{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت¹⁶ | بازگشت از لبه‌ی پرتگاه

صدای شلیک‌های مداوم و جیغ لاستیک‌ها، در نهایت با صدای برخورد شدیدی که از سمت خودروی مهاجم اومد، قطع شد. خودروی سفید مهاجم که سعی داشت به ماشین جونکوک برخورد کنه، در اثر یک مانور خطرناک و شلیک دقیق جونکوک، از مسیر خارج شد و با یک درخت بزرگ در حاشیه جاده برخورد کرد.
سکوت، سنگین‌تر از هر زمان دیگری، فضای جنگل رو فرا گرفت. تنها صدای نفس‌های تند و لرزان ات بود که در فضای داخل ماشین شنیده می‌شد.
جونکوک، در حالی که هنوز اسلحه رو در دست داشت، نگاهی به اطراف انداخت. «تهیونگ! کیان! وضعیت چطوره!»
صدای تهیونگ که کمی نفس‌نفس می‌زد، از بی‌سیم اومد: «ما سالمیم. مهاجم‌ها عقب‌نشینی کردن، اما این یه حمله آزمایشی نبود، جونکوک. اونا داشتن ما رو تست می‌کردن.»
جونکوک اسلحه رو کنار گذاشت و با سرعت به سمت ات برگشت. اون متوجه شد که ات در حالی که به دیوار ماشین چسبیده، با چشم های که از حدقه بیرون زده بود به جبهه‌ی مقابل خیره شده . اون از شدت شوک، توانایی گریه کردن یا حتی حرف زدن نداشت.
«ات… ات، به من نگاه کن. تموم شد. ما سالمیم.» جونکوک با صدایی که سعی می‌کرد هرچه ممکن است ملایم باشه، اون رو صدا زد.
ات به سختی سرش رو بالا آورد. نگاهش به چشم‌های جونکوک افتاد؛ چشم‌هایی که حالا دیگه از آن خشم وحشیانه، به یک نگرانی عمیق و انسانی تبدیل شده بود. «اونا… اونا می‌خواستن منو بگیرن…»
جونکوک بدون معطلی، دست ات رو گرفت و اون رو محکم در آغوش کشید. این آغوش، نه از روی عشق، بلکه از روی نیاز به تثبیت واقعیت بود. «هیچ‌کس نمی‌تونه. من قول دادم، مگه نه؟ »

[ دو هفته بعد ]
دو هفته‌ای گذشت. اون حادثه، تمام دنیای ات رو دگرگون کرده بود. دیگه اون دختر بی‌دفاع و تنها نبود. حالا توی عمارت جئون زندگی می‌کرد، اما نه به عنوان یک مهمان، بلکه به عنوان کسی که زیر سایه‌ی سنگین و در عین حال امن جونکوک قرار داشت.
این دو هفته، دوران «آرامشِ قبل از طوفان» بود. در میان جلسات امنیتی جونکوک و عملیات‌های شبانه‌ی تیمش، لحظات کوتاهی وجود داشت که ات و جونکوک با هم بودند. گاهی در کتابخانه، در حالی که هر دو در سکوت مشغول بودند اما حضور یکدیگر را حس می‌کردند، و گاهی در تالارهای بزرگ عمارت، وقتی جونکوک با تمام اقتدارش، از ات در برابر نگاه‌های کنجکاو خدمه محافظت می‌کرد.
تنش‌ها هنوز وجود داشت. کلاغ سیاه عقب نکشیده بود، اما جونکوک تصمیم گرفته بود با یک حرکت، تمام ورق‌ها رو برگردونه. اون می‌دونست که برای محکم کردن اتحاد دو خانواده و اعلام قدرت نهایی، هیچ راهی جز برگزار کردن یک مراسم عروسی باشکوه و رسمی وجود نداره.
یک عروسی که فقط یک جشن نبود؛ بلکه یک اعلام جنگ به تمام دشمنان بود.
در حالی که لباس عروسِ سفید و پر از جزئیات، روی تخت اتاق جدید ات در عمارت جئون قرار داشت، اون در آینه به خودش نگاه کرد. می‌دونست که فردا، اون نه تنها با جونکوک، بلکه با سرنوشتی که با خون و قدرت نوشته شده، ازدواج خواهد کرد.
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱۰)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁷ | مراسم ازدواجامشب، آسمانِ بال...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁸ | طوفانِ هیجان و پچ‌پچ‌های بعد...

سلام گوگولیا منام خب من میخوام فیک بعدی رو هم از الان براتون...

پروف عوض شد گممون نکنی🎀✨

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁵ | در میان رگبارِ گلولهصبح روز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط