Part
"Part6"
"Fox"
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ روی لب داشت اﻣﺎ ﭼﺸﻤﺎی سیاهش ﭼﯿﺰي ﺟﺰ مرگ ﺑﺮاي ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻬﺶ ﻧﺪاﺷﺖ:
ــــ تو...تو باید مرده باشی....
صدای لرزون بآو سو توی هوا پیچید و ﻣﯿﻮن زوزه ي ﺑﺎد ﮔﻢ ﺷﺪ:
ــــﻧﻪ ﻣﻨﻈﻮرم اﯾﻨﻪ...ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﺮدي...
ﺗﻬﯿﻮﻧﮓ با ناراحتی دروغین سرشو ﮐﺞ ﮐﺮد و زﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮد:
ــــ ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﮐﻪ ﻧﺎ امیدت کردم.
دﺳﺘﺸﻮ از ﺟﯿﺐ ﺑﯿﺮون آورد و ﺳﯿﮕﺎرﺷﻮ از ﻟﺐ ﻫﺎش ﺟﺪا ﮐﺮد و درﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ دود ﺳﯿﮕﺎرو ﺑﯿﺮون داد،
ابرو بالا انداخت و دلخور ادامه داد:🦊
"Fox"
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ روی لب داشت اﻣﺎ ﭼﺸﻤﺎی سیاهش ﭼﯿﺰي ﺟﺰ مرگ ﺑﺮاي ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻬﺶ ﻧﺪاﺷﺖ:
ــــ تو...تو باید مرده باشی....
صدای لرزون بآو سو توی هوا پیچید و ﻣﯿﻮن زوزه ي ﺑﺎد ﮔﻢ ﺷﺪ:
ــــﻧﻪ ﻣﻨﻈﻮرم اﯾﻨﻪ...ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﺮدي...
ﺗﻬﯿﻮﻧﮓ با ناراحتی دروغین سرشو ﮐﺞ ﮐﺮد و زﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮد:
ــــ ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﮐﻪ ﻧﺎ امیدت کردم.
دﺳﺘﺸﻮ از ﺟﯿﺐ ﺑﯿﺮون آورد و ﺳﯿﮕﺎرﺷﻮ از ﻟﺐ ﻫﺎش ﺟﺪا ﮐﺮد و درﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ دود ﺳﯿﮕﺎرو ﺑﯿﺮون داد،
ابرو بالا انداخت و دلخور ادامه داد:🦊
- ۹۴۷
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط