«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۴۱
با ذوق گفتم من کردم
و سمت در رفتم.
جدي
گفت: ببین دختر رایان
با حرص و خشم برگشتم و بین حرفش گفتم دختر رایان
اسم داره..
به صندلیش تکیه داد و گفت: عه.. جدي؟ من فك كردم اسم
اصلیت اینه..
دندونامو به هم فشردم و گفتم: خیر. این نیست.
تهیونگ-اسمت چی بود؟
ناباور نگاش کردم.
واقعا نمیدونست؟
مسخره اش کردم و با غیض گفتم: ژاکلین.
بیخیال و جدي گفت: خیله خوب ژاکلین.. این پرونده ها رو
مرتب کن..
چشمامو تا حد ممکن گشاد کردم و زل زدم بهش.
واقعا نمیدونست اسمم ژاکلین نیست؟
گنگ و گیج نگاش کردم.
عجب آدمیه این..
رفتم جلو و با غیض پرونده رو از زیر دستش کشیدم و گفتم شما همون دختر رایان صدام كني راحت ترم.. سعي کرد لبخند نزنه و نرم شونه بالا انداخت.
اومدم بیرون.
امکان نداره اسممو ندونه.
فقط داره مسخره بازي در مياره.. کم کم داشت روال کاریش دستم میومد و بیشتر کارها رو بهم میسپرد و بیشتر دور برش بودم و شری بیشتر به امور
دیگه دفتر میرسید.
حسابی از اینکه اسمم رو بلد نبود و یا حداقل وانمود
میکرد بلد نیست اعصابم بهم ریخته بود.
دوست داشتم شکنجه اش کنم و بگم بگو.. اسممو بگو
لعنتي..
سیخ داغ بذارم رو دستش بگم بگو اسمم چیه..
اه..
مگه میشه یادش نباشه اسم منو؟
اخخخخ..
تایم ناهار بود.
part ۱۴۱
با ذوق گفتم من کردم
و سمت در رفتم.
جدي
گفت: ببین دختر رایان
با حرص و خشم برگشتم و بین حرفش گفتم دختر رایان
اسم داره..
به صندلیش تکیه داد و گفت: عه.. جدي؟ من فك كردم اسم
اصلیت اینه..
دندونامو به هم فشردم و گفتم: خیر. این نیست.
تهیونگ-اسمت چی بود؟
ناباور نگاش کردم.
واقعا نمیدونست؟
مسخره اش کردم و با غیض گفتم: ژاکلین.
بیخیال و جدي گفت: خیله خوب ژاکلین.. این پرونده ها رو
مرتب کن..
چشمامو تا حد ممکن گشاد کردم و زل زدم بهش.
واقعا نمیدونست اسمم ژاکلین نیست؟
گنگ و گیج نگاش کردم.
عجب آدمیه این..
رفتم جلو و با غیض پرونده رو از زیر دستش کشیدم و گفتم شما همون دختر رایان صدام كني راحت ترم.. سعي کرد لبخند نزنه و نرم شونه بالا انداخت.
اومدم بیرون.
امکان نداره اسممو ندونه.
فقط داره مسخره بازي در مياره.. کم کم داشت روال کاریش دستم میومد و بیشتر کارها رو بهم میسپرد و بیشتر دور برش بودم و شری بیشتر به امور
دیگه دفتر میرسید.
حسابی از اینکه اسمم رو بلد نبود و یا حداقل وانمود
میکرد بلد نیست اعصابم بهم ریخته بود.
دوست داشتم شکنجه اش کنم و بگم بگو.. اسممو بگو
لعنتي..
سیخ داغ بذارم رو دستش بگم بگو اسمم چیه..
اه..
مگه میشه یادش نباشه اسم منو؟
اخخخخ..
تایم ناهار بود.
- ۵۴۵
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط