{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦢 پارت دهم | یک قدم نزدیک‌تر

🦢 پارت دهم | یک قدم نزدیک‌تر

شب شده بود.

لیانا تازه از سر کار برگشته بود و خسته روی مبل نشست. هنوز کیفش را زمین نگذاشته بود که صدای مادرش از آشپزخانه آمد:

— لیانا؟ میای کمکم؟

— الان میام مامان.

از جایش بلند شد و وارد آشپزخانه شد.

مادرش مشغول آماده کردن شام بود.

— جنگکوک هم قراره امشب بیاد؟

— آره، پدرش منتظرشه.

لیانا سرش را تکان داد.

— باشه.

چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در آمد.

جنگکوک وارد خانه شد.

اما برخلاف همیشه، چهره‌اش خسته و عصبی بود.

لیانا از آشپزخانه بیرون آمد.

— سلام.

جنگکوک فقط سرش را تکان داد.

— سلام.

چند قدم برداشت، اما ناگهان ایستاد.

— امروز دیر از مهدکودک برگشتی؟

لیانا تعجب کرد.

— آره... چرا؟

— همین‌طوری پرسیدم.

— تو هیچ‌وقت «همین‌طوری» سؤال نمی‌پرسی.

جنگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

— زیادی منو شناختی.

لیانا لبخند زد.

— شاید.

جنگکوک برای لحظه‌ای ساکت ماند.

بعد آرام گفت:

— اون مرد دوباره نیومد؟

لبخند لیانا محو شد.

— نه.

— خوبه.

— جنگکوک...

— هوم؟

— واقعاً چرا برات مهمه؟

جنگکوک نگاهش کرد.

این بار جواب آماده‌ای نداشت.

چند ثانیه سکوت کرد.

— نمی‌دونم.

لیانا آرام گفت:

— تو خیلی عجیبی.

جنگکوک لبخند کوچکی زد.

— اینو قبلاً هم گفتی.

---

همان شب، وقتی همه خواب بودند، جنگکوک روی بالکن ایستاده بود و تلفنش را در دست داشت.

صدای مردی از آن طرف خط آمد:

— رئیس، اون‌ها فهمیدن پسرت برگشته.

جنگکوک نگاهش را به تاریکی خیابان دوخت.

— به پدرم چیزی نگو.

— اما اگه بفهمن نقطه‌ضعفت کجاست...

جنگکوک سکوت کرد.

نگاهش ناخودآگاه به پنجره اتاق لیانا افتاد.

چراغ اتاقش روشن بود.

— هنوز نقطه‌ضعفی ندارم.

مرد خندید.

— مطمئنی؟

جنگکوک تماس را قطع کرد.

اما خودش می‌دانست که دیگر جوابش مثل گذشته قطعی نیست.

چون از وقتی لیانا وارد زندگی‌اش شده بود...

برای اولین بار، چیزی داشت که از دست دادنش می‌ترساندش.

و این دقیقاً همان چیزی بود که دشمنانش می‌توانستند از آن استفاده کنند. 🦢

پآیآن پآرت دهم...📝⃢💍
دیدگاه ها (۴)

🦢 پارت یازدهم | مهمان ناخواندهصبح روز بعد، لیانا با عجله از ...

🦢 پارت دوازدهم | اولین هشدارلیانا هنوز کارت را در دستش نگه د...

🦢 پارت نهم | شروع بازیصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدا...

🦢 پارت هشتم | تو چرا اینجایی؟بعد از رفتن مرد، لیانا هنوز کنا...

🦢 پارت دوم | یک هفته تا عروسیصبح روز بعد، خانه از همیشه شلوغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط