╔════════════════════════════╗

╔════════════════════════════╗
🤍 پارت ۱۰۷ | «یک سورپرایز کوچک...» 🤍
╚════════════════════════════╝

چند روز بعد...

مانلی مشغول آماده کردن طرح‌های جدید بود.

این روزها خیلی سرش شلوغ شده بود، اما هر بار که خسته می‌شد...

یک پیام کوتاه از تهیونگ کافی بود تا لبخند بزند.


---

همان ظهر...

گوشی مانلی لرزید.

پیام تهیونگ بود:

«امشب وقت داری؟»

مانلی لبخند زد و جواب داد:

«آره، چرا؟»

چند ثانیه بعد:

«پس آماده باش. یه چیزی برات دارم.»


---

عصر...

مانلی جلوی شرکت منتظر بود.

تهیونگ با یک لبخند بزرگ آمد.

مانلی با شک گفت:

«این لبخندت یعنی یه نقشه داری.»

تهیونگ خندید.

«شاید.»

بعد از کمی رانندگی...

به یک خیابان آرام رسیدند.

مانلی با تعجب اطراف را نگاه کرد.

«اینجا کجاست؟»


---

تهیونگ گفت:

«یه جای کوچیک که فکر کردم دوستش داشته باشی.»


---

وقتی وارد شدند...

مانلی چشم‌هایش گرد شد.

یک استودیوی کوچک طراحی بود.

پر از پارچه‌های رنگی، دفترهای طراحی و وسایل هنری.

مانلی آرام گفت:

«تهیونگ...»

تهیونگ لبخند زد.

«می‌دونم چقدر طراحی برات مهمه.»

«خواستم یه جایی داشته باشی که فقط برای ایده‌های خودت باشه.»

(عکس استودیو میزارم)

مانلی چند لحظه چیزی نگفت.

فقط با لبخند به اطراف نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

«تو همیشه به چیزهایی فکر می‌کنی که من حتی نمی‌گم.»

تهیونگ جواب داد:

«چون دوست دارم بدونم چی خوشحالت می‌کنه.»

مانلی لبخند زد.

«تو خیلی منو لوس می‌کنی.»

تهیونگ با شیطنت گفت:

«اشکالی داره؟»

مانلی خندید.

«نه... ولی عادت می‌کنم.»

تهیونگ با خنده گفت:

«پس هدفم همینه.»


---

آن‌ها چند ساعت آنجا ماندند.

مانلی طراحی کرد و تهیونگ گاهی از دور نگاهش می‌کرد.


مانلی متوجه شد و گفت:

«چرا نگام می‌کنی؟»

تهیونگ خیلی ساده جواب داد:

«چون وقتی کاری رو که دوست داری انجام می‌دی، خوشحال‌ترینی محوت میشم.»

مانلی دوباره خجالت کشید.

«تو همیشه حرف‌هایی می‌زنی که جواب ندارن.»

تهیونگ خندید.

«پس خوبه.»


---

شب...

وقتی بیرون آمدند، هوا کمی سرد شده بود.

تهیونگ شال خودش را آرام روی شانه‌های مانلی گذاشت.

مانلی گفت:

«بازم خودت سردت می‌شه.»

تهیونگ لبخند زد.

«این جمله رو قبلاً هم گفتی.»

مانلی خندید.

«چون تو همیشه همین کاری رو می‌کنی.»

تهیونگ آرام گفت:

«چون تو همیشه برام مهمی.»


---

مانلی لبخند زد و نگاهش را پایین انداخت.

اما این بار...

از خجالتش فرار نکرد.


---

╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۰۷ ✨

«وقتی کسی واقعاً دوستت دارد، گاهی با چیزهای کوچک به تو یادآوری می‌کند که چقدر برایش مهمی.» 🤍
╚════════════════════════════╝
دیدگاه ها (۲)

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۴ روز بارانی بود.تهیونگ وارد کارگاه شد....

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

Season Two | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌ᴘᴀʀᴛ ² 🖤ساعت ۹ صبح | خانه‌ی تهیونگ و...

🎭 آخرین نقشپارت هفتمروز بعد، لیانا زودتر از همه به استودیو ر...

معاملهp261جونگ‌کوک آرام روی پاهای تهیونگ نشست؛ هنوز بدنش از ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

پارت ۱۴ .... اعتراف

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط