عشق روانی من
☆ عشق روانی من (۵) ☆
☆ از زبان هیروکو ☆
چند روز از اون روز گذشته بود. توی اون ویلا وسط جنگل، زمان مثل سایه کش میاومد. ساعت نمیدونستم چنده، فقط صدای تیکتاکش بود که ذهنمو میجوید.
هانما صبحها میرفت، شبها برمیگشت... همیشه با بوی خون، دود و آدرنالین.
هر بار که برمیگشت، لبخند میزد، همون لبخند ترسناکی که بین عشق و جنون مرز نمیذاشت.
یه شب که وارد شد، کت سیاهش پر از لکههای قرمز بود. با همون حالت، نشست روبهروم و گفت:
هانما: «امروز یکی رو زدم، چون گفت بهت نگاه کرده.»
هیروکو: «چـ... چی؟ چرا باید همچین کاری کنی؟»
هانما: «چون نمیخوام کسی جز من حتی فکرتو لمس کنه، هیروکو. تو از منی، کامل.»
با ترس نگاش کردم، اما صدام نمیاومد.
اون بلند شد، اومد سمتم، دستاش رو شونههام گذاشت و گفت:
«من بهت آسیب نمیزنم، مگه اینکه مجبورم کنی.»
یه لبخند محو روی لبش نشست، بعد چشماشو بست و نفس عمیقی کشید.
هانما: «میدونی عجیبه؟ از وقتی پیش منی، صدای ذهنم آرومتر شده. انگار فقط با تو مغزم سکوت میکنه...»
اون شب تا صبح نخوابیدم. هر صدای تقتق چوب، هر حرکت پرده با باد، منو میلرزوند.
صبح، وقتی از اتاق بیرون رفتم، دیدم یه اتاق دیگه رو قفل کرده. پرسیدم:
«هانما اون اتاق چرا قفله؟»
فقط گفت: «چیزیه که نباید ببینی، بیبی گرل.»
همون لحظه حس کردم باید بدونم. شب که خوابید، دزدکی رفتم سراغ در...
کلید رو یواشکی از جیب کت هانما برداشتم و قفل رو باز کردم.
بوی آهن و زنگزدگی پیچید توی بینیم. اتاق تاریک بود. فقط نور کمرنگی از پنجره میتابید روی دیوار...
اونجا یه تابلو بود، با چند تا عکس.
عکس من... از روزهایی که حتی یادم نبود گرفته شده.
کنارش بریدههایی از موهام، یادداشتهایی با دستخط خودش:
> «لبخندش مال من. چشماش فقط منو میبینن. اگه از من جدا بشه، دنیا باید بسوزه.»
نفسهام به شماره افتاده بود. خواستم برگردم، ولی صدای در پشت سرم اومد.
هانما اونجا ایستاده بود. با همون لبخند.
هانما: «گفتم این اتاق فقط برای منه، درسته؟»
قدمبهقدم به سمتم اومد. صداش آروم بود ولی از اون آرومی، تنم یخ زد.
هانما: «تو نباید اینا رو میدیدی، ولی حالا که دیدی... باید قول بدی دیگه هیچوقت ازم جدا نشی. چون اگه بری، هیروکو...»
سرشو نزدیک گوشم آورد.
«... منم باهات میام. هرجا که بری.»
☆ از زبان هیروکو ☆
چند روز از اون روز گذشته بود. توی اون ویلا وسط جنگل، زمان مثل سایه کش میاومد. ساعت نمیدونستم چنده، فقط صدای تیکتاکش بود که ذهنمو میجوید.
هانما صبحها میرفت، شبها برمیگشت... همیشه با بوی خون، دود و آدرنالین.
هر بار که برمیگشت، لبخند میزد، همون لبخند ترسناکی که بین عشق و جنون مرز نمیذاشت.
یه شب که وارد شد، کت سیاهش پر از لکههای قرمز بود. با همون حالت، نشست روبهروم و گفت:
هانما: «امروز یکی رو زدم، چون گفت بهت نگاه کرده.»
هیروکو: «چـ... چی؟ چرا باید همچین کاری کنی؟»
هانما: «چون نمیخوام کسی جز من حتی فکرتو لمس کنه، هیروکو. تو از منی، کامل.»
با ترس نگاش کردم، اما صدام نمیاومد.
اون بلند شد، اومد سمتم، دستاش رو شونههام گذاشت و گفت:
«من بهت آسیب نمیزنم، مگه اینکه مجبورم کنی.»
یه لبخند محو روی لبش نشست، بعد چشماشو بست و نفس عمیقی کشید.
هانما: «میدونی عجیبه؟ از وقتی پیش منی، صدای ذهنم آرومتر شده. انگار فقط با تو مغزم سکوت میکنه...»
اون شب تا صبح نخوابیدم. هر صدای تقتق چوب، هر حرکت پرده با باد، منو میلرزوند.
صبح، وقتی از اتاق بیرون رفتم، دیدم یه اتاق دیگه رو قفل کرده. پرسیدم:
«هانما اون اتاق چرا قفله؟»
فقط گفت: «چیزیه که نباید ببینی، بیبی گرل.»
همون لحظه حس کردم باید بدونم. شب که خوابید، دزدکی رفتم سراغ در...
کلید رو یواشکی از جیب کت هانما برداشتم و قفل رو باز کردم.
بوی آهن و زنگزدگی پیچید توی بینیم. اتاق تاریک بود. فقط نور کمرنگی از پنجره میتابید روی دیوار...
اونجا یه تابلو بود، با چند تا عکس.
عکس من... از روزهایی که حتی یادم نبود گرفته شده.
کنارش بریدههایی از موهام، یادداشتهایی با دستخط خودش:
> «لبخندش مال من. چشماش فقط منو میبینن. اگه از من جدا بشه، دنیا باید بسوزه.»
نفسهام به شماره افتاده بود. خواستم برگردم، ولی صدای در پشت سرم اومد.
هانما اونجا ایستاده بود. با همون لبخند.
هانما: «گفتم این اتاق فقط برای منه، درسته؟»
قدمبهقدم به سمتم اومد. صداش آروم بود ولی از اون آرومی، تنم یخ زد.
هانما: «تو نباید اینا رو میدیدی، ولی حالا که دیدی... باید قول بدی دیگه هیچوقت ازم جدا نشی. چون اگه بری، هیروکو...»
سرشو نزدیک گوشم آورد.
«... منم باهات میام. هرجا که بری.»
- ۵.۹k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط