#دوستی_اجباری
#دوستی_اجباری
#فصل_۲
#پارت_۵
یهو یه گرگ دیدن . این بد بود .
( یونگی ) : هوسوک فرار کن ...
یونگی دویید . هوسوک رفت و فرار کرد . ولی جیمین تا خواست بره گرگه پرید روش و خواست گازش بگیره .
( جیمین ) : یونگیییی !!!!
یونگی تا خواست چاقو دراره و بزنه به گرگه ...
_ تکون نخور واگرنه گازش میگیرم .
اون ... اون گرگ حرف زد . فقط یه احتمال وجود داشت .
( یونگی ) : تو .. گرگینه ای ؟
( گرگینه ) : گفتم بندازش .
و دندونشو سمت گردن جیمینی که رو زمین افتاده بود و روش رفته بود برد .
( یونگی ) : باشه فقط اونو ول کن ...
و دستشو بالا برد و چاقو رو انداخت .
( گرگینه ) : رو دو زانوت بشین .
یونگی اینکارو نکرد .
( گرگینه ) : کاری که گفتمو بکن .
و دندونشو روی گردن جیمین گذاشت و فشار داد .
( جیمین ) : آییی یونگی ... ( بغض )
( یونگی ) : باشه باشه باشه .
و رو دو زانوش نشست . یهو چشمای یونگی سیاهی رفت .
( * پیش تهکوک * )
( جونگکوک ) : اینجا کدوم جهنمیه ؟
( تهیونگ ) : نمیدونم .
یه غار بود و نمیدونستن چیکار کنن . بدترین تصمیم ممکن رو گرفتن . رفتن داخل غار .
( * پیش نامجین * )
جین چشماشو باز کرد .
( نامجون ) : جین خوبی ؟
( سوهو ) : ببخشید بیهوشت کردم زورت زیاد بود . من سو هو ام . یون سوهو .
( نامجون ) : چجوری درست میشه ؟
( سوهو ) : یه غار هست . اون تو ممکنه یه نفر پادزهر رو داشته باشه . ولی مواظب باشید . اصلا هم با گرگینه ها در نیوفتین .
( نامجون ) : مگه گرگینه ها هم هستن ؟
( سوهو ) : اره . باید مواظب باشی . بخصوص مواظب جین .
( نامجون ) : میگیریمش ... پادزهر رو میگیریم و هر کسی که مانعش بشه رو نابود میکنم .
( * پیش یونمین * )
یونگی با حس درد تو سرش چشماشو باز کرد . توی یه لونه بود . به دیوار بسته شده بود .
( جیمین ) : یونگی . یونگی حالت خوبه ؟
( یونگی ) : جیمین ... ما کجاییم ؟
اطرافشو نگاه کرد که چشمش به همون گرگ خورد .
( گرگینه ) : زودتر از انتظارم به هوش اومدین .
یهو تبدیل به انسان شد .
( گرگینه ) : شما کی هستین ؟ چرا اومدین اینجا ؟
( جیمین ) : م-... من ... جیمینم . اینم برادرم یونگیه . ما اومده بودیم با چند تا از دوستامون به جنگل برای تفریح . ولی یکی از دوستامون نمیدونیم چرا خون آشام-...
( یونگی ) : جیمین نگو !!! ( داد )
( گرگینه ) : اتفاقی تبدیل به خون آشام شد اره ؟
یونگی ، جیمینو چپ چپ نگاه کرد .
( گرگینه ) : مطمئنم کار خودشه ... خب .. من کمکتون میکنم دوستتونو نجات بدید . ولی باید شما هم کمک کنید تا من از این جنگل برم ... توافق کنیم ؟
یونگی کمی فکر کرد . اگر داشت دروغ میگفت چی ؟
با قاطعیت گفت ....
End part 🎈
انچه خواهید خواند ...
بچه ها نیستن ...
یونجو ...
منظورت چیه ؟..
دستمو بگیر ...
خواهش میکنم ... نجاتش بده ...
شرط ==
۴۰ لایک💙
۳۰ کامنت🧊
۲۰ بازنشر🐳
۴ فالو 🫂
#فصل_۲
#پارت_۵
یهو یه گرگ دیدن . این بد بود .
( یونگی ) : هوسوک فرار کن ...
یونگی دویید . هوسوک رفت و فرار کرد . ولی جیمین تا خواست بره گرگه پرید روش و خواست گازش بگیره .
( جیمین ) : یونگیییی !!!!
یونگی تا خواست چاقو دراره و بزنه به گرگه ...
_ تکون نخور واگرنه گازش میگیرم .
اون ... اون گرگ حرف زد . فقط یه احتمال وجود داشت .
( یونگی ) : تو .. گرگینه ای ؟
( گرگینه ) : گفتم بندازش .
و دندونشو سمت گردن جیمینی که رو زمین افتاده بود و روش رفته بود برد .
( یونگی ) : باشه فقط اونو ول کن ...
و دستشو بالا برد و چاقو رو انداخت .
( گرگینه ) : رو دو زانوت بشین .
یونگی اینکارو نکرد .
( گرگینه ) : کاری که گفتمو بکن .
و دندونشو روی گردن جیمین گذاشت و فشار داد .
( جیمین ) : آییی یونگی ... ( بغض )
( یونگی ) : باشه باشه باشه .
و رو دو زانوش نشست . یهو چشمای یونگی سیاهی رفت .
( * پیش تهکوک * )
( جونگکوک ) : اینجا کدوم جهنمیه ؟
( تهیونگ ) : نمیدونم .
یه غار بود و نمیدونستن چیکار کنن . بدترین تصمیم ممکن رو گرفتن . رفتن داخل غار .
( * پیش نامجین * )
جین چشماشو باز کرد .
( نامجون ) : جین خوبی ؟
( سوهو ) : ببخشید بیهوشت کردم زورت زیاد بود . من سو هو ام . یون سوهو .
( نامجون ) : چجوری درست میشه ؟
( سوهو ) : یه غار هست . اون تو ممکنه یه نفر پادزهر رو داشته باشه . ولی مواظب باشید . اصلا هم با گرگینه ها در نیوفتین .
( نامجون ) : مگه گرگینه ها هم هستن ؟
( سوهو ) : اره . باید مواظب باشی . بخصوص مواظب جین .
( نامجون ) : میگیریمش ... پادزهر رو میگیریم و هر کسی که مانعش بشه رو نابود میکنم .
( * پیش یونمین * )
یونگی با حس درد تو سرش چشماشو باز کرد . توی یه لونه بود . به دیوار بسته شده بود .
( جیمین ) : یونگی . یونگی حالت خوبه ؟
( یونگی ) : جیمین ... ما کجاییم ؟
اطرافشو نگاه کرد که چشمش به همون گرگ خورد .
( گرگینه ) : زودتر از انتظارم به هوش اومدین .
یهو تبدیل به انسان شد .
( گرگینه ) : شما کی هستین ؟ چرا اومدین اینجا ؟
( جیمین ) : م-... من ... جیمینم . اینم برادرم یونگیه . ما اومده بودیم با چند تا از دوستامون به جنگل برای تفریح . ولی یکی از دوستامون نمیدونیم چرا خون آشام-...
( یونگی ) : جیمین نگو !!! ( داد )
( گرگینه ) : اتفاقی تبدیل به خون آشام شد اره ؟
یونگی ، جیمینو چپ چپ نگاه کرد .
( گرگینه ) : مطمئنم کار خودشه ... خب .. من کمکتون میکنم دوستتونو نجات بدید . ولی باید شما هم کمک کنید تا من از این جنگل برم ... توافق کنیم ؟
یونگی کمی فکر کرد . اگر داشت دروغ میگفت چی ؟
با قاطعیت گفت ....
End part 🎈
انچه خواهید خواند ...
بچه ها نیستن ...
یونجو ...
منظورت چیه ؟..
دستمو بگیر ...
خواهش میکنم ... نجاتش بده ...
شرط ==
۴۰ لایک💙
۳۰ کامنت🧊
۲۰ بازنشر🐳
۴ فالو 🫂
- ۳۰۶
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط