وقتی جهان ساکت شد
«وقتی جهان ساکت شد...»
تو دقیق نگاهش میکنی.
نه خبری از زخم گاز گرفتگیه، نه چشمهاش قرمز شدن، نه نشونهای از ویروس...
ولی هنوز یه چیزی توی دلت میلرزه.
شاید اون لرزش، فقط حسیه که از دیدنش دوباره برگشته—حسی که هیچوقت کامل نرفت...
میذاری بیاد تو.
میگه:
"من به کسی نگفتم کجا اومدم... فقط به تو اعتماد داشتم."
تو دستتو رو دستگیرهی در مخفی میذاری.
نگاش میکنی.
و میگی:
"اگه یه روز دیدم حتی یه ذره بهم شک داری، یا یه خیانت کوچیک ازت دیدم، تنها میرم."
اون فقط سرتکون میده.
آروم، با صدایی که انگار از دل خودش میاد، میگه:
"قول میدم..."
شما دوتا وارد پناهگاه میشین.
یه جایی کوچیک ولی امن.
و شب، وقتی زوزهی زامبیا از دور میاد،
اون برمیگرده سمتت و بیهوا میپرسه:
"اگه دنیا تموم شه و فقط من و تو بمونیم، بازم دوستم داری؟ حتی اگه بدونی هیچوقت عاشقت نمیشم؟"
قلبت میلرزه، نه از ترس، نه از زامبیا…
از حقیقتی که همیشه توش زندگی کردی.
ادامه دارد...•
تو دقیق نگاهش میکنی.
نه خبری از زخم گاز گرفتگیه، نه چشمهاش قرمز شدن، نه نشونهای از ویروس...
ولی هنوز یه چیزی توی دلت میلرزه.
شاید اون لرزش، فقط حسیه که از دیدنش دوباره برگشته—حسی که هیچوقت کامل نرفت...
میذاری بیاد تو.
میگه:
"من به کسی نگفتم کجا اومدم... فقط به تو اعتماد داشتم."
تو دستتو رو دستگیرهی در مخفی میذاری.
نگاش میکنی.
و میگی:
"اگه یه روز دیدم حتی یه ذره بهم شک داری، یا یه خیانت کوچیک ازت دیدم، تنها میرم."
اون فقط سرتکون میده.
آروم، با صدایی که انگار از دل خودش میاد، میگه:
"قول میدم..."
شما دوتا وارد پناهگاه میشین.
یه جایی کوچیک ولی امن.
و شب، وقتی زوزهی زامبیا از دور میاد،
اون برمیگرده سمتت و بیهوا میپرسه:
"اگه دنیا تموم شه و فقط من و تو بمونیم، بازم دوستم داری؟ حتی اگه بدونی هیچوقت عاشقت نمیشم؟"
قلبت میلرزه، نه از ترس، نه از زامبیا…
از حقیقتی که همیشه توش زندگی کردی.
ادامه دارد...•
- ۱.۶k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط