{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نخست درمییابی متفاوتی ممکن است کودکی باشی که مجبور است

نخست، درمی‌یابی متفاوتی. ممکن است کودکی باشی که مجبور است بازی بقیه در برف را از پشت شیشه نگاه کند چون تب دارد، یا مثل من بچه‌ای باشی که خجالتی است و مهارتی در دوست پیداکردن ندارد. بچه که می‌گویم، به سن ربطی ندارد، ممکن است بچه‌ی سی‌ساله‌ای باشی، یا پیرتر، یا جوان‌تر. می‌فهمی جمع تو را نمی‌پذیرد، مگر این که شعبده‌ای رو کنی: مثلا خوب انشاهای بقیه را بنویسی. و می‌فهمی در برخی جمع‌ها اگر ساکت و نامرئی باشی، کم‌کم پذیرفته می‌شوی.

بعدتر، می‌فهمی تو منزوی هستی بدون این که میلی به انزوا داشته‌باشی. می‌فهمی چون بلد نیستی شبیه بقیه باشی، از جمع‌ها حذفت می‌کنند. می‌فهمی فقط خودت هستی که برای معاشرت یا محبت پیش‌قدم می‌شوی، و اگر صدای بودنت را به گوش مردمان اطرافت نرسانی، هیچ بعید نیست فراموش کنند هرگز وجود داشته‌ای. درد می‌کشی و در تنهاییت از خودت می‌پرسی چرا من؟ چرا من قلبی شکستنی و زبانی تند دارم؟ و کسی جوابی نمی‌دهد.

در آخر، تسلیم می‌شوی. تنهاییت را مثل پیراهنی از خار تن می‌کنی و با زخم‌های صدایت برای سایه‌های خانه‌ات قصه‌های کوتاه می‌خوانی. در معاشقه‌هایی کوتاه گرم و سرخ می‌تپی، و باز به تخت تنهاییت با دمای زیر صفر برمی‌گردی. برای هیولای توی کمد اسم می‌گذاری، و هربار عکس‌های کودکیت را می‌بینی دلت می‌خواهد به آن بچه‌ی توی عکس دلداری بدهی که عیبی ندارد، طوری نیست، طاقت می‌آوری.

مثل عیسای مغموم روی صلیب که فریاد کشید پدر، چرا رهایم کردی، جلوی آینه حمام لبخندهای مختلفت را امتحان می‌کنی، و در قراری خیالی برای کسی که دوستش داری شعری را می‌خوانی: پیش تو برهنه‌ام، زیرا تو تن‌پوش برازنده‌ام هستی. و روزهایت می‌گذرد، با همکارانی که اسم کوچکت را نمی‌دانند، و شب‌هایت می‌گذرد، با معاشرت‌های تایپی ملال‌آور.

این سرگذشت توست ماهی طوسی. تو قرمز نبودی که به کار عید بیایی. اما شنا کردی، و دریاچه‌ات را به بودن ناپذیرفته‌ی خودت عادت دادی. عیبی ندارد اگر هرگز کسی ندید چقدر دلت می‌خواهد چشم‌هایت را ببندی و استراحت کنی. نه. شنا کن، شنا کن، شنا کن. شنا کن ماهی کوچک.
#حمیدسلیمی
دیدگاه ها (۰)

جواب یک سوال را بعد از سال ها پیدا میکنی و دراز میکشی و به ه...

گفتم دلم میخواد یه دختر داشته‌باشم با تو. از توی تراس گفت چی...

مادربزرگم همیشه بهم می‌گفت، هیچوقت جلوی قطره اشکی که وقتِ دل...

هنوز صداش خوب یادمه... فرقی نداشت سر صبح یا سر ظهر، هر وقت م...

صدای تیک و تاک عقربه را می شنوی؟فقط می گذردبرایش فرقی نمی کن...

قشـنگترین حس دنیا این نیسـت که کسی دوسـتت داشته باشد این است...

برای هستی ناممکن بی معناست.بخواه و زلال باش و  مشغول خود باش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط