# سایه محافظ
# سایه محافظ
## پارت چهاردهم
### سرزمین فراموشی
زینب خود را در مکانی یافت که نه شبیهِ هیچکدام از دنیاهایی بود که میشناخت. هوا، سرد و سنگین بود. آسمان، رنگِ خاکستریِ غلیظی داشت و هیچ خورشید یا ماهی در آن دیده نمیشد. زمین، پوشیده از سنگی صاف و تیره بود که انگار تا ابدیت ادامه داشت. سکوت، مطلق بود؛ سکوتی که انگار تمامِ صداهایِ دنیا را بلعیده بود.
«این دیگه کجاست؟» زینب با تعجب زمزمه کرد.
او به طومار در دستش نگاه کرد. نمادِ روی آن، هنوز میدرخشید، اما نورش کمی ضعیفتر شده بود، انگار که راهنماییاش را به پایان رسانده باشد.
«خب، نقشه منو تا اینجا آورده. حالا باید چیکار کنم؟»
او شروع به قدم زدن کرد. سنگهایِ زیرِ پایش، هیچ صدایی تولید نمیکردند. احساس میکرد که در یک رویایِ بیصدا و بیانتها قدم میزند. هیچ گیاهی، هیچ موجودی، هیچ نشانی از زندگی. انگار که این سرزمین، مدتی طولانی فراموش شده بود.
«سرزمینِ فراموشی…» زینب با خودش گفت. «شاید این همون جایی باشه که هیروبراین ازش حرف میزد.»
او به اطراف نگاه کرد، به دنبالِ هر نشانه، هر شکاف، هر چیزی که بتواند سرنخی از «قدرتِ فراموششده» یا «گمشدهاش» به او بدهد. اما چیزی نبود. فقط سکوت، تاریکی، و وسعتِ بیانتهایِ سنگ.
ناگهان، چشمش به نقطهای دور افتاد. چیزی شبیه برجستگی، یا بنایی که در دلِ سنگ فرو رفته بود. با احتیاط، به سمتِ آن حرکت کرد. هرچه نزدیکتر میشد، آن برجستگی بیشتر شبیه دیواری باستانی و فروریخته به نظر میرسید.
وقتی به آن رسید، دید که دیواری عظیم و سنگی است که بیشترِ قسمتهایش فرو ریخته بود، اما بقایایِ آن، هنوز هم عظمتِ گذشته را نشان میداد. و در میانِ ویرانهها، یک ورودیِ تاریک و عمیق به چشم میخورد.
«این دیگه چیه؟» زینب با هیجان پرسید. «یه جور قلعه یا معبدِ قدیمیه؟»
او به طومار نگاه کرد. نمادِ روی آن، حالا با شدت بیشتری میدرخشید و به سمتِ ورودیِ تاریک اشاره میکرد.
«پس… گمشدهی من اونجاست؟»
با وجودِ ترس، کنجکاویاش بر ترسش غلبه کرد. نفسِ عمیقی کشید و واردِ ورودیِ تاریک شد.
## پارت چهاردهم
### سرزمین فراموشی
زینب خود را در مکانی یافت که نه شبیهِ هیچکدام از دنیاهایی بود که میشناخت. هوا، سرد و سنگین بود. آسمان، رنگِ خاکستریِ غلیظی داشت و هیچ خورشید یا ماهی در آن دیده نمیشد. زمین، پوشیده از سنگی صاف و تیره بود که انگار تا ابدیت ادامه داشت. سکوت، مطلق بود؛ سکوتی که انگار تمامِ صداهایِ دنیا را بلعیده بود.
«این دیگه کجاست؟» زینب با تعجب زمزمه کرد.
او به طومار در دستش نگاه کرد. نمادِ روی آن، هنوز میدرخشید، اما نورش کمی ضعیفتر شده بود، انگار که راهنماییاش را به پایان رسانده باشد.
«خب، نقشه منو تا اینجا آورده. حالا باید چیکار کنم؟»
او شروع به قدم زدن کرد. سنگهایِ زیرِ پایش، هیچ صدایی تولید نمیکردند. احساس میکرد که در یک رویایِ بیصدا و بیانتها قدم میزند. هیچ گیاهی، هیچ موجودی، هیچ نشانی از زندگی. انگار که این سرزمین، مدتی طولانی فراموش شده بود.
«سرزمینِ فراموشی…» زینب با خودش گفت. «شاید این همون جایی باشه که هیروبراین ازش حرف میزد.»
او به اطراف نگاه کرد، به دنبالِ هر نشانه، هر شکاف، هر چیزی که بتواند سرنخی از «قدرتِ فراموششده» یا «گمشدهاش» به او بدهد. اما چیزی نبود. فقط سکوت، تاریکی، و وسعتِ بیانتهایِ سنگ.
ناگهان، چشمش به نقطهای دور افتاد. چیزی شبیه برجستگی، یا بنایی که در دلِ سنگ فرو رفته بود. با احتیاط، به سمتِ آن حرکت کرد. هرچه نزدیکتر میشد، آن برجستگی بیشتر شبیه دیواری باستانی و فروریخته به نظر میرسید.
وقتی به آن رسید، دید که دیواری عظیم و سنگی است که بیشترِ قسمتهایش فرو ریخته بود، اما بقایایِ آن، هنوز هم عظمتِ گذشته را نشان میداد. و در میانِ ویرانهها، یک ورودیِ تاریک و عمیق به چشم میخورد.
«این دیگه چیه؟» زینب با هیجان پرسید. «یه جور قلعه یا معبدِ قدیمیه؟»
او به طومار نگاه کرد. نمادِ روی آن، حالا با شدت بیشتری میدرخشید و به سمتِ ورودیِ تاریک اشاره میکرد.
«پس… گمشدهی من اونجاست؟»
با وجودِ ترس، کنجکاویاش بر ترسش غلبه کرد. نفسِ عمیقی کشید و واردِ ورودیِ تاریک شد.
- ۸۴
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط