«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۵۰
هول گفتم اینا چیه؟ چیکار میخوای بکني؟
با حرص گفت میخوام بهت امپول هوا بزنم بکشمت.
گیج گفتم: چرا؟
کلافه
دستم رو گرفت و کشید و استینم رو بالا زد.
با وحشت دستمو کشیدم و داد زدم میگم چیکار میخوای
بكني؟
کلافه زل زد تو چشمام.
با خشم گفتم اینجوری منو نگاه نکنااا..تا مثل ادم حرف
نزني نميذارم هیچ کاري کني..
دستش رو به اپن تکیه داد و نفسش رو عصبي بيرون داد و گفت میخوام ازت خون بگیرم...
متعجب گفتم: چرا؟
از لاي دندوناش گفت: براي اون خون دماغ و ناله و حال بد دیشبت.. که رو به مرگ نباشي جنازه ات بمونه رو دستم خونه زندگیم بو بگیره مجبور بشم جواب رایان رو بدم.
کشید.
و دستم رو عصبي همونجور نگاش کردم.
دستمو کشید و استینم رو بالا زد و با یه دست دستمو داشت و با اون يکي په بسته پاکت كوچيك رو باز كرد.
دستمال الكلي بود.
روي رگم کشید و یه سرنگ خالی برداشت و درش رو باز
کرد و سمت دستم آورد..
صورتمو تو هم کشیدم و به دستش نگاه کردم که...
دستش میلرزید..
متعجب
نگاش کردم و گفتم:دستات..
اخم خيلي غليظي کرد و دستاشو محکم فشرد تا نلرزن..
نگران گفتم خودت چته؟دستت چرا میلرزه؟
عصبي
گفت هیسس
منم عصبي سرنگ رو از دستش کشیدم و پرتش کردم روي میز و دستش رو محکم با دوتا دستم گرفتم و فشردمش و مهربون :گفتم چیه؟ خوبی؟ دستت چرا میلرزه؟
خشن خواست دستش رو بکشه.. محکم نگهش داشتم و گفتم خیله خوب..با من لجي با
خودت نباش. بذار برات یه لیوان اب بیارم...
part ۱۵۰
هول گفتم اینا چیه؟ چیکار میخوای بکني؟
با حرص گفت میخوام بهت امپول هوا بزنم بکشمت.
گیج گفتم: چرا؟
کلافه
دستم رو گرفت و کشید و استینم رو بالا زد.
با وحشت دستمو کشیدم و داد زدم میگم چیکار میخوای
بكني؟
کلافه زل زد تو چشمام.
با خشم گفتم اینجوری منو نگاه نکنااا..تا مثل ادم حرف
نزني نميذارم هیچ کاري کني..
دستش رو به اپن تکیه داد و نفسش رو عصبي بيرون داد و گفت میخوام ازت خون بگیرم...
متعجب گفتم: چرا؟
از لاي دندوناش گفت: براي اون خون دماغ و ناله و حال بد دیشبت.. که رو به مرگ نباشي جنازه ات بمونه رو دستم خونه زندگیم بو بگیره مجبور بشم جواب رایان رو بدم.
کشید.
و دستم رو عصبي همونجور نگاش کردم.
دستمو کشید و استینم رو بالا زد و با یه دست دستمو داشت و با اون يکي په بسته پاکت كوچيك رو باز كرد.
دستمال الكلي بود.
روي رگم کشید و یه سرنگ خالی برداشت و درش رو باز
کرد و سمت دستم آورد..
صورتمو تو هم کشیدم و به دستش نگاه کردم که...
دستش میلرزید..
متعجب
نگاش کردم و گفتم:دستات..
اخم خيلي غليظي کرد و دستاشو محکم فشرد تا نلرزن..
نگران گفتم خودت چته؟دستت چرا میلرزه؟
عصبي
گفت هیسس
منم عصبي سرنگ رو از دستش کشیدم و پرتش کردم روي میز و دستش رو محکم با دوتا دستم گرفتم و فشردمش و مهربون :گفتم چیه؟ خوبی؟ دستت چرا میلرزه؟
خشن خواست دستش رو بکشه.. محکم نگهش داشتم و گفتم خیله خوب..با من لجي با
خودت نباش. بذار برات یه لیوان اب بیارم...
- ۱۳۸
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط