نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت¹⁸ | طوفانِ هیجان و پچپچهای بعد از شلیک
دود باروت هنوز در میان ستونهای مرمرین عمارت جئون معلق بود و صدای آخرین شلیکها هنوز در گوشهای مهمانها میپیچید. اما در حالی که جونکوک و ات در میانهی آن لحظهی جادویی، نگاهشون در هم گره خورده بود، در بخشهای مختلف سالن، واکنشها فراتر از انتظار بود.
در میانهی جمعیت، جایی که دختران خانوادههای مافیایی با لبخندهای مرموز ایستاده بودند، یک صدا، سکوتِ باوقارِ مراسم را در هم شکست.
«وای! وای! خدای من! دیدید؟! دیدید چطوری دستشو گرفت؟! ای جانم!»
یونا، با همان انرژی همیشگی و چشمهایی که از شدت ذوق برق میزد، در حالی که دستهاش رو به هم میکوبید، از جای خود بلند شده بود. اوپ اصلاً توجهی به آن نگاههای تیز و خطرناکِ مافیاییها نداشت. برای اون، تمام این عروسیِ پر از اسلحه و قدرت، فقط یک «فیلم سینماییِ عاشقانه» بود که بالاخره به اوته!
اون با هیجان به سمت میزِ نزدیکِ ات رفت و در حالی که سعی میکرد (و البته موفق نمیشد) صدای خود رو پایین نگه داره، به آرامی اما با هیجانِ زیاد، پچپچ کرد: «ات! خر عزیزم! تو واقعاً خوششانسی! یعنی… من از هون اول خاستگاری، میدونستم تهش به اینجا میرسیم، اما این صحنهی شلیک… و اون نگاهش… وای! من اگه جای تو بودم، همون موقع از خوشحالی غش میکردم!»
ات که هنوز از لرزشِ دستهاش و سنگینیِ موقعیت در شوک بود، نگاهی به یونا انداخت. میخواست بگه که اصلاً از این همه هیجان و این فضای ترسناک خوشش نمیاد، اما وقتی چشمش به چهرهی پر از ذوق و مهربانِ یونا افتاد، نتونست حتی یک کلمهی اعتراض بگه. یونا تنها کسی بود که توی این دنیای خاکستری و سیاه، بدون هیچ ملاحظهای، داشت برای خوشبختی اون جیغ میزد.
یونا حتی دست از پچپچ برنداشت و در حالی که به سمت میزِ اصلی میچرخید، با صدای بلندتری به یکی از دخترهای خانوادهی همسایه گفت: «ببین! این مدل خواستگاری و ازدواج رو باید برای همه تعریف کرد! اسلحه، شلیک، و یه داماد که مثل یه فرشته از عروسش محافظت میکنه! این یعنی عشق واقعی در دنیای مافیایی!»
در همین حال، در گوشهای دیگه، تهیونگ و کیان که از تیکههای قبلی خودشان خسته نشده بودند، باز هم به صحبت دربارهی یونا و واکنشهای اون ادامه دادند.
تهیونگ با خندهای زیر لب به کیان گفت: «ببین، اون دختر اصلاً میفهمه ما اینجا هستیم یا نه؟ انگار وسط یه مهمانی تولدِ خیلی شاد نشسته، نه وسط یه مراسم رسمی مافیایی که هر لحظه ممکنه یه تیر از آسمون بیاد پایین!»
کیان در حالی که لیوانش رو بالا میبرد، پوزخندی زد: «یونا تنها کسیه که میتونه توی یه جنگ، از عشق و رمانتیک بودن حرف بزنه. جونکوک اگه بفهمه چقدر یونا از این صحنه لذت برده، حتماً اسلحه رو دوباره به سمت اون میگیره!»
جیمین که کمی از دور اونا رو میدید، لبخندی زد و گفت: «بذارید باشه. حداقل این انرژیِ یونا باعث میشه این مراسم که خیلی سنگین بود، یه ذره قابل تحمل بشه. بدون اون، الان همه اینجا مثل مجسمه خشک شده بودن.»
اما در مرکز همه این جنجالها، در میون همهی این خندهها، پچپچها و جیغهای هیجانانگیزِ یونا، جونکوک و ات همچنان در دنیای خودشان بودند. جونکوک، با همون دستِ قدرتمندش که هنوز دستِ ات رو محکم گرفته بود، به آرامی سر اوم رو به سمت خود متمایل کرد. اون میدونست که ات چقدر توی این میون مضطربه ، و میدونست که یونا چقدر در حال ایجادِ آشوبه ؛ اما توی اون لحظه، تنها چیزی که براش اهمیت داشت، این بود که تونسته بود با اون شلیک، اعلام کنه که ات، دیگه مال اونه! »
ادامه دارد
اسلاید بعد لباس عروس ات
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط ها پارت بعد
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۱۰ بازنشر
بوس به همتون✨🎀
پارت¹⁸ | طوفانِ هیجان و پچپچهای بعد از شلیک
دود باروت هنوز در میان ستونهای مرمرین عمارت جئون معلق بود و صدای آخرین شلیکها هنوز در گوشهای مهمانها میپیچید. اما در حالی که جونکوک و ات در میانهی آن لحظهی جادویی، نگاهشون در هم گره خورده بود، در بخشهای مختلف سالن، واکنشها فراتر از انتظار بود.
در میانهی جمعیت، جایی که دختران خانوادههای مافیایی با لبخندهای مرموز ایستاده بودند، یک صدا، سکوتِ باوقارِ مراسم را در هم شکست.
«وای! وای! خدای من! دیدید؟! دیدید چطوری دستشو گرفت؟! ای جانم!»
یونا، با همان انرژی همیشگی و چشمهایی که از شدت ذوق برق میزد، در حالی که دستهاش رو به هم میکوبید، از جای خود بلند شده بود. اوپ اصلاً توجهی به آن نگاههای تیز و خطرناکِ مافیاییها نداشت. برای اون، تمام این عروسیِ پر از اسلحه و قدرت، فقط یک «فیلم سینماییِ عاشقانه» بود که بالاخره به اوته!
اون با هیجان به سمت میزِ نزدیکِ ات رفت و در حالی که سعی میکرد (و البته موفق نمیشد) صدای خود رو پایین نگه داره، به آرامی اما با هیجانِ زیاد، پچپچ کرد: «ات! خر عزیزم! تو واقعاً خوششانسی! یعنی… من از هون اول خاستگاری، میدونستم تهش به اینجا میرسیم، اما این صحنهی شلیک… و اون نگاهش… وای! من اگه جای تو بودم، همون موقع از خوشحالی غش میکردم!»
ات که هنوز از لرزشِ دستهاش و سنگینیِ موقعیت در شوک بود، نگاهی به یونا انداخت. میخواست بگه که اصلاً از این همه هیجان و این فضای ترسناک خوشش نمیاد، اما وقتی چشمش به چهرهی پر از ذوق و مهربانِ یونا افتاد، نتونست حتی یک کلمهی اعتراض بگه. یونا تنها کسی بود که توی این دنیای خاکستری و سیاه، بدون هیچ ملاحظهای، داشت برای خوشبختی اون جیغ میزد.
یونا حتی دست از پچپچ برنداشت و در حالی که به سمت میزِ اصلی میچرخید، با صدای بلندتری به یکی از دخترهای خانوادهی همسایه گفت: «ببین! این مدل خواستگاری و ازدواج رو باید برای همه تعریف کرد! اسلحه، شلیک، و یه داماد که مثل یه فرشته از عروسش محافظت میکنه! این یعنی عشق واقعی در دنیای مافیایی!»
در همین حال، در گوشهای دیگه، تهیونگ و کیان که از تیکههای قبلی خودشان خسته نشده بودند، باز هم به صحبت دربارهی یونا و واکنشهای اون ادامه دادند.
تهیونگ با خندهای زیر لب به کیان گفت: «ببین، اون دختر اصلاً میفهمه ما اینجا هستیم یا نه؟ انگار وسط یه مهمانی تولدِ خیلی شاد نشسته، نه وسط یه مراسم رسمی مافیایی که هر لحظه ممکنه یه تیر از آسمون بیاد پایین!»
کیان در حالی که لیوانش رو بالا میبرد، پوزخندی زد: «یونا تنها کسیه که میتونه توی یه جنگ، از عشق و رمانتیک بودن حرف بزنه. جونکوک اگه بفهمه چقدر یونا از این صحنه لذت برده، حتماً اسلحه رو دوباره به سمت اون میگیره!»
جیمین که کمی از دور اونا رو میدید، لبخندی زد و گفت: «بذارید باشه. حداقل این انرژیِ یونا باعث میشه این مراسم که خیلی سنگین بود، یه ذره قابل تحمل بشه. بدون اون، الان همه اینجا مثل مجسمه خشک شده بودن.»
اما در مرکز همه این جنجالها، در میون همهی این خندهها، پچپچها و جیغهای هیجانانگیزِ یونا، جونکوک و ات همچنان در دنیای خودشان بودند. جونکوک، با همون دستِ قدرتمندش که هنوز دستِ ات رو محکم گرفته بود، به آرامی سر اوم رو به سمت خود متمایل کرد. اون میدونست که ات چقدر توی این میون مضطربه ، و میدونست که یونا چقدر در حال ایجادِ آشوبه ؛ اما توی اون لحظه، تنها چیزی که براش اهمیت داشت، این بود که تونسته بود با اون شلیک، اعلام کنه که ات، دیگه مال اونه! »
ادامه دارد
اسلاید بعد لباس عروس ات
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط ها پارت بعد
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۱۰ بازنشر
بوس به همتون✨🎀
- ۶۹۴
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط