حلقه مار
حلقه مار
P:17
ساختمان وزارت جادو - دفتر ثبت احوال جادویی، حوالی ساعت ۶ صبح
هوا هنوز گرگومیش بود. سکوت مرموز ساختمان با صدای قدمهای محکم و آرام لیا شکسته میشد. چشمانش سرخ بود، نه از گریه، از بیخوابی و تصمیم قطعی. چهرهاش خونسرد بود، اما قلبش محکمتر از همیشه میتپید.
کارمند جادویی پشت پیشخوان، با تعجب به پرونده نگاه کرد:
«خانم لیا ریدل؟ مطمئنین میخواین بدون حضور همسرتون طلاق رو ثبت کنین؟»
لیا فقط سر تکان داد. برگه را جلو کشید، انگشت سبابهاش را آرام روی قسمت "تأیید جدایی یکطرفه با دلیل اضطراری" گذاشت. نوری طلایی از زیر انگشتش بیرون زد و در لحظه، مُهر رسمی وزارت روی برگه نشست.
کارمند با دقت گفت:
«طلاق شما حالا رسمیه. از حالا به بعد، هیچ حق قانونیای بین شما و آقای ریدل باقی نمیمونه. موفق باشین.»
لیا بدون هیچ حرفی، با قدمهایی بیصدا از در بیرون رفت. و همان لحظه، دراکو درست در سایههای کوچه کنار وزارتخانه منتظرش بود. شنل مشکیاش را جلو کشید، دستش را دراز کرد و به آرامی گفت:
«آزادیتو گرفتی... حالا وقتشه بریم.»
یک ساعت بعد
صدای برخورد قدمهای تام، سنگفرش سالن را به لرزه میاندازد. شنلش با عصبانیت پشت سرش کشیده میشود. چشمان یخزدهاش میدرخشند، نفسهایش تند است و چانهاش از خشم میلرزد.
به میز زن منشی نزدیک میشود.
تام (با صدایی خشک و قاطع):
ـ میخوام گزارش بدم. همسرم ـ لیا ـ دیشب ناپدید شده.
منشی، بدون اینکه به او نگاه کند، در میان پروندهها دنبال چیزی میگردد.
منشی:
ـ اسم کامل؟
تام (با پوزخند پر از خشم):
ـ لیا شیان... (لحظهای مکث میکند) سابقا... لیا ریدل.
منشی انگشتش را روی کاغذی میگذارد، پلک میزند، و بالاخره با نگاهی کوتاه به تام نگاه میکند.
منشی (با صدای آرام اما محکم):
ـ آقای ریدل... لیا امروز صبح ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه بهصورت رسمی طلاق گرفت. اینجا سند امضاشدهاشه.
پروندهای نازک را روی میز میگذارد. مهر طلایی "تأیید رسمی" روی آن برق میزند.
تام میایستد. برای چند ثانیه هیچ صدایی نمیآید. تنها صدای ساعت دیواری در فضا پیچیده. دستش روی میز مشت میشود.
تام (با صدایی گرفته):
ـ چی گفتی؟
منشی (با لبخند خشک):
ـ لیا ریدل از شما جدا شده، آقا. حالا دیگه اسمش همون لیا شیان ... و دیگه نه ناپدید محسوب میشه، نه متهم به فرار.
تام انگار برای اولین بار از درون خرد شده. لبهایش میلرزند ولی چیزی نمیگوید. بعد از لحظهای، بیکلام، عقبگرد میکند و از ساختمان بیرون میرود. اما نگاهش... نگاهش بوی آتش میدهد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به به به بازی تازه شروع شده قبلش دست گرمی بود 😀👍🏻
لایک:9
P:17
ساختمان وزارت جادو - دفتر ثبت احوال جادویی، حوالی ساعت ۶ صبح
هوا هنوز گرگومیش بود. سکوت مرموز ساختمان با صدای قدمهای محکم و آرام لیا شکسته میشد. چشمانش سرخ بود، نه از گریه، از بیخوابی و تصمیم قطعی. چهرهاش خونسرد بود، اما قلبش محکمتر از همیشه میتپید.
کارمند جادویی پشت پیشخوان، با تعجب به پرونده نگاه کرد:
«خانم لیا ریدل؟ مطمئنین میخواین بدون حضور همسرتون طلاق رو ثبت کنین؟»
لیا فقط سر تکان داد. برگه را جلو کشید، انگشت سبابهاش را آرام روی قسمت "تأیید جدایی یکطرفه با دلیل اضطراری" گذاشت. نوری طلایی از زیر انگشتش بیرون زد و در لحظه، مُهر رسمی وزارت روی برگه نشست.
کارمند با دقت گفت:
«طلاق شما حالا رسمیه. از حالا به بعد، هیچ حق قانونیای بین شما و آقای ریدل باقی نمیمونه. موفق باشین.»
لیا بدون هیچ حرفی، با قدمهایی بیصدا از در بیرون رفت. و همان لحظه، دراکو درست در سایههای کوچه کنار وزارتخانه منتظرش بود. شنل مشکیاش را جلو کشید، دستش را دراز کرد و به آرامی گفت:
«آزادیتو گرفتی... حالا وقتشه بریم.»
یک ساعت بعد
صدای برخورد قدمهای تام، سنگفرش سالن را به لرزه میاندازد. شنلش با عصبانیت پشت سرش کشیده میشود. چشمان یخزدهاش میدرخشند، نفسهایش تند است و چانهاش از خشم میلرزد.
به میز زن منشی نزدیک میشود.
تام (با صدایی خشک و قاطع):
ـ میخوام گزارش بدم. همسرم ـ لیا ـ دیشب ناپدید شده.
منشی، بدون اینکه به او نگاه کند، در میان پروندهها دنبال چیزی میگردد.
منشی:
ـ اسم کامل؟
تام (با پوزخند پر از خشم):
ـ لیا شیان... (لحظهای مکث میکند) سابقا... لیا ریدل.
منشی انگشتش را روی کاغذی میگذارد، پلک میزند، و بالاخره با نگاهی کوتاه به تام نگاه میکند.
منشی (با صدای آرام اما محکم):
ـ آقای ریدل... لیا امروز صبح ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه بهصورت رسمی طلاق گرفت. اینجا سند امضاشدهاشه.
پروندهای نازک را روی میز میگذارد. مهر طلایی "تأیید رسمی" روی آن برق میزند.
تام میایستد. برای چند ثانیه هیچ صدایی نمیآید. تنها صدای ساعت دیواری در فضا پیچیده. دستش روی میز مشت میشود.
تام (با صدایی گرفته):
ـ چی گفتی؟
منشی (با لبخند خشک):
ـ لیا ریدل از شما جدا شده، آقا. حالا دیگه اسمش همون لیا شیان ... و دیگه نه ناپدید محسوب میشه، نه متهم به فرار.
تام انگار برای اولین بار از درون خرد شده. لبهایش میلرزند ولی چیزی نمیگوید. بعد از لحظهای، بیکلام، عقبگرد میکند و از ساختمان بیرون میرود. اما نگاهش... نگاهش بوی آتش میدهد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به به به بازی تازه شروع شده قبلش دست گرمی بود 😀👍🏻
لایک:9
- ۴.۰k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط