وقتی جهان ساکت شد
«وقتی جهان ساکت شد...»
اون لبخند میزنه. همون لبخندی که همیشه دلتو میلرزوند.
و بدون اینکه چیزی بگه، رو به دیوار میخوابه.
ولی نمیدونه،
تو هنوز بیداری.
تو به سقف خیرهای و قلبت با هر نفس، آرومتر میزنه…
نه از بیاحساسی، از خستگی عشق یهطرفهای که خودتو عادت دادی باهاش زندگی کنی.
و با خودت میگی:
"شاید دنیا تموم شه، شاید هیچوقت نگه دوستم داره… ولی من تا وقتی زندهام، نمیذارم بهش آسیبی برسه. حتی اگه خودش نخواد..."
یه لبخند کوچیک روی لبهات میاد.
تو هنوز اون آدمی هستی که انتخاب کرده دوستداشتن بدون گرفتن...
و همون شب، خواب دیدی داری توی مدرسه راه میری،
یانگ-می از دور میاد طرفت، و بدون حرف، دستتو میگیره...
و اونجا، فقط اونجا، واسه اولین بار توی خواب، گفت:
"من همیشه فهمیدم... فقط نمیتونستم چیزی بگم."
ادامه دارد...•
اون لبخند میزنه. همون لبخندی که همیشه دلتو میلرزوند.
و بدون اینکه چیزی بگه، رو به دیوار میخوابه.
ولی نمیدونه،
تو هنوز بیداری.
تو به سقف خیرهای و قلبت با هر نفس، آرومتر میزنه…
نه از بیاحساسی، از خستگی عشق یهطرفهای که خودتو عادت دادی باهاش زندگی کنی.
و با خودت میگی:
"شاید دنیا تموم شه، شاید هیچوقت نگه دوستم داره… ولی من تا وقتی زندهام، نمیذارم بهش آسیبی برسه. حتی اگه خودش نخواد..."
یه لبخند کوچیک روی لبهات میاد.
تو هنوز اون آدمی هستی که انتخاب کرده دوستداشتن بدون گرفتن...
و همون شب، خواب دیدی داری توی مدرسه راه میری،
یانگ-می از دور میاد طرفت، و بدون حرف، دستتو میگیره...
و اونجا، فقط اونجا، واسه اولین بار توی خواب، گفت:
"من همیشه فهمیدم... فقط نمیتونستم چیزی بگم."
ادامه دارد...•
- ۱.۶k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط