{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

"Part5"
"Fox"

ﺷﺪه ﺑﻮد اما امشب ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻌﻘﯿﺒش می کرد طعمه ی نهایی میشد ﭘﺲ ﺟﺎي ﺷﮑﺎر و ﺷﮑﺎرﭼﯽ ﺗﻮي ﻟﺤﻈﻪ اي ﻋﻮض ﺷﺪ:

ـــ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ از دﯾﺪﻧﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎل ﻧﺸﺪي ﮐﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﻣﯿﺸﮑﻨﻪ.

باو سو نفس زنان با دیدن ﭼﻬﺮه ي اون ﻣﯿﻮن ﺗﺎرﯾﮑﯽ ﮐﻪ دروﻧﺶ رﮔﻪ ﻫﺎﯾﯽ از دﯾﻮاﻧﮕﯽ و وﺣﺸﯽ ﮔﺮي ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﯿﺨﻮرد ﺳﺮﯾﻊ ﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪ و دﯾﻮار ﺗﮑﯿﻪ داد. ﻗﻠﺒش ﺑﺨﺎﻃﺮ دﻧﺪون ﻫﺎي ﺗﯿﺰ اون ﮐﻪ با
ﻟﺒﺨﻨﺪش داﺷﺖ ﺑﻪ رﺧﺶ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﺑﺎ وﺣﺸﺖ ﻣﯽ تپید راستش ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ دﯾﺪش ﻓﻬﻤﯿﺪ که دﯾﮕﻪ ﻫﯿﭻ راه فراری نداره ولی باید ﺗﻼﺷﺸﻮ ﻣﯽ کرد؟
حداقل باید از دستش فرار می کرد تا برای نجات جونش ﮐﻤﯽ ﺗﻼش ﮐﺮده ﺑﺎﺷﻪ اﻣﺎ قبل از اینکه بتونه حتی پلک بزنه ﺗﻬﯿﻮﻧﮓ روﺑﻪ روش ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪ
که لبخندی کمرنگ که دوستانه.🦊
دیدگاه ها (۰)

"Part6""Fox"ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ روی لب داشت اﻣﺎ ﭼﺸﻤﺎی سیاهش ﭼﯿﺰي ...

"Part7""Fox"ــــﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻣﻦ اﻧﻘﺪر اﺣﻤﻘﻢ که به این راحتی گیر...

"Part4""Fox"ﺗﻤﻮم وﺟﻮدش ﻫﻤﻮن ﺟﺎ و در همون لحظه یخ زد این صدار...

"Part3""Fox"و ﻧﺒﺎﯾﺪ دﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﻌﻘﯿﺐ ﮐﺮدن اون ﭘﺴﺮ ﻋﺠﯿﺐ اداﻣﻪ ﺑﺪ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط