{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۴۰

صبح زودتر راه افتادم که دیر نشه و آقا باز جوش نیاره

برام و رفتم شرکت

از تاکسی پیاده شدم و از پشت دیدمش که ماشینش رو

پارک کرد و داشت میرفت داخل

سریع پشتش راه افتادم

نزدیکش که شدم پرانرژي گفتم سلام .مهندس سرشو چرخوند و اروم گفت: سلام.

به نگهبان لبخند زدم و بهش سلام کردم.

باهم سوار اسانسور شدیم و رفتیم بالا.

به محض اینکه رفت داخل اتاقش ابدارچی با قهوه سمت

اتاقش رفت.

تند بلند شدم و گفتم من میبرم

و سيني رو ازش گرفتم.

ابدارچیه با تیکه گفت: راه افتادیا خانوم

با غیض گفتم برو رد کارت

یه لیوان ابم پر کردم و رفتم داخل اتاقش.

با غیض سر بلند کرد و گفت در زدن رو هم یادت رفته؟ کلافه گفتم باز هم بداخلاقين.. طبق معمول و مثل هر روز.. لیوان اب رو توي گلدون خالی کردم و قهوه اش رو روي میز گذاشتم و گفتم میشه روزایی که خوش اخلاقین رو

برامون بگین که حداقل امیدوار باشیم؟

جدي گفت: حتما... یادداشت کن..

سر تکون دادم.

خشن گفت: هیچ وقت رأس ساعت یه ربع به هیچ وقت..
سر تکون دادم

خشن گفت: هیچ وقت رأس ساعت یه ربع به هیچ وقت.. سعي کردم لبخند نزنم ولی نشد و گفتم:خوبه..جاي

اميدواري داره...

لبخندم رو عمیق تر کردم و گفتم امروز یه پیشرفت دیگه ام

کردین جناب مهندس.

چشماشو باريك كرد.

خندیدم و مثلا ذوق زده گفتم: صبح بهم سلام کردین... برخلاف همیشه که فقط سر تکون میدادین.

و در مقابل نگاه خیرهاش با لبخند زدم بیرون

که

جدي

گفت: ببین برگشتم و تند گفتم میدونم..میدونم..زیاد حرف میزنم همیشه انقدر صبور نيستي،اخراجم

ميكني...ببين.. همه شو حفظ شدم.. با غیض زل زد تو چشمام و گفت هیچ کس نمیتونه جمله

هاي منو کامل کنه...

با ذوق گفتم من کردم
دیدگاه ها (۱)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۴۱با ذوق گفتم من کردم و سمت د...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۴۲تایم ناهار بود. کسل از شرکت...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۳۹و در رو رها کرد. تند در رو ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۳۸میزدم. تهیونگ-منم جدي بودم....

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 69・⁠]⁠ᕗوای خدای من نکنه شناخ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۲۳لحنش خيلي خيلي جدي و خشك بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط