کنار اونا نیستم...
+ا.ت
به جلوم نگاه کردم و لینو رو دیدم که اومده توی آشپزخونه
_لینو...چرا اینجا اومدی؟چیزی نیاز داری؟
+نه راستش...دوستام غذاشونو خوردن و رفتن خواستم توی شستن ظرف ها کمکت کنم
_نه نیازی نیست خودم میرم میشورم
خواستم از کنارش رد شم و برم سمت میز و ظرف هارو بردارم ولی لینو دوتا دست هامو توی یک دستش گرفت و منو چسبوند به دیوار و صورتش رو نزدیک صورتم کرد
+ا.ت...وقتی داشتی با جونگین صحبت میکردی و جونگین ازت پرسید از کس دیگه ای خوشت میاد...چرا جوابی بهش ندادی؟واقعا از یکی دیگه خوشت میاد؟
_چرا...برات مهمه؟
+میشه بحث رو عوض نکنی؟
_حالا اگه من از یکی دیگه خوشم بیاد مثلا میخوای چیکار کنی؟
لینو دستام رو محکم فشار داد و یکی از دستاش رو چسبوند به دیوار و صورتش رو خیلی نزدیکتر به صورتم کرد
+آره یا نه؟
_لینو...لطفا ولم کن.
ولی لینو دستام رو بیشتر فشارد داد
_ن..نه...
لینو صورتش رو دور کرد، دستام رو ول کرد و دستش رو از رو دیوار برداشت و من یک نفس عمیق کشیدم
+خوبه(با لبخند)
_م..من...برم به...کارام برسم.
+باشه
ادامه دارد...
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part¹⁴
.
.
.
.
.
ویو لینو
دستام رو کردم تو جیب های شلوارم و پشتم رو کردم به جونگین و میخواستم ازاونجا برم ولی جونگین شونم رو گرفت و منو به سمت خودش چرخوند و یک مشت توی صورتم زد.
ولی من مقاومت کردم و نیفتادم زمین. دستم رو گذاشتم روی زخمی که الان روی لبم ایجاد شده و خونی شده. چشمام رو به چشمای جونگین دوختم و با عصبانیت نگاهش کردم که میخواست یک مشت دیگه بزنه ولی من سریع با دست چپم مشتش رو گرفتم و با دست آزادم یک مشت به شکمش زدم طوری که اون از درد خم شد.
_تمومش کنید!!
به حرفش توجهی نکردم و همونطوری که جونگین خم شده بود گردنش رو گرفتم و چند تا مشت دیگه به دلش زدم و اون افتاد زمین و دستاش رو دور شکمش گرفت از درد به خودش میپیچید. مچ دست ا.ت رو که با ترس به جونگین نگاه میکردم گرفتم و با خودم بردم. از اونجا که دور شدیم ا.ت مچ دستم رو از دستم کشید بیرون. برگشتم و نگاهش کردم که بهم گفت
_توضیحی برای کاری که کردی داری؟
+دیگه پیش اون نمیری
_و اگه برم چی میشه؟
+یعنی بعد از حرف هایی که بهت زد پیشش میری؟
_تو...شنیدی که چی بهم گفت؟
+که چی؟
_به کسی که چیزی نمیگی؟
+دلیلی برای گفتن ندارم
_پیشش نمیرم...ولی به خاطر این نیست که تو بهم گفتی نرم پیشش
ا.ت با قدم های سریع به سمت کلاس میره. پوزخندی میزنم و دنبالش به کلاس میرم
(پرش زمانی به بعد از مدرسه)
ویو ا.ت
به رستوران که رسیدم به رئیس سلام کردم
و رفتم سمت آشپزخونه و شروع کردم به شستن ظرف ها.
رئیس غذا میپخت و من برای مشتری ها غذا رو میبردم.
&ا.ت این غذا روبگیر و ببر بده به مشتری. این دیگه آخرین مشتریه.
_چشم.
غذارو از دست رئیس گرفتم و بردم و سمت مشتری ولی اون...لینو و دوستاش بود .
با لرزی که توی پاهام بود به سمت میز اونا رفتم و غذارو گذاشتم رو میز
_ب..بفرمایید.
+ا.ت؟
نتونستم جوابی بدم فقط به چشمای لینو نگاه کردم.
+اینجا چیکار میکنی؟
_خب...مشخص نیست...دارم کار میکنم دیگه.
&ا.ت!(یکمی با داد)
سرمو چرخوندم به طرف آشپزخونه
_بله؟
&بیا اینجا(با یکمی داد)
سرمو دوباره برگردوندم سمت لینو و دوستاش
_ببخشید باید برم...اگه چیزی خواستید بگید
رفتم سمت رئیس
&راستش باید یک چیزی بگم
_هم؟
&فردا نمیتونم بیام مغازه...توهم نیا
_باشه ولی چیشده؟
&یکم حال همسرم بده میخوام ببرم دکتر
_که اینطور...امیدوارم حاشون سریع خوب بشه
&ممنون. راستی...اونا رو میشناسی؟انگار اونا هم دانش آموزای مدرسه توان
_ها؟خب آره...همکلاسی هامن
&واوو جدی؟
_اوهوم
&خب...بعد ازاینکه رفتن ظرف هارو بشور و لباسات رو عوض کن در مغازه رو قفل کن و برو خونه من دارم میرم
_چشم خداحافظ
&خداحافظ
رئیس از مغازه بیرون رفت و من موندم لینو و دوستاش. باز خوبه من توی آشپز خونه هستم و کنار اونا نیستم...
+ا.ت
به جلوم نگاه کردم و لینو رو دیدم که اومده توی آشپزخونه
_لینو...چرا اینجا اومدی؟چیزی نیاز داری؟
+نه راستش...دوستام غذاشونو خوردن و رفتن خواستم توی شستن ظرف ها کمکت کنم
_نه نیازی نیست خودم میرم میشورم
خواستم از کنارش رد شم و برم سمت میز و ظرف هارو بردارم ولی لینو دوتا دست هامو توی یک دستش گرفت و منو چسبوند به دیوار و صورتش رو نزدیک صورتم کرد
+ا.ت...وقتی داشتی با جونگین صحبت میکردی و جونگین ازت پرسید از کس دیگه ای خوشت میاد...چرا جوابی بهش ندادی؟واقعا از یکی دیگه خوشت میاد؟
_چرا...برات مهمه؟
+میشه بحث رو عوض نکنی؟
_حالا اگه من از یکی دیگه خوشم بیاد مثلا میخوای چیکار کنی؟
لینو دستام رو محکم فشار داد و یکی از دستاش رو چسبوند به دیوار و صورتش رو خیلی نزدیکتر به صورتم کرد
+آره یا نه؟
_لینو...لطفا ولم کن.
ولی لینو دستام رو بیشتر فشارد داد
_ن..نه...
لینو صورتش رو دور کرد، دستام رو ول کرد و دستش رو از رو دیوار برداشت و من یک نفس عمیق کشیدم
+خوبه(با لبخند)
_م..من...برم به...کارام برسم.
+باشه
ادامه دارد...
- ۲.۰k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط