{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مبیناکدوم اتاق کمتر رفت و امد داره

مبینا:کدوم اتاق کمتر رفت و امد داره؟!
جیمین:اتاق منو جین.اونجاست چرا؟
مبینا:از تو جمع بودن خیلی خوشم نمیاد برای همین.
جیمین وجین:خیله خب باشه😶😶
لبخند زدمو رفتم به سمت اتاقی که نشونم داده بود(اتاقش جن داره برای همین پسرا نمیرن الان به مبینا هم هیچی دربارش نگفتن)
رفتم تو انتظار داشتم دوتا تخت تو اتاق باشه ولی یکی بود یه نفره هم بود.درو بستم و همون کنار نشستم روی زمین که کلی گرد و غبار بلند شد سرفم گرفت
تو ذهنم:واا؟اینجا چرا انقد گردوغبار گرفتس؟!جنی چیزی نداشته باشه!
بلند شدم سرپا و یه نگاهی به اتاق انداختم
از دید راوی
مبینا بلند شدو چرخی توی اتاق زد که جن از دروازه‌ی سفر در مکانش اومد داخل اتاق ولی مبینا نفهمید.جن تا دیدش به سمتش رفت ولی هنوزم مبینا نفهمید چیزی از دستش افتاد خم شد تا برش داره دقیقا روبروی آینه وایساده بود وقتی خم شد جن خودشو تو آینه دید و خشکش زد جیغ گوش خراشی کشید و به خاکسر تبدیل شد.
مبینا ویو
صدای چی بود؟این جیغ گوش خراش از کجا میاد؟!چرا بوی خاکستر سوخته میاد؟!بوی خون چیه؟!چرخیدم که دیدم یه نفر پشت سرم خشکش زدع این جیغ گوش خراش از اونه و داره تبدیل به خاکستر میشه.
مبینا:تو ذهنم:انگار اون اهریمنه ولی اهریمنا که با دیدن خودشون تو اینه تبدیل به خاکستر نمیشن پس این چرا شد؟!اگه این آینه نبود الان حتما منو کشته بود.از اولش هم عجیب بود همه چیز.چرا پسرا چیزی دربارش نگفتن؟!
کلی سوال تو ذهنم بود گوشامو گرفتم هنوز صدای جیغش تو اتاق بود.انقد اتاق بزرگ و خالی بود که صدا خیلی میپیچید و بد بود بلاخره کل بدنش تبدیل به خاکستر شد و ازبین رفت جیغش هم قطع شد.همه جا پراز گردو غبار های جادویی شد و یه مه غلیظی شکل گرفت.چند ثانیه بعد مه ازبین رفت و اتاق از سیاه و سفید به رنگ بنفش مشکی تغییر رنگ داد.
اروم گفتم:فرشته‌امید؟!کجایی؟!
فرشته‌امید:هوم؟!
مبینا:میگم الان درست دیدم مگه نه؟الان یه اهریمن اینجا بود و تا چند دقیقه پیش این اتاق سیاه و سفید بود تو میدونی اینجا چه اتفاقی افتاده؟!
فرشته‌امید:یه لحظه وایسا
رفت از سقف بیرون و بعد از چند دقیقه برگشت
فرشته‌امید:اره اون یه اهریمن بود این اتاق طلسم شده بود وقتی که اون اهریمن میمرد این طلسم میشکست و تو باعث مرگش شدی و این طلسم رو شکستی!اینجا قبلا اتاق یه دختر بزرگ بوده ولی وقتی اهریمن اونو کشته روحش اینجا زندانی شده و حالا به دست تو به ارامش رسیده و ازت ممنونه.
و یه هده مخصوص هم برات گذاشته.یه ماشین سفر در مکان.وقتی بری داخلش میگی کجا میخوای بری و میری همونجا.اون دری که اونجاست ماشین سفر در مکانه هیچوقت نذار کسی بجز خودت و پسرا ازش خبر داشته باشین چون اگه ادمای بد پیداش کنن شما تو دردسر میوفتین.
خیلی خوشحال شدم.
ادامه داد:اون گفت این اتاق و با هرچیزی که تو دوست داری تزیین کرده و به تو هدیه کرده و این اتاق تو توی خونه اعضاس.فعلا بای!
رفت توی سرم.به اطراف اتاق نگاه کردم عکسای پسرا بزرگ روی دیوارا بود همه جا عکساشون بود و کلی وسایل ارمی مثل ارمی بمب پیکسل تیشرت با طرح چاپی بی تی اس دستبند قلبی طلایی با اسم جیمین یه لباس و شلوار با لوگوی بی تی اس میکروفون نارنجی رنگ مثل جیمین هدفون بلوتوثی کوچیک همرنگ میکروفون تینی تاین و بی تی۲۱ قاب گوشی با لوگوی بی تی اس و......
رفتم سمت در اتاق بیشتر از هرچیزی میخواستم بدونم هنوز همونجام یا نه خوابم یا بیدار نیما دنبالمه یا نه درو باز کردم.تو خونه اعضام.ساعتو دید زدم ساعت یازده شب بود.جیمین داشت این سمتی میومد.
مبینا:اون صداهارو شنیدی؟!
جیمین:کدوم صداها؟(شنیدن ولی داره الکی میگه)
مبینا:صدای جیغ و اینا دیگه!راستی اونحا مگه اتاق تو و جین نبود؟!پس چرا یه تخت داشت؟!چرا همجا پر گرد و غبار بود؟!چرا تغییر رنگ داد؟!
از حرفام داشت شاخ درمیاورد.بردمش تو همون اتاق.
مبینا:یه صدایی بهم گفت:تو روح منو به ارامش رسوندی و حالا این پاداش توعه بعدم اتاق پراز مه شد و وقتی مه ازبین رفت اتاق این شکلی شد.موضوع چیه؟؟!!
جیمین واسم توضیح داد
مبینا:اها اره یه اهریمن میخواست منو بکشه تو اینه خودشو دید مرد🤣😂🤣
دیدگاه ها (۰)

جیمین:خو تو کشتیش دیه...دمت گرم از دستش راحت شدیم😍😍حالا دیگه...

ادامه قسمت سی و پنجم_اه!حالا چیکار کنم؟ +برو تلویزیون ببین ی...

✨🌱✨#ناحله #قسمت_سی_و_پنجمبعد از شام رفتم پیش ریحانه وهدیه ام...

عاشقی و سختی

Portal of love Pt7وقتی که 8 سالم بود مادرم رو به دستور پدر ب...

↫اینجا سر انتخاب اتاق ها جونگکوک به پسرا گفت اتاق دو تخته رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط