{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی جهان ساکت شد

«وقتی جهان ساکت شد...»

توی شهری که آفتابش همیشه کمرنگه و صداهای زندگی جاشونو به سکوت دادن،
تو—یه دختر باهوش و زبل با یه راز بزرگ—داری سعی می‌کنی زنده بمونی.
زامبیا همه‌جا هستن. دیگه مدرسه‌تون مدرسه نیست، خونه‌تون امن نیست، حتی خیابون‌ها نفس نمی‌کشن...

ولی تو یه چیز داری که هیچ‌کس نداره:
یه نقشه‌ی مخفی.
یه در مخفی پشت پله‌ی پشت‌بوم، که هیچ‌کس جز تو ازش خبر نداره.

و اون روزی که یانگ-می، با چشمای وحشت‌زده‌ش، دم در خونه‌تون ظاهر شد و گفت:
"بذار منم بیام تو..."
تو نمی‌دونی باید چه‌کار کنی.

چون می‌ترسی...
نه فقط از زامبیا،
می‌ترسی نکنه یانگ-می یه زامبی شده باشه و فقط فعلاً علائمش معلوم نباشه...
ولی اون فقط یه نگاهت می‌کنه.
بدون حرف، بدون خواهش.
فقط نگاه.

و تو فقط یه لحظه به خودت می‌گی:
"من هنوزم براش اهمیت دارم؟"
یا شاید...
"اگه الان نجاتش بدم، شاید یه روزی، حتی واسه یه لحظه، اونم به من فکر کنه..."

درو باز می‌کنی.
نقشه‌تو باهاش شریک می‌شی.
و اون، با یه صدای آروم می‌گه:
"تو همیشه متفاوت بودی... همیشه..."


ادامه دارد...•
دیدگاه ها (۱)

«وقتی جهان ساکت شد...»تو دقیق نگاهش می‌کنی.نه خبری از زخم گا...

«وقتی جهان ساکت شد...»اون لبخند می‌زنه. همون لبخندی که همیشه...

□رمان جدید□اسم رمان: when the world bacame silent(وقتی جهان ...

منو که نمیگی؟!!🤨

#سناریو_بی_تی_اس #درخواستی🦋 موضوع اسلاید بعد نامجون : ( با ل...

ستاره دنباله دار پارت:۱۳

عشق مرموز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط