{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت¹⁷ | مراسم ازدواج

امشب، آسمانِ بالای عمارت جئون، شاهد یکی از بزرگترین وقایع تاریخ دنیای زیرزمین بود. این یک عروسی معمولی نبود؛ این یک پیمانِ خون بود. سالنِ عظیم و بازِ عمارت که با ستون‌های مرمرین و گل‌های سفیدِ گران‌قیمت تزیین شده بود، پر شده بود از افرادی که هر کدام داستانی از قدرت و خشونت رو در چشم های خود داشتند.
مهمانان، نه تماشاگران، بلکه قدرت‌های پنهان شهر بودند. زنان سالن، دخترانِ قدرتمندِ خاندان‌های مافیایی بودند که با لباس‌های فاخر اما با نگاه‌هایی تیز و هوشیار، نظاره‌گر بودند. همه‌ی آن‌ها می‌دانستند که اتحاد میان «خاندان جئون» و «خاندان مین»، ترازوی قدرت جهان رو به شکلی جدید تنظیم میکنند.
جونکوک در جایگاه اصلی ایستاده بود. با کت‌وشلواری مشکیِ دست‌دوز و قامتی که از اقتدار سنگینی می‌کرد، مثل پادشاهی بود که منتظر ورود ملکه اش هست. نگاه اون از هر جهت، نافذ و بی‌رحم بود، اما در اعماق چشم‌هایش، چیزی غیرقابل توصیف در انتظار نشستن بود.
ناگهان، موسیقی تغییر کرد. ملایم اما با ریتمی که لرزه بر اندام می‌انداخت.
«ات» وارد شد. اون در میان انبوهی از سیاهی‌ها، مانند ماه در میان تیره‎‌ترین شب‌ها می‌درخشید. لباس عروسش با جزئیات ظریف و درخششِ مرواریدها، اون رو به یک موجود افسانه‌ای تبدیل کرده بود. با هر قدمی که به سمت جونکوک برمی‌داشت، سنگینیِ نگاه‌های کنجکاو و سنگینِ مافیایی‌ها رو روی شانه‌هاش حس می‌کرد. می‌دونست که از این لحظه به بعد، دیگه راه بازگشتی به زندگی ساده‌ی گذشته وجود نداره.
وقتی به جونکوک رسید، دست‌هاش به شدت می‌لرزید. عاقد، با لحنی رسمی و بدون هیچ مکثی، پیوند آنها رو اعلام کرد. سکوت مرگباری بر سالن حاکم شد؛ سکوتی که فقط برای اجرای اولین رسمِ بزرگِ مافیایی بود.
طبق سنت، ات باید اسلحه سنگین و تزیین‌شده‌ی جونکوک رو برمی‌داشت و با یک شلیک به آسمان، آغازِ دورانِ جدید رو اعلام می‌کرد.
جونکوک اسلحه ر با احترام به سمت اون گرفت. ات با لرزش، اسلحه رو از دستش گرفت. وزن اسلحه و بوی فلز و باروت، تمام وجودش رو لرزوند. به آسمانِ باز نگاه کرد، اما ناگهان وحشتی در دلش نشست. صدای شلیک… اون نمی‌تونست. ترس، گلویش را فشرد و دست‌هایش خشک شدند. نتونست حتی ماشه روفشار بده.
در میان سکوتِ سنگین و نگاه‌های منتظرِ مهمان‌ها، ات در میون نگاه‌ها، درمانده مونده بود.
اما جونکوک… قبل از اینکه حتی یک نفر متوجه لرزشِ چشماب ات شود، حرکت کرد. بدون اینکه ذره‌ای از وقار خودش کم کنه. دستِ ات رو که اسلحه رو نگه داشته بود، در میان دستای خودش گرفت. گرمای دست جونکوک، لرزشِ دست ات رچ برای لحظه‌ای متوقف کرد. اون دست ات رو بالا برد، دقیقاً در همان جهت که باید، و با یک حرکتِ قدرتمند و هماهنگ، ماشه را کشید.
بنگ!
صدای شلیک در فضای باز، مانند رعد در آسمان پیچید. در همان لحظه، جونکوک نگاهش رو به چشم‌های ات دوخت؛ نگاهی که در آن، تمام خشونتِ اون در برابرِ ملایمتِ حضور اون ذوب شده بود. این یک لحظه‌ی عاشقانه در میانه‌ی یک میدان جنگ بود.
بلافاصله، طبق رسم، تمام مردانِ حاضر در سالن، از جمله تهیونگ، کیان و جیمین، اسلحه‌های خودشوم رو به سمت آسمان گرفتن و همزمان شلیک کردن.
بنگ! بنگ! بنگ!
صدای رگبارِ هوایی، جشن رو آغاز کرد. در حالی که آسمان با دودِ باروت پوشیده شده بود، در گوشه‌ی سالن، تیم جونکوک مشغول تماشای صحنه بودند.
تهیونگ با پوزخندی شیطنت‌آمیز به کیان گفت: «دیدی؟ جونکوک بالاخره فهمید که اگه بخواد یه عروس داشته باشه، باید یه “تکنولوژیِ پیشرفته” برای بالا بردن دستش استخدام کنه!»
کیان در حالی که با خونسردی به آسمان شلیک می‌کرد، زیر لب گفت: «واقعاً جونکوک عاشق شده؟ اون مردی که حتی به سایه‌ی خودش هم اعتماد نمی‌کرد، الان داره واسه یه شلیک کردن، نقشِ قهرمانِ رمانتیک رو بازی می‌کنه؟»
جیمین با خنده‌ای کوتاه گفت: «بیخیال بچه‌ها، ولی واقعاً دیدنی بود. اون نگاهِ جونکوک… انگار می‌خواست به همه بگه: “این زن مال منه، حتی اگه خودش هم نترسه!”»
لیما و اورا در حالی که به زیباییِ ات نگاه می‌کردند، با هم پچ‌پچ کردند: «خیلی باشکوه بود، اما حس می‌کنم این شلیک‌ها فقط شروعِ داستانه. این مبارک باشه، اما طوفانِ اصلی هنوز نیومده.»
بارام در حالی که به سمت جونکوک نگاه می‌کرد، اضافه کرد: «حتی کلاغ سیاه هم اگه الان اینجا بود، می‌فهمید که جونکوک دیگه چیزی برای از دست دادن نداره، پس هیچی رو به راحتی از دست نمی‌ده.»
یونا با ذوق گفت: « ولی چقدر بهم میاننن »
در میون صدای شادی، شلیک‌ها و تیکه‌های تیم، ات و جونکوک، برای لحظه‌ای، تنها در دنیای خودشان بودند؛ دنیایی که در آن، عشق و قدرت، برای اولین بار با هم یکی شده بودند.
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۳)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁸ | طوفانِ هیجان و پچ‌پچ‌های بعد...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁶ | بازگشت از لبه‌ی پرتگاهصدای ش...

سلام گوگولیا منام خب من میخوام فیک بعدی رو هم از الان براتون...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁴ | اون ما منهجونکوک، تهیونگ و ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط