{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╔════════════════════════════╗

╔════════════════════════════╗
پارت ۱۰۸ | «یک روز دور از همه...» 🤍
╚════════════════════════════╝

چند روز بعد...

تهیونگ و مانلی هر دو آن‌قدر درگیر کار شده بودند که کمتر فرصت داشتند فقط کنار هم باشند.

نه برای طراحی...

نه برای تمرین...

فقط برای خودشان.


---

صبح همان روز...

تهیونگ به مانلی پیام داد.

«امروز رو خالی کن.»

مانلی با تعجب جواب داد:

«چرا»

تهیونگ نوشت:

«چون امروز فقط مال خودمونه.»

مانلی با خواندن پیام لبخند زد.

چند ساعت بعد...

تهیونگ دنبال مانلی آمد.

این بار خبری از لباس‌های رسمی و فضای شلوغ شرکت نبود.

فقط یک روز آرام...

دور از همه.


---

به کنار دریا رفتند.

صدای موج‌ها آرام بود.

مانلی نفس عمیقی کشید.

«چقدر اینجا آرومه...»

تهیونگ نگاهش کرد.

«می‌دونستم دوستش داری.»

آن‌ها کنار ساحل قدم زدند.

گاهی حرف می‌زدند...

گاهی فقط سکوت می‌کردند.

اما سکوتشان هم قشنگ بود.

بعد از کمی راه رفتن...

مانلی ناگهان گفت:

«تهیونگ؟»

«هوم؟»

«تو همیشه برای بقیه قوی به نظر میای.»

«ولی وقتی فقط خودمونیم... خیلی فرق می‌کنی.»

تهیونگ لبخند کوچکی زد.

«چون کنار تو لازم نیست همیشه قوی باشم.»

مانلی با شنیدن این حرف آرام لبخند زد.

بعد نشستند و درباره‌ی آینده حرف زدند.

از رویاهایشان...

از چیزهایی که دوست داشتند تجربه کنند.

تهیونگ گفت:

«می‌دونی یکی از چیزایی که دوست دارم؟»

مانلی پرسید:

«چی؟»

«اینکه یه روز برگردم خونه و ببینم کسی هست که منتظرمه.»

مانلی چند لحظه ساکت ماند.

بعد لبخند زد.

«امیدوارم اون روز برسه.»


تهیونگ با نگاه آرامی گفت:

«منم.»


---

غروب...

باد کمی شدیدتر شد.

مانلی موهایش را مرتب کرد و خندید.

تهیونگ گفت:

«صبر کن.»

«چی؟»

ارام موهایش را کنار که صورتش درد نگیره.

مانلی با خجالت گفت:

«تو خیلی مراقبی.»

تهیونگ لبخند زد.

«چون تو برام مهمی.»

مانلی سرش را پایین انداخت.

اما این بار...

لبخندش را پنهان نکرد.

وقتی خورشید غروب کرد...

هر دو کنار هم نشستند و به دریا نگاه کردند.


---

تهیونگ آرام گفت:

«فکر کنم این یکی از بهترین روزهای منه.»

مانلی پرسید:

«چرا؟»

تهیونگ جواب داد:

«چون تو اینجایی.»

مانلی لبخند زد.

و فهمید...

گاهی خوشبختی همین است.

یک روز ساده...

یک نفر خاص...

و یک حس آرام که قلب را پر می‌کند.


---

╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۰۸ ✨

«بعضی خاطره‌ها به خاطر بزرگی‌شان ماندگار نمی‌شوند؛ به خاطر کسی که کنارمان بوده، ماندگار می‌شوند.» 🤍
╚════════════════════════════╝
دیدگاه ها (۱)

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۹ | «قولی برای همیشه......

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۰۷ | «یک سورپرایز کوچک...

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۶ | «روزی که مانلی خند...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۱ | «یک روز فقط برای ما...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۳ | «خاطره‌هایی که نزدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط