مروز، عجیب هوای آغوش داشتم. میخواستم که گُم شوم در بازوا
مروز، عجیب هوای آغوش داشتم. میخواستم که گُم شوم در بازوانی که میدانستم میفهمد معنی بغضم را، و هیچ نگوید، و هیچ نگویم. بگذارد که ببارم و نپرسد که این اشکها از برای چیست؟ امروز، سکوت کسی را جستجو میکردم، که نگاه مرا بفهمد …
- ۱.۹k
- ۰۵ دی ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط