{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦢 پارت هشتم | تو چرا اینجایی؟

🦢 پارت هشتم | تو چرا اینجایی؟

بعد از رفتن مرد، لیانا هنوز کنار میز ایستاده بود.

جنگکوک کت مشکی‌اش را مرتب کرد و بدون حرف به سمت در رفت.

لیانا با تعجب گفت:

— صبر کن!

جنگکوک ایستاد.

— چی؟

— هنوز جواب ندادی.

— درباره چی؟

— چرا اومدی مهدکودک؟

جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.

— گفتم کار داشتم.

لیانا جلو رفت.

— تو حتی نمی‌دونی اینجا کجاست.

جنگکوک ابرویش را بالا برد.

— الان می‌دونم.

— جنگکوک!

برای اولین بار گوشه لبش بالا رفت.

— چرا این‌قدر کنجکاوی؟

لیانا اخم کرد.

— چون رفتار تو عجیبه.

— عادت کن.

— به چی؟

جنگکوک نگاهش کرد.

— به اینکه همیشه اطرافت باشم.

لیانا برای لحظه‌ای ساکت شد.

جنگکوک خودش هم از حرفی که زده بود تعجب کرد.

سریع نگاهش را کنار کشید.

— بیا. باید بریم خونه.

---

در مسیر برگشت، ماشین ساکت بود.

لیانا کنار پنجره نشسته بود و بیرون را نگاه می‌کرد.

بعد از چند دقیقه گفت:

— اون مرد رو از قبل می‌شناختی؟

— نه.

— پس چرا این‌قدر عصبانی شدی؟

جنگکوک فرمان را محکم‌تر گرفت.

— چون بهت احترام نمی‌ذاشت.

لیانا لبخند کوچکی زد.

— ممنون.

جنگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

— بابت چی؟

— اینکه اونجا بودی.

چند ثانیه سکوت.

— خواهش می‌کنم.

همین دو کلمه برای لیانا عجیب بود.

جنگکوک معمولاً حتی یک جمله‌ی معمولی هم با او صحبت نمی‌کرد.

---

وقتی به خانه رسیدند، دوست‌دختر جنگکوک در سالن منتظرش بود.

به محض اینکه آن دو را کنار هم دید، اخمش رفت.

— با هم بودید؟

جنگکوک جواب داد:

— آره.

دختر با کنایه گفت:

— جالبه.

لیانا بدون توجه به حرفش از کنارشان رد شد.

اما دختر آرام پشت سرش گفت:

— فکر نکن نمی‌فهمم چه خبره.

لیانا ایستاد.

برگشت و گفت:

— منظورت چیه؟

دختر لبخند زد.

— هیچی.

جنگکوک با اخم به دوست‌دخترش نگاه کرد.

— بس کن.

— من فقط—

— گفتم بس کن.

سالن ساکت شد.

لیانا با تعجب به جنگکوک نگاه کرد.

او برای اولین بار، نه از خودش...

بلکه از لیانا دفاع کرده بود.

و دوست‌دخترش این را خیلی خوب فهمید.

نگاهش برای چند ثانیه روی لیانا ماند.

بعد لبخند سردی زد.

از آن لحظه، جنگ بین آن دو دختر شروع شد. 🦢

پآیآن پآرت هشتم...📝⃢💍
دیدگاه ها (۸)

🦢 پارت نهم | شروع بازیصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدا...

🦢 پارت هفتم | مرد غریبهظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.بچه‌ها یکی‌...

فالوشه¿¡ @jkvfiction

🦢 پارت پنجم | چیزی که نباید حس می‌کردمهمانی هنوز ادامه داشت....

🦢 پارت چهارم | عروسیبالاخره روز عروسی رسید.خانه پر از گل و م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط