پارت چهارم:
پارت چهارم:
داستان از دیدگاه تهیونگ: چند روزی بود که جونگکوک این طرفا پیداش نبود ، کمکم تهیونگ داشت نگران میشد ، و این حالت دیوونش میکرد ، چند روز بود بعد از ظهر ها به جونگکوک زنگ میزد یا پیام میداد ولی اکثرا پاسخی دریافت نمیکرد .
شب دیر وقت بود ، روبی و جکسون داشتن برای صبحانه فردا برنامه ریزی میکردن ، اما تهیونگ کنار پنجره کافه ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد ، به امید اینکه جونگکوک یک لحظه از خیابان رد شود ، تهیونگ داشت توی دلش آرزو میکرد که دستی روی شانه اش احساس کرد ، جکسون گفت: تهیونگ دیر وقته ، نمیخوای بری ؟ تهیونگ گفت: نه ، تو و روبی برید ، من یکم دیگه میمونم. جکسون سر تکون داد و با روبی رفتن خونشون رفتن .
نزدیک ۱ شب بود ، تهیونگ داشت با شیر گرم کیک شکلاتی میخورد ، یهو تصمیم گرفت به جونگکوک پیام بده ، پیام داد: سلام ، چرا جوابمو نمیدی ؟
چند روزه نگرانتم ، آهای با تو هستم هنوزم ناراحتی ؟ بیا کافه من الان تو کافه هستم ، بیا حرف بزنیم ، راستش من رو پیشنهادت فکر کردم ، ولی نمیخوام اینجا تو پیام بهت بگم ، میخوام حضوری بهت بگم ، تو چشمات نگاه کنم و حرفمو بزنم ، اگه امکانش هست الان بیا کافه من تنهام اگرم نه فردا اول وقت بیا . پیام رو فرستاد .
دو دقیقه بعد پیام سین شد و جونگکوک جواب داد: سلام ، پنچ دقیقه ای اونجام . تهیونگ خوشحال بود ، چون میتونست بعد از مدت ها جونگکوک رو ببینه . تهیونگ اوضاع رو مرتب کرد و در یکی از میز های کافه نشست ، چند دقیقه بعد جونگکوک وارد کافه شد با دیدن تهیونگ لبخند شیرینی زد و گفت: سلام ، چطوری ؟ چرا این وقت شب تو کافه هستی؟ تهیونگ هم متقابلاً لبخند زد و گفت: سلام ، مرسی خوبم، هیچ ، نخواستم امشب برم خونه ، خب ، خونمون زیادی دلگیره میدونی که. جونگکوک نشست ، تهیونگ گفت: چیزی میل داری ؟ جونگکوک گفت: نه ، بیا بشین ، مثلاً اومدیم با هم حرف بزنیم. تهیونگ نشست ، خجالت میکشید برا همین سرش رو پایین انداخت. جونگکوک گفت: به گوشم ، گفتی رو پیشنهادم فکر کردی ، من که مثبتم . تهیونگ گفت: با وجود تمام دلایل که میتونه جلوی با هم بودن من و تورو بگیره ، به هر حالت من بازم میخوام با هم باشیم ، من پیشنهادت رو قبول میکنم کوک . جونگکوک بلند شد ، تهیونگ هم بلند شد ، همدیگه رو بغل کردن ، جونگکوک گفت: ممنونم ، اونو بدون که تا جایی که نفس دارم مراقبت خواهم بود و تا پایان عمرمون من و تو برای همیم ، دوست دارم بچه . تهیونگ هم جونگکوک رو بغل کرد و گفت: بهت قول میدم که تا جایی که بتونم کمکت میکنم تا بتونی بخش خالی قلبت رو پر کنی .
جونگکوک از تهیونگ جدا شد و گفت: خب دیروقت هست من میرم خونه تو هم برو ، شبت بخیر عزیزم. تهیونگ گفت: شب تو هم بخیر. جونگکوک رفت ، چند دقیقه بعد تهیونگ هم رفت ، اون شب برا دوتاشونم بهترین شب بود ، دوتاشونم احساس خوشحالی میکردن و به زندگی امید داشتن ، به آینده فکر میکردن و خیالبافی میکردن ، بدون اینکه بدونن آینده ای برای این دو وجود ندارن .
سلام عزیزان پارت چهارم
امیدوارم خوش باشید 🌹
داستان از دیدگاه تهیونگ: چند روزی بود که جونگکوک این طرفا پیداش نبود ، کمکم تهیونگ داشت نگران میشد ، و این حالت دیوونش میکرد ، چند روز بود بعد از ظهر ها به جونگکوک زنگ میزد یا پیام میداد ولی اکثرا پاسخی دریافت نمیکرد .
شب دیر وقت بود ، روبی و جکسون داشتن برای صبحانه فردا برنامه ریزی میکردن ، اما تهیونگ کنار پنجره کافه ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد ، به امید اینکه جونگکوک یک لحظه از خیابان رد شود ، تهیونگ داشت توی دلش آرزو میکرد که دستی روی شانه اش احساس کرد ، جکسون گفت: تهیونگ دیر وقته ، نمیخوای بری ؟ تهیونگ گفت: نه ، تو و روبی برید ، من یکم دیگه میمونم. جکسون سر تکون داد و با روبی رفتن خونشون رفتن .
نزدیک ۱ شب بود ، تهیونگ داشت با شیر گرم کیک شکلاتی میخورد ، یهو تصمیم گرفت به جونگکوک پیام بده ، پیام داد: سلام ، چرا جوابمو نمیدی ؟
چند روزه نگرانتم ، آهای با تو هستم هنوزم ناراحتی ؟ بیا کافه من الان تو کافه هستم ، بیا حرف بزنیم ، راستش من رو پیشنهادت فکر کردم ، ولی نمیخوام اینجا تو پیام بهت بگم ، میخوام حضوری بهت بگم ، تو چشمات نگاه کنم و حرفمو بزنم ، اگه امکانش هست الان بیا کافه من تنهام اگرم نه فردا اول وقت بیا . پیام رو فرستاد .
دو دقیقه بعد پیام سین شد و جونگکوک جواب داد: سلام ، پنچ دقیقه ای اونجام . تهیونگ خوشحال بود ، چون میتونست بعد از مدت ها جونگکوک رو ببینه . تهیونگ اوضاع رو مرتب کرد و در یکی از میز های کافه نشست ، چند دقیقه بعد جونگکوک وارد کافه شد با دیدن تهیونگ لبخند شیرینی زد و گفت: سلام ، چطوری ؟ چرا این وقت شب تو کافه هستی؟ تهیونگ هم متقابلاً لبخند زد و گفت: سلام ، مرسی خوبم، هیچ ، نخواستم امشب برم خونه ، خب ، خونمون زیادی دلگیره میدونی که. جونگکوک نشست ، تهیونگ گفت: چیزی میل داری ؟ جونگکوک گفت: نه ، بیا بشین ، مثلاً اومدیم با هم حرف بزنیم. تهیونگ نشست ، خجالت میکشید برا همین سرش رو پایین انداخت. جونگکوک گفت: به گوشم ، گفتی رو پیشنهادم فکر کردی ، من که مثبتم . تهیونگ گفت: با وجود تمام دلایل که میتونه جلوی با هم بودن من و تورو بگیره ، به هر حالت من بازم میخوام با هم باشیم ، من پیشنهادت رو قبول میکنم کوک . جونگکوک بلند شد ، تهیونگ هم بلند شد ، همدیگه رو بغل کردن ، جونگکوک گفت: ممنونم ، اونو بدون که تا جایی که نفس دارم مراقبت خواهم بود و تا پایان عمرمون من و تو برای همیم ، دوست دارم بچه . تهیونگ هم جونگکوک رو بغل کرد و گفت: بهت قول میدم که تا جایی که بتونم کمکت میکنم تا بتونی بخش خالی قلبت رو پر کنی .
جونگکوک از تهیونگ جدا شد و گفت: خب دیروقت هست من میرم خونه تو هم برو ، شبت بخیر عزیزم. تهیونگ گفت: شب تو هم بخیر. جونگکوک رفت ، چند دقیقه بعد تهیونگ هم رفت ، اون شب برا دوتاشونم بهترین شب بود ، دوتاشونم احساس خوشحالی میکردن و به زندگی امید داشتن ، به آینده فکر میکردن و خیالبافی میکردن ، بدون اینکه بدونن آینده ای برای این دو وجود ندارن .
سلام عزیزان پارت چهارم
امیدوارم خوش باشید 🌹
- ۹.۷k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط