پارت ازدواج اجباری
(پارت 1. ازدواج اجباری)
جونگ کوک:بابا گفتم که من نمیخوام با کسی ازدواج کنم
پ.کوک:پسرم تو باید برای من یه نوه بیاری که جانشین باشه
کوک:باباااااا
پ.کوک:همین که گفتم حرف اضافه نشنوم
کوک پوفففف کلافه ای کشید
ویو کوک
من نمیخوام ازدواج کنم
بابا هم هی داره بهم فشار میاره من نوه میخوام .سوئیچ موتورم رو گرفتم و به سمت پارکین رفتم سوار شدم و زدم بیرون سرعت خیلی بالا بود ولی کم نکردم هیچ بالا ترم بردم😏😏
ویو نبات
نبات:واییییییییییی دیرم شد
همون لباسی که آماده کرده بودم رو پوشیدم
یکم لباس باز بود ولی ما هم داشتی میرفتیم بار برای همین ادی بود یه رنگ و رویی به صورتم دادم
م.نبات:دخترم
نبات :جانم مامان
م.نبات :دوستت جیمین زنگ زده میگه بیام دنبالت
نبات:بگو نه
خودم ماشین دارم با ماشینم میرم
ما داشتیم به مناسبت برگشتن فلیکس یکی از دوستای دانشگاهم که تازه از روسیه برگشته میرفتیم بار
رفتم سوار ماشین گرون قیمتم که بابام برای روز تولدم برام گرفته بود شدم
به سمت بار راه افتادم
نبات :اخخ نبات احمق کادو نگرفتم براش
یهو یه یه طلا فروشی خورد به چشمم
پیاده شدم برم اون طرف خیابون که یه موتوری زد بهم خوشبختانه خیلی محکم بهم برخورد نکرد و منم همچین درد نداشتم
همون پسره که موتور سوار بود کلاهش رو برداشت
واوووووو خیلی جذاب بود بدنام که نگم از روی لبا این طوری بود زیر لباس چی بود
آخ نبات این چرت و پرت چیه میگی تو اخه
کوک:خانوم حالتون خوبه
نبات :مگه من. ندیدی که زدی لهم کردی
کوک:دیدم ولی سرعتم خیلی بالا بود برای همین خوردم بهتون
چه قدر محترمانه بود واییییییییییی
نبات بسه منو باش روی یک کور کراش زدم (بچها ببخشید)
کوک:خب با من بیاین ببرمتون بیمارستان
نبات :لازم نکرده
نبات:چقدر تو رو مخی
کوک :اگر من روی مخم ببین تو چی هستی
نبات: یه تیکه ماه
کوک :اعتماد به نفست خیلی زیاده
یه نگاه به ساعت انداختم دیدم ساعت ۸من ساعت ۹ باید اونجا میبودم
نبات :یا خدااااااااا دیرم شدددددد
کوک:جیغ نزن کرم کردی
به حرفش اهمیت ندادم و رفتم تو طلا فروشی یه زنجیر طلا با ساعت شیک گرفتم براش
نبات :ببخشید چقدر میشه
فروشنده:۵۰ میلیون
کارتمو دادم بهش سریع حساب کردم و از مغازه بیرون اومدم دیدم همون پسره که لهم کردم اونجا وایستاده یه پشت چشم براش نازک کردم و به سمت ماشینم راه افتادم که
کوک:ببخشید
نبات :نمیبخشم زدی لهم کردی
کوک:اصلا به درک نبخش
نبات:تازه طلبکارم هستی ایشششش
رفتم سمت ماشین تا میتونستم گاز دادم
نبات:بلاخره رسیدم
رفتم تو که بچها رو دیدم رفتم پیششون
جیمین :سلامممممممممم
نبات :سلامممممممممممم خوبیییی
جیمین:من خوبممممم تو خوبییییییی
فلیکس :اهم اهم من تازه از روسیه این جیمینو بغل میکنه نوچ نوچ نوچ
چشمم به فلیکس خورد اصلا یادم نبود سری رفتم پریدم بغلش
با لهجه ی بچه گونه گفتم
نبات:اوخییی حسودیت شد 🎀
فلیکس :نه
جیمین : اره جون عمت
هانا:نبات منو فراموش کردی عشقم
نبات :نهههههههه مگه میشه
هانا رفیق صمیمیم بود ما ۱۶ سال بود که با هم دوستیم
جیمین :حالا بشین
ویو کوک
اون دختره ی رو مخ رفت که گوشیم زنگ خورد
جیمین بود
کوک:الو سلام
جیمین :سلام خوبی میگم میتونی بیای بار
کوک :چرا چیزی شده
جیمین:نه بابا با بچها جمع شدیم گفتم تو هم بیای
کوک :اها باشه الان میای
جیمین:عالیهههههه منتظریم
ویو نبات
داشتیم با بچها حرف میزدیم که
کوک :سلام
جیمین :سلامممم اقا کوک خبری ازت نیست
کوک:هعیییی
پس اسمش کوک بود یهو چشم تو چشم شدیم
کوک :توووووووو
نبات : اره منننننن 😒😒
کوک:رومخخخخخ
جیمین :شما هم دیگه رو میشناسید؟
باهم گفتیم متأسفانه
فلیکس : ولش کنید دیگه مگه بچه اید
دوباره گرم صحبت شدیم
فلیکس: نبات نمیدونی اونجا چه دافایی بودن
جیمین :از نبات داف تر ؟
هانول:از نبات داف تر و هات تر نیست
کوک :شما به این میگید داف؟
هانول :آره .حتی توی دانشگاه هم همه روی نبات کراش داشتن البته هنوزم کم بهش درخواست نمیدن ولی خانوم دوست داره سینگل باشه
نبات :😎😏🫦
جیمین :نبات میای بریم برقصیم
نبات :البته چرا که نه
بچها یهو همه باهم گفتن :اوووووووووو
فلیکس : چخبرهههه
نبات:بخدا میزن لهت میکنم
جیمین:ولش کن بیا بریم
رفتیم چند نفر دیگه هم بودن جیمین دستشو دور کمرم حلقه کرد منم دستمه دور گردنش که
*******************
بچها لطفا نظرتون رو راجع به رمان بهم بگید ممنون😘😘
جونگ کوک:بابا گفتم که من نمیخوام با کسی ازدواج کنم
پ.کوک:پسرم تو باید برای من یه نوه بیاری که جانشین باشه
کوک:باباااااا
پ.کوک:همین که گفتم حرف اضافه نشنوم
کوک پوفففف کلافه ای کشید
ویو کوک
من نمیخوام ازدواج کنم
بابا هم هی داره بهم فشار میاره من نوه میخوام .سوئیچ موتورم رو گرفتم و به سمت پارکین رفتم سوار شدم و زدم بیرون سرعت خیلی بالا بود ولی کم نکردم هیچ بالا ترم بردم😏😏
ویو نبات
نبات:واییییییییییی دیرم شد
همون لباسی که آماده کرده بودم رو پوشیدم
یکم لباس باز بود ولی ما هم داشتی میرفتیم بار برای همین ادی بود یه رنگ و رویی به صورتم دادم
م.نبات:دخترم
نبات :جانم مامان
م.نبات :دوستت جیمین زنگ زده میگه بیام دنبالت
نبات:بگو نه
خودم ماشین دارم با ماشینم میرم
ما داشتیم به مناسبت برگشتن فلیکس یکی از دوستای دانشگاهم که تازه از روسیه برگشته میرفتیم بار
رفتم سوار ماشین گرون قیمتم که بابام برای روز تولدم برام گرفته بود شدم
به سمت بار راه افتادم
نبات :اخخ نبات احمق کادو نگرفتم براش
یهو یه یه طلا فروشی خورد به چشمم
پیاده شدم برم اون طرف خیابون که یه موتوری زد بهم خوشبختانه خیلی محکم بهم برخورد نکرد و منم همچین درد نداشتم
همون پسره که موتور سوار بود کلاهش رو برداشت
واوووووو خیلی جذاب بود بدنام که نگم از روی لبا این طوری بود زیر لباس چی بود
آخ نبات این چرت و پرت چیه میگی تو اخه
کوک:خانوم حالتون خوبه
نبات :مگه من. ندیدی که زدی لهم کردی
کوک:دیدم ولی سرعتم خیلی بالا بود برای همین خوردم بهتون
چه قدر محترمانه بود واییییییییییی
نبات بسه منو باش روی یک کور کراش زدم (بچها ببخشید)
کوک:خب با من بیاین ببرمتون بیمارستان
نبات :لازم نکرده
نبات:چقدر تو رو مخی
کوک :اگر من روی مخم ببین تو چی هستی
نبات: یه تیکه ماه
کوک :اعتماد به نفست خیلی زیاده
یه نگاه به ساعت انداختم دیدم ساعت ۸من ساعت ۹ باید اونجا میبودم
نبات :یا خدااااااااا دیرم شدددددد
کوک:جیغ نزن کرم کردی
به حرفش اهمیت ندادم و رفتم تو طلا فروشی یه زنجیر طلا با ساعت شیک گرفتم براش
نبات :ببخشید چقدر میشه
فروشنده:۵۰ میلیون
کارتمو دادم بهش سریع حساب کردم و از مغازه بیرون اومدم دیدم همون پسره که لهم کردم اونجا وایستاده یه پشت چشم براش نازک کردم و به سمت ماشینم راه افتادم که
کوک:ببخشید
نبات :نمیبخشم زدی لهم کردی
کوک:اصلا به درک نبخش
نبات:تازه طلبکارم هستی ایشششش
رفتم سمت ماشین تا میتونستم گاز دادم
نبات:بلاخره رسیدم
رفتم تو که بچها رو دیدم رفتم پیششون
جیمین :سلامممممممممم
نبات :سلامممممممممممم خوبیییی
جیمین:من خوبممممم تو خوبییییییی
فلیکس :اهم اهم من تازه از روسیه این جیمینو بغل میکنه نوچ نوچ نوچ
چشمم به فلیکس خورد اصلا یادم نبود سری رفتم پریدم بغلش
با لهجه ی بچه گونه گفتم
نبات:اوخییی حسودیت شد 🎀
فلیکس :نه
جیمین : اره جون عمت
هانا:نبات منو فراموش کردی عشقم
نبات :نهههههههه مگه میشه
هانا رفیق صمیمیم بود ما ۱۶ سال بود که با هم دوستیم
جیمین :حالا بشین
ویو کوک
اون دختره ی رو مخ رفت که گوشیم زنگ خورد
جیمین بود
کوک:الو سلام
جیمین :سلام خوبی میگم میتونی بیای بار
کوک :چرا چیزی شده
جیمین:نه بابا با بچها جمع شدیم گفتم تو هم بیای
کوک :اها باشه الان میای
جیمین:عالیهههههه منتظریم
ویو نبات
داشتیم با بچها حرف میزدیم که
کوک :سلام
جیمین :سلامممم اقا کوک خبری ازت نیست
کوک:هعیییی
پس اسمش کوک بود یهو چشم تو چشم شدیم
کوک :توووووووو
نبات : اره منننننن 😒😒
کوک:رومخخخخخ
جیمین :شما هم دیگه رو میشناسید؟
باهم گفتیم متأسفانه
فلیکس : ولش کنید دیگه مگه بچه اید
دوباره گرم صحبت شدیم
فلیکس: نبات نمیدونی اونجا چه دافایی بودن
جیمین :از نبات داف تر ؟
هانول:از نبات داف تر و هات تر نیست
کوک :شما به این میگید داف؟
هانول :آره .حتی توی دانشگاه هم همه روی نبات کراش داشتن البته هنوزم کم بهش درخواست نمیدن ولی خانوم دوست داره سینگل باشه
نبات :😎😏🫦
جیمین :نبات میای بریم برقصیم
نبات :البته چرا که نه
بچها یهو همه باهم گفتن :اوووووووووو
فلیکس : چخبرهههه
نبات:بخدا میزن لهت میکنم
جیمین:ولش کن بیا بریم
رفتیم چند نفر دیگه هم بودن جیمین دستشو دور کمرم حلقه کرد منم دستمه دور گردنش که
*******************
بچها لطفا نظرتون رو راجع به رمان بهم بگید ممنون😘😘
- ۱۰.۱k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط