{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی به هتل رسیدم و در اتاق مستقر شدم ، روی تخت خوابیدم ت

وقتی به هتل رسیدم و در اتاق مستقر شدم ، روی تخت خوابیدم تا کمی استراحت کنم که یک دفعه شیشه ها شروع کرد به لرزیدن و های و هوی شدیدی بلند شد .

صدای بام بام طبل ها و موسیقی پر هیجانی که از بلندگوها پخش می شد . شیشه های هتل را می لرزاند. متوجه شدم کارناوال دارد از جلوی هتل می گذرد . دویدم کنار پنجره و دیدم کامیون ها و تریلی هایی که کارناوال رویشان مستقر شده از جلوی هتل در حال عبور است. از دیدن این صحنه ها و خوشگذرانی هایی که این چند روز و چند شب خواهم داشت هیجان زده شدم .

گفتم : عجب جایی آمدم .‌ این جا چه شور و هیجانی هست . بهتر است عجله نکنم و یکی دو ساعتی استراحت کنم و دوش بگیرم بعد خودم را به کارناوال برسانم .

روی تخت دراز کشیدم ولی خوابم نمی برد . برای اینکه چشمم خسته شود و خوابم ببرد باید کتاب می خواندم . سراغ کوله ام رفتم . ناگهان یک کتاب کوچک با برگ های کهنه کاهی و جلد سبز به بیرون سر خورد .

اولش یادم نبود این کتاب چیست و از کجا آمده اما یاد روز حرکتم از لس آنجس افتادم . با مادر خداحافظی کردم . داشتم کفش هایم را می پوشیدم که خواهر بزرگترم فریبا از راه رسید. گفت : اُغور به خیر محمد کجا میری؟ گفتم : برزیل . گفت : اما همین یکی را نرفته بودی حالا برزیل چه خبره ؟ گفتم : می رم ببینم چه خبر است.

فریبا چشمک زد و هر دو خندیدیم . بغلش کردم و خداحافظی کردم . صدایم زد برگشتم . رفت از روی پیشخوان شومینه که سفره هفت سین پهن کرده بود،
از توی سفره کتابی برداشت و آمد طرفم . گفت : بیا از زیر قرآن ردت کنم . پرسیدم برای چه؟ گفت : برای اینکه محافظت باشه ، برزیل خیلی دور است از زیر قرآن رد شدم و گفتم : فریبا قرآن را بده همراهم باشد .

فریبا با تعجب نگاهم کرد اما با این حال قرآن را داد دستم و من هم گذاشتم توی کوله ام . با خودم فکر کردم دختره خرافاتی خجالت هم نمی کشد . آمده اینجا، در آمریکا توی مرکز علم و دانش مثل آمریکایی ها می خورد ، می پوشد و می گردد و می رقصد اما دست از این خرافات بر نداشته . بگذار چند صفحه اش را بخوانم و چند مطلب غیر علمی و خرافاتی اش را پیدا کنم تا وقتی برگردم توی صورتش بزنم و بگویم : دختره کم عقل اینجا دیگر دست از این عقاید خرافاتی ات بردار.
#تولد_در_لس_آنجلس
#تحول
#بهزاد_دانشگر
دیدگاه ها (۰)

‏🦙[۰۶:۵۷ ~ ۰۶:۵۹ به وقت کلمبیا]این روزا صبح‌ها رو فوق‌العاده...

Pat:1اسم : عاشق چشماش شدم ا.ت . صبح که از خواب بیدار شدم دید...

P⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

نام فیک:«دیــداریـــــی عجیب»(پارت:2)ـــــــــــــــــــــــ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_37با کمک همدیگه سفره رو چیدی...

﷽🔴یکی از دوستان تعریف کرد:خواب دیدم زمینی حمله کردن تو خیابا...

سعی کردم روی اوسیم توی گاچا لایف (گشادیم میاد تو گاچا کلاب د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط