{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# سایه محافظ

# سایه محافظ

## پارت پانزدهم

### پژواکِ قدرت

فضایِ درونِ بنا، تاریک‌تر و سردتر از بیرون بود. زینب، با استفاده از نوری که از نمادِ روی طومار ساطع می‌شد، سعی کرد راهش را پیدا کند. دیوارها، پوشیده از سنگ‌هایی بودند که انگار از دلِ معدن تراشیده شده بودند، و در برخی نقاط، نمادهایی شبیه آنچه که دیده بود، حک شده بود.

«اینجا… حسِ عجیبی داره.» زینب زمزمه کرد. «انگار که یه نفر اینجا خیلی وقته منتظرِ منه.»

او به پیش می‌رفت، و هر قدمش، صدایِ خفیفی در سکوتِ بنا ایجاد می‌کرد. ناگهان، در انتهایِ راهرویی که در آن بود، نوری ضعیف و لرزان دید. نور، شبیه نورِ شمع بود، اما با رنگی متفاوت؛ رنگی بینِ آبیِ کمرنگ و سفید.

با احتیاط، به سمتِ نور رفت. راهرو به یک فضایِ بزرگ و دایره‌ای شکل ختم می‌شد. در وسطِ این فضا، یک سکویِ سنگی قرار داشت و رویِ آن، چیزی قرار گرفته بود که نورِ آبیِ ملایمی از خود ساطع می‌کرد.

زینب با تعجب به آن شیء نگاه کرد. شبیه یک کریستالِ بزرگ و شفاف بود، اما نه کاملاً. در درونِ آن، انگار که گرد و غباری از نورِ طلایی در حالِ چرخش بود. و همان نمادی که رویِ طومار و رویِ سنگ‌هایِ دیگر دیده بود، در مرکزِ کریستال، به شکلی واضح‌تر و درخشان‌تر حک شده بود.

«این… این همون قدرته؟» زینب با ناباوری پرسید.

او به سمتِ سکو رفت. کریستال، گرمایِ ملایمی داشت. انگار که قلبِ تپنده‌ای بود، در دلِ این سرزمینِ فراموش‌شده. با دستِ لرزان، نمادِ رویِ کریستال را لمس کرد.

در لحظه‌ی لمس، تمامِ دخمه با نوری خیره‌کننده روشن شد. تمامِ نمادهایِ رویِ دیوارها، شروع به درخشیدن کردند. صدایِ وزوزِ خفیفی، که شبیه صدایِ هزاران بالِ پروانه بود، در فضا پیچید.

زینب احساس کرد که قدرت، مثلِ رودخانه‌ای خروشان، از کریستال به او سرازیر می‌شود. تمامِ وجودش از انرژی لبریز شد. خاطراتی غریب، تصاویری از گذشته‌ای دور، و دانشی که هرگز نداشته بود، در ذهنش فوران کرد.

او دید که این کریستال، نه تنها منبعِ قدرت، بلکه کلیدِ درکِ تاریخِ فراموش‌شده است. کلیدِ فهمیدنِ اینکه چه اتفاقی افتاده، و چه کسی یا کسانی، مسئولِ این فراموشی بوده‌اند.

ناگهان، صدایی در ذهنش پیچید؛ صدایی آشنا، اما این بار، نه با لحنِ تهدید، بلکه با لحنی از گدایی…

«کمک… یاری…»

زینب چشمانش را باز کرد. دیگر تنها نبود. در اطرافِ کریستال، سایه‌هایی به رنگِ آبیِ کم‌رنگ ظاهر شده بودند؛ سایه‌هایی که شبیه آدم‌ها بودند، اما شفاف و بی‌شکل.

«شما کی هستید؟» زینب پرسید، صدایش با وجودِ قدرتِ جدیدی که حس می‌کرد، کمی لرزید.

یکی از سایه‌ها، که کمی پررنگ‌تر از بقیه بود، به سمتِ او حرکت کرد. «ما… پژواکِ کسانی هستیم که این قدرت را حفظ کردیم. کسانی که فراموش شدیم.»

«شما… منتظرِ من بودید؟»

«ما منتظرِ کسی بودیم که شایسته‌ی این قدرت باشد. کسی که بتواند آن را از فراموشی نجات دهد.» صدایِ سایه، غمگین و عمیق بود. «تو، انتخاب شده‌ای.»

زینب به کریستالِ درخشان نگاه کرد. این قدرت، از آنچه که تصور می‌کرد، عمیق‌تر و مرموزتر بود. و تازه اولِ ماجرا بود.
دیدگاه ها (۰)

سلام بچه ها شبتون بخیر از صبح تا حالا دسترسی به گوشی نداشتم ...

# سایه محافظ ## پارت چهاردهم ### سرزمین فراموشی زینب خود را ...

# سایه محافظ ## پارت سیزدهم ### مسیر نورزینب طومار را که نقش...

# سایه محافظ ## پارت یازدهم ### حقیقت دفن شده شده با قدم‌های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط