{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تولدت مبارک httpswisgooncomarmygirl عزیز

تولدت مبارک https://wisgoon.com/army_girl777 عزیز🩷

تک پارتی:وقتی تولدت بود و...

تولدم مبارک!
کی فکرشو میکرد توی روز تولدم انقدر تنها باشم؟
منی که هر سال تولدمو کنار اون میگذروندم...الان حتی یه تبریکم بهم نگفته بود!
تنها کسی که همیشه پیشم بود اون بود...تنها کسی که بهم قول داد همیشه پیشمه اون بود و الان توی روز تولدم..کنارم نبود!
صفحه ی گوشیمو باز کردم...حتی عکس بگ گراندمم عکس دو نفره امون بود..حتی یه پیامم بهم نداده بود..یه پیام خشک و خالی تبریک هم نداده بود..قرار بود فقط یه سفر کاری ساده باشه و زود برگرده...ولی الان سه هفته بود که رفته بود و برنگشته بود..قول داده بود بهم که تو روز تولدم پیشمه...ولی حتی جواب زنگ زدنامم نداد!
گارسون قهوه امو جلوم گذاشت:"بفرمایید"
تشکر کردم...توی کافه همه با یه نفر اومده بودن و فقط من بودم که تنها نشسته بودم...چند دقیقه بعد توی کافه یه آهنگ تولد پخش شد و گارسون با یه کیک کوچیک رفت سمت یه میز...یه پسر و دختر سر اون میز نشسته بودن..انگاری تولد دختره بود..
اون دوتا...میتونستیم منو اون باشیم!...بغض گلومو چنگ میزد..چند قلوپ از قهوه ی تلخم خوردم...تلخیش برام شیرین بود درست بر عکس همیشه...بعد از خوردن قهوه از کافه بیرون اومدم...سوار ماشینش شدم و آهنگ مورد علاقمونو گذاشتم...هوا بارونی بود..تحمل نکردم اشکام میریختن..دست خودم نبود..فکر نمیکردم تو روز تولدم گریه کنم!
.
اشکامو پاک کردم و کلید رو توی در چرخوندم...تمام برق ها خاموش بود..کلید برق کنار در رو فشار دادم و برق هارو روشن کردم..از اولی که اومدم تو خونه احساس کردم تنها نیستم..وقتی برق رو روشن کردم یهو یه عالمه برف شادی روی سرم ریخت!
"تولدت مبارککککککک"
هینی از ترس کشیدم...شکه شده بودم...تهیونگ با یه کیک بزرگ جلوی در وایساده بود..کلی از دوستای دیگمون هم کنارش بودن!...مگه..مگه..سفر کاری نبود؟؟
اشتباه کردم!
اون سر قولش مونده بود!...انگاری اونقدر که فکر میکردم هم تنها نبودم...همه دوستام میخندیدن..تهیونگ کیک رو داد دست یکی از دوستام و بعد اومد سمتم:"دیدی!..دیدی سر قولم موندم؟؟"
خودمو انداختم تو بغلش..محکم بغلم کرد و موهامو نوازش میکرد
گفتم:"م..من فکر میکردم که..که...که تو.."
نزاشت ادامه حرفمو بزنم:"هیشششش...تو فکر میکنی انقدر احمقم که تولد عزیز ترین کسمو فراموش کنم؟؟نه نه نه..فرشتم اینجوری نیست!..من نمیتونم فراموشت کنم!"
.
یه کیک بزرگ شکلاتی بود که با شکلات روش نوشته بود:"دوهی ی عزیزم! تولدت مبارک"
یه شمع 27 روش بود..شروع کردن به شمردن:"پنج..چهار..سه...دو..یک..تولدت مبارککککککک"
شمع رو فوت کردم و همه دست زدن..لبخند شیرینی روی لبم بود..
نوبت کادو ها بود..همه ی دوستام عطر ، عروسک ، ساعت ، دستبند و...
تا اینکه نوبت رسید به کادوی تهیونگ..اومد روی زمین زانو زد و بعد دستامو گرفت
گفتم:"تهیونگ..چیکار میکنی؟؟"
یه جعبه ی مخملی ی قرمز از جیبش در اورد:" چند روز دیگه...میشه سه سال که کنار همدیگه بودیم..توی این سه سال من واقا زندگی کردم..واقا فهمیدم زندگی چیه..زندگی کردن چجوریه...دوهی تو باعث شدی به چیزی که الان هستم تبدیل بشم..من قبل از تو نمیدونستم زندگی کردن چجوریه..فکر میکردم دارم زندگی میکنم ولی با تو معنی ی واقعی زندگی کردنو فهمیدم!
ممنونم که بدنیا اومدی!"
با حرفاش‌ اشک تو چشمام جمع شده بود!
در جعبه ی کوچیک رو باز کرد..یه حلقه ی طلایی با نگین های طلایی توی جعبه بود:"میخوام ادامه ی زندگیمم با تو باشم..میخوام همه بدونن برای منی!
میخوام فامیلی منو داشته باشی...قبول میکنی؟؟"
همینطور که اشک شوق از چشمام می‌ریخت گفتم:"معلومه...معلومه که قبول میکنم!"
و بعد همو بغل کردیم
همه برامون دست زدن...و این بهترین و قشنگترین تولدی بود که تو زندگیم داشتم..با اینکه فکر میکردم قراره تنها باشم ولی اون بهم نشون داد که من تنها نیستم!
The end
گیلیگیلیگیلیگیلیگیلییی خوشتون اومدد؟؟
خلاصه که ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
دیدگاه ها (۳۱)

چندپارتی: وقتی برای اینکه لجش رو در بیاری...pt²مراسم اهدای ج...

چندپارتی: وقتی برای اینکه لجش رو در بیاری...pt³*بچه ها من یذ...

چندپارتی: وقتی برای اینکه لجش رو در بیاری...pt¹کلید رو توی د...

چندپارتی:وقتی روت غیرتی میشه ولی تو...pt³(end)انگار دیگه نمی...

{فیک جیمین:عشق مخفی} {part:4} ...

love Between the Tides⁷⁴تهیونگ: اومدمدوهی: سلام داییتهیونگ: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط