اسم فیک اون واسه منه
اسم فیک: اون واسه منه
p48
ات: اون میومد جلو و من مجبور بودم عقب برم.... نفسم تنگ شده بود و داشتم عرق سرد میکردم... چشام پر از اشک شده بود حتی نمیتونستم داد بزنم... ت... ترو... خدا... نیا نزدیک....
تهجون: بیشنر نزدیکش شدم... نفسای تندشو احساس میکردم.... خیلی وقت بود که منتظر این لحظه بودم، طنابی که دستم بود رو برداشتم و دستاش رو به میله بستم...
میخوام برا خودم بکنمت امشب دختر کوچولو.....
میدونی من چقد وقته منتظر امشبم!؟
شاید تو منو یادت نیاد ولی من خوب تورو میشناسم و ماسکمو برداشتم......
فلش بک به 4 سال پیش
تهجون: تهیونگاااا... بیا دیگه... خوش میگذره کوک هم میاد... بعد میخوام راجع به یه موضوعی هم باهات حرف بزنم...
تهیونگ: اوم ولی آخه نمیتونم بیام، ات رو نمیتونم تنها بذارم
تهجون: خب می..میتونی ... ات هم بیاری🫠
تهیونگ: باشه پس میام:/
ویو خونه
تهیونگ: ات، امشب قراره بریم خونه یکی از دوستام
ات: خب به سلامتی🦉... من چیکا کنم؟
تهیونگ: یعنی فکر میکنی من تورو تنها میذارم؟
ات: من نمیتونم بیام اوپااا امتحان دارمم...
تهیونگ: دخی تو همه رو بلدی دیگه چرا انقد درس میخونی....
ات: دارم دوره میکنمم
تهیونگ: باش پس منم نمیرم
ات: تو چیکار به من داری؟... ای بابا😐
تهیونگ: ات دلم نمیخواد اون خاطره رو برات یادآوری کنم ولی من بعد از اون شب با خودم عهد بستم که دیگه هیچ وقت تورو تنها نذارم... یا با تو میرم یا نمیرم...
ات: اوووو داداش چرا ناراحت میشییی... باوشه باوش میامم.
الانم میرم حاضر میشم
تهیونگ: آفرین دخی😉
ات: رفتم و یه لباس کیوت و دخترونه انتخاب کردم و پوشیدم (عکسشو میذارم)
اوپاا خوبه؟ 😌
تهیونگ: عالیههه بدو بریممم کوچولوو
ویو خونه ی تهجون (چند ساعت بعد)
کوک: خب پسرا خدافظ.... ات خدافظ خوشگل خانمم
تهیونگ: خب ما هم دیگه بریم... ات هم باید زود بخوابه
ات: یه ذره دیگه بمونیمم داداشییی
تهیونگ: یادمه یکی میگفت که من امتحان دارم نمیتونم بمونم
ات: یااا اوپااا... خب بریم اصلا😒
تهجون: نگران نباش دختر کوچولووو.... تو یه لحظه برو تو اتاق بشین من تهیونگ و راضی میکنمم...
ات: عههه باوشه... رفتم تو اتاق و در هم بستممم خیلی دوست داشتم امشب اینجا بخوابیمم... کاش داداشیی قبول کنه
تهجون: امم را... راستش تهیونگ یه چیزی هست که میخواستم بهت بگم...
تهیونگ: در مورده...؟ ببین اگه راجع به اون مافیاعه هست که....
تهجون: نه بابا...کاری به اون ندارم...،گور باباش،
در مورد... د... در مورد اینه که... م... من... ات رو...
تهیونگ: ات چیشده؟؟؟.. ها؟؟؟... ات چی؟؟؟؟
تهجون: م... من ات رو دوست دارم...
تهیونگ: با حرفش انگار یه پارچ آب یخ رو سرم ریختن... هیچی نگفتم و مدام حرفش تو سرم اکو میشد..... که یهو داد زدم..... ات.... اااات.. سریع وسایلاتو جمع میکنی... همین الان میریم....
مرتیکه ی دیو*ث.... حواست هست چی میگی؟؟؟؟؟
ات کلا 10 سالشه... تو حتی جای برادر بزرگترشی.... مگه تو پدوف.....
تهجون: ببین هی میخوام هیچی نگم ولی مثل اینکه نمیشه....
تهیونگ: نه بگو... بگو ببینم میخوای چی بگی؟؟؟... روت میشه الان تو چشام نگاه کنی؟
ات اصلا نمیدونه عشق چیه... بعد تو میگی ات دوست دارم؟؟؟
اگه راست میگی براش منتظر بمون
ات: چ... چیشده اوپا؟.. چرا دعوا میکنین؟ من چیو نمیدونم؟
تهیونگ: هیچی قربونت شم... زود میریم حاضر باش...
ات: اما آخه....
تهیونگ: اما نداره.... زود تند سریععاا
تهجون... تا موقعی که طرز فکرتو عوض نکردی حق نداری به ات حتی نگاه کنی.... از الان به بعد هم اگه تو خیابون منو دیدی... سلام نکن چون قرار نیست جوابی بگیری
p48
ات: اون میومد جلو و من مجبور بودم عقب برم.... نفسم تنگ شده بود و داشتم عرق سرد میکردم... چشام پر از اشک شده بود حتی نمیتونستم داد بزنم... ت... ترو... خدا... نیا نزدیک....
تهجون: بیشنر نزدیکش شدم... نفسای تندشو احساس میکردم.... خیلی وقت بود که منتظر این لحظه بودم، طنابی که دستم بود رو برداشتم و دستاش رو به میله بستم...
میخوام برا خودم بکنمت امشب دختر کوچولو.....
میدونی من چقد وقته منتظر امشبم!؟
شاید تو منو یادت نیاد ولی من خوب تورو میشناسم و ماسکمو برداشتم......
فلش بک به 4 سال پیش
تهجون: تهیونگاااا... بیا دیگه... خوش میگذره کوک هم میاد... بعد میخوام راجع به یه موضوعی هم باهات حرف بزنم...
تهیونگ: اوم ولی آخه نمیتونم بیام، ات رو نمیتونم تنها بذارم
تهجون: خب می..میتونی ... ات هم بیاری🫠
تهیونگ: باشه پس میام:/
ویو خونه
تهیونگ: ات، امشب قراره بریم خونه یکی از دوستام
ات: خب به سلامتی🦉... من چیکا کنم؟
تهیونگ: یعنی فکر میکنی من تورو تنها میذارم؟
ات: من نمیتونم بیام اوپااا امتحان دارمم...
تهیونگ: دخی تو همه رو بلدی دیگه چرا انقد درس میخونی....
ات: دارم دوره میکنمم
تهیونگ: باش پس منم نمیرم
ات: تو چیکار به من داری؟... ای بابا😐
تهیونگ: ات دلم نمیخواد اون خاطره رو برات یادآوری کنم ولی من بعد از اون شب با خودم عهد بستم که دیگه هیچ وقت تورو تنها نذارم... یا با تو میرم یا نمیرم...
ات: اوووو داداش چرا ناراحت میشییی... باوشه باوش میامم.
الانم میرم حاضر میشم
تهیونگ: آفرین دخی😉
ات: رفتم و یه لباس کیوت و دخترونه انتخاب کردم و پوشیدم (عکسشو میذارم)
اوپاا خوبه؟ 😌
تهیونگ: عالیههه بدو بریممم کوچولوو
ویو خونه ی تهجون (چند ساعت بعد)
کوک: خب پسرا خدافظ.... ات خدافظ خوشگل خانمم
تهیونگ: خب ما هم دیگه بریم... ات هم باید زود بخوابه
ات: یه ذره دیگه بمونیمم داداشییی
تهیونگ: یادمه یکی میگفت که من امتحان دارم نمیتونم بمونم
ات: یااا اوپااا... خب بریم اصلا😒
تهجون: نگران نباش دختر کوچولووو.... تو یه لحظه برو تو اتاق بشین من تهیونگ و راضی میکنمم...
ات: عههه باوشه... رفتم تو اتاق و در هم بستممم خیلی دوست داشتم امشب اینجا بخوابیمم... کاش داداشیی قبول کنه
تهجون: امم را... راستش تهیونگ یه چیزی هست که میخواستم بهت بگم...
تهیونگ: در مورده...؟ ببین اگه راجع به اون مافیاعه هست که....
تهجون: نه بابا...کاری به اون ندارم...،گور باباش،
در مورد... د... در مورد اینه که... م... من... ات رو...
تهیونگ: ات چیشده؟؟؟.. ها؟؟؟... ات چی؟؟؟؟
تهجون: م... من ات رو دوست دارم...
تهیونگ: با حرفش انگار یه پارچ آب یخ رو سرم ریختن... هیچی نگفتم و مدام حرفش تو سرم اکو میشد..... که یهو داد زدم..... ات.... اااات.. سریع وسایلاتو جمع میکنی... همین الان میریم....
مرتیکه ی دیو*ث.... حواست هست چی میگی؟؟؟؟؟
ات کلا 10 سالشه... تو حتی جای برادر بزرگترشی.... مگه تو پدوف.....
تهجون: ببین هی میخوام هیچی نگم ولی مثل اینکه نمیشه....
تهیونگ: نه بگو... بگو ببینم میخوای چی بگی؟؟؟... روت میشه الان تو چشام نگاه کنی؟
ات اصلا نمیدونه عشق چیه... بعد تو میگی ات دوست دارم؟؟؟
اگه راست میگی براش منتظر بمون
ات: چ... چیشده اوپا؟.. چرا دعوا میکنین؟ من چیو نمیدونم؟
تهیونگ: هیچی قربونت شم... زود میریم حاضر باش...
ات: اما آخه....
تهیونگ: اما نداره.... زود تند سریععاا
تهجون... تا موقعی که طرز فکرتو عوض نکردی حق نداری به ات حتی نگاه کنی.... از الان به بعد هم اگه تو خیابون منو دیدی... سلام نکن چون قرار نیست جوابی بگیری
- ۱۳۴
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط