{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part3


+اینجا اتاقته . لباس کارت داخل کمده عوض کن و بیا تو اشپز خونه تا بهت بگم شرایط و وظیفت چیه

بعد رفت . در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل... اتاق با تم کرمی و سفید بود . نگاه به کمد کردم و رفتم سمتش . درش رو باز کردم و با یه دونه لباس زرشکی که یه پیش بند سفید داشت مواجه شدم . لباسامو عوض کردم و از اتاق اومدم بیرون ،داشتم دنبال اشپز خونه میگشتم . یه دختر جوون
که که بهش میخورد ۱۷ الی ۱۸ سالش باشه جلوم ظاهر شد ...اولش کمی بهم نگاه کرد انگار تو هپروت فرو رفته باشه بعد سرش رو تکون داد و یه لبخند هول هولکی زد .
گفت:
# س.. سسلام شما باید خدمتکار جدید باشی. اسم من یوکی هست و شما؟
+شیزوکا هستم خوشبختم.ببخشید اون خانم بهم گفت که برم سمت اشپزخونه میشه راهنماییم کنی
# حتما . طبقه پایین راه روی سمت راست رو برین
+متشکرم
و راه افتادم . توی راه با همون مرد قد بلند مواجه شدم . این از اون ادم حسابیاش بود پس پیشش تعظیم کردم که گفت رنگ زرشکی خیلی بهت میاد و ساق دستم رو گرفت و صورتش رو نزدیک صورتم کرد و ادامه داد :حیف شد . کاش برا کوکو نمی گرفتیمت .
گونه هام سرخ شده بودن و داشتم از خجالت آب میشدم که یکی از پشت گفت: هوی ران به کجا رسیدی که داری با خدمتکارای کوکو لاس میزنی .وخنده ای کرد.مردی که ران خطاب شده بود برگشت و گفت:و تو به کجا رسیدی ریندو که داری منو بر رسی میکتی ببنی با کیا لاس میزنم و یه پوز خند زد.ریندو اومد نز دیکمون و به ران گفت باید بریم .
بعد نگاهی به من کرد و گفت : رنگ زرشکی بهت میاد و یه نیش خند زد .دست ران رو گرفت و خواستن برن که تعظیم کردم و به راهم ادامه دادم.
تو راه یه گل خونه خیلی بزرگ دیدم که دلمو برد . چند لحظه اونجا وایسادم و به راه هم ادامه دادم تا به اشپزخونه رسیدم و وارد شدم دیدم ماموتو سان داره چند ظرف رو جابه جا میکنه . سرفه ای کردم که بر گشت و نگاهم کرد .
ظرف هارو گذاشت روی میز و اومد سمتم . گفت:لباستت به تنت نشسته رنگش بهت میاد
_متشکرم

+خواهش می کنم .خب این جا اینجوریه که ساعت ۵ بیدار میشیم صبحانه میخوریم و برای ارباب کوکو راس ساعت ۶ میز می چینیم ساعت ۱۴ موقع ناهاره و خب بعضی اوقات ارباب خونه نمیاد و اگر هم بیاد باید ساعت ده شب براش شام اماده کرده باشیم و خب تقسیم کار هایی هم داریم . خب نظافت به سه قسمت تقسیم میشه اشپز خونه ،
اتاق ارباب و باغ به اوحده ی (نمیدونم درسته یا نه به بزرگی خودتون ببخشید)توعه و خب ابیاری گل ها هم همین طور تو باید انجام بدی و خب بگو ببینم اشپزیت خوبه یانه

_خب ..اشپزیم تعریف از خود نباشه خیلی خوبه

+که اینطور تو کارای اشپز خونه هم به من کمک می کنی و خب بعضی و قت ها میتونی با اجازه ارباب بیرون بری . حمام ، دست شویی، تخت و کمد با لباس هم که داری وعده های غذا هیم که همینجا میخوری ..خب سوال هست ؟
_نه
+ پس بر به کارات برس . میتونی از ابیاری گل خونه شروع کنی
_چشم

با گفتن اسم گل خونه قند تو دلم اب شد و رفتم سراغ کارام

داشتم به گلا اب میدادم که همون مرد مو سفید داشت میومد به طرفم .تعظیم کوتاهی کردم و به کارم ادامه دادم .
بعد تموم شدن کارم رفتم سراغ باغ... به چمان و درختا اب دادم و برگ های ریخته روی زمین رو جمع کردم یه گوشه .
رفتم توی اشپز خونه که کوکو سان رو دیدم . تعظیم کردم و رفتم سمت ظرف ها . داشتم ظرف ها رو میشستم که ماموتو سان اومد داخل و تعظیم کوتا هی به کو کو سان کرد .
+سلام ارباب چیزی نیاز دارید
× اومدم نوشیدنیم رو بر دارم
و رفت . ظرف ها رو تموم کردم که ماموتو سان گفت:
+خوبه زود کارا تو تموم میکنی حالا بیا کمک غذا اماده کن.

دست به کار شدم . سبزیجات و گوشت رو خورد کردم.گوشت رو گذاشتم تو مواد تا استراحت کنه و رفتم سراغ درست کردن خمیر نون ارد و مواد لازم رو مخلوط کردم گذاشتم اونم استراحت کنه . گوشت رو انداختم تو رغن داغ و سرخ کردم . سبزیجات سالاد رو مخلوط و سپس مثل این ادم چوسیا جینگولی فینگولیش کردم . خمیر رو ورز و شکل دادم .گذاشتم داخل فر تا بپزه . سس مخصوص اماده کردم با سیبزمینی سرخ کرده ....ماموتو سان هم سوپ ،برنج و مرغ کبابی اماده کرده بود . غذا هارو رو میز چیدیم و یوکو سان هم کمک کرد . بعد خودمون غذا خوردیم . کوکو سان هم غذاش رو خورده بود . یوکو میز رو جمع کرد منم ظرف ها رو شستم و اشپز خونه رو تمیز کردم . ماموتو سان خسته نباشی بهم گفت و بهم یه لیوان اب داد اب رو خوردم و تشکر کردم . رفتم داخل اوتاق لباس هامو عوض کردم و خودم رو انداختم رو تخت. داشت خوابم می بورد که همون صدا ها تو گوشم پیچید .
--------
بچه ها ممکنه از ویسگون برم .البته شاید بنابر این تا موقع رفتن زود زود پارت میدم تا هر جا رسید رسید بقیشو اگه نبودم باید با قوه تخیل خودتون بسازید .ممنون که خوندیش🫠
دیدگاه ها (۱۲)

بهش فکر میکنم من موقع دیدن اتک همش داشتم عر میزدم🥲

حق به توان نمیدونم چی😂🥲

اعتماد به کهمشان بغلیت از پهنا تو حلقم😂😜 ولی اره راست میگی🥴😎

بقیه کیوتن دراکن شیوته😂😂☺️

مافیا. Part:5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط