{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے
🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁷ | پارتـ ⁷
🦢 𝖕𝖔𝖛 : 𝕰𝖒𝖎𝖑𝖞 | اَز زَبانـِ اِمیلـے

باز هم جوابی نگرفتم
تمام فکر و ذهنش مراسم امشب بود و اصلااااا به حرفای من گوش نمی کرد
وقتی دیدم دیگه فایده ای نداره بیخیال شدم و سمت اتاقم رفتم
وقتی داشتم سمت پله ها می رفتم
سباستین و آقای اینجام رو دیدم
داشتن باهم حرف می زدن
چند لحظه وایسادم و یواشکی نگاهشون کردم...
سباستین دستش رو چند بار روی سینه ی آقای اینجام کوبید و سمت سالن قدم برداشت
منم سریع دویدم و دامنم رو بالا گرفتم و از پله ها بالا رفتم
+یعنی چی داشتن به هم می گفتن؟+
رفتم توی اتاقم
میدونستم که تا چند دقیقه ی دیگه خدمه ها میان تا لباسم و موهام رو واسه مراسم آماده کنن
وقتی نشستم رو تخت و داشتم به بیرون از پنجره‌م نگاه می کردم،ی چیزی دیدم!
ی گل سفید،گل سفید باغچه ی حیاط!
همون گلی که دست سباستین بود!
رفتم سمتش،و‌ اون رو توی دستم گرفتم
وقتی به صورتم نزدیکش کردم تا بوش کنم،ی بوی آشنا حس کردم
بوی عطر لباس آقای اینجام!
+نه...نه...نه این غیر ممکنههههه!!+
سریع از پنجره ی اتاقم پایین و حیاط رو نگاه کردم
از بین شاخ و برگ ها و گل ها دیدمش!
پایین پنجره بود و داشت لباسش رو می تکوند
+یعنی... واقعا کار خودش بود؟+
لبخند بزرگی روی‌ لبم نشست
گل رو همینطوری توی دستم می چرخوندم
که یهو صدای در اومد
از جا پریدم و سمت میزم دویدم
خدمه از پشت در گفت:«بانو برای لباستون اومدم»
سریع دفترچه‌م رو آوردم بیرون،گل‌ رو بین یکی از صفحه ها گذاشتم و بعد از گذاشتن دفترچه توی کشو گفتم:«بیا تو!»
~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~
کار موهام تموم شد
همینطور لباسم
برای چند ساعت دیگه که مراسم شروع می شد حاضر بودم
وقتی داشتم خودم رو تو آینه می دیدم و خدمه ها پایین دامنم رو مرتب می کردن،الینور اومد تو اتاق
وقتی من رو دید لبخند زد و گفت:«امیلی!عزیزکم...چقدر بهت میاد!»
لبخند زدم و گفتم:«واقعا؟»
الینور نزدیکم شد،دستی روی موهام کشید و گفت:«برو...برو تا پدرت هم ببینه چه فرشته ای داره»
چند دقیقه گذشت،و بالاخره تونستم از اتاقم بیام بیرون
تعریف های الینور‌ باعث شده بود با ذوق دنبال پدر بگردم تا من رو ببینه
سالن تقریبا آماده بود،و فقط مهمون هاش کم بود!
وقتی داشتم سمت اتاق پدر می دویدم،ی صدایی شنیدم
صدای پیانو و آهنگ...
وایسادم و اطراف رو نگاه کردم،آقای اینجام گوشه ی سالن و با پیانو ی اونجا داشت تمرین می کرد
چند لحظه صبر کردم و به نواختنش گوش دادم
به اینکه چطور انگشت هاش رو روی کلاویه ها می ذاشت،یا چطور با آهنگ سرش رو آروم تکون می داد
«وای...بی نظیر شدید بانو ی من!مطمئنم امشب می درخشید»
برگشتم،سباستین بود
نمی خواستم باهاش حرف بزنم،حوصله‌ش رو نداشتم
گفتم:«ممنون...اعلی حضرت کجان؟»
دستش رو دراز کرد و با غرور گفت:«من می برمتون پیششون»
+بیخیال!+
دستی به صورتم کشیدم،می خواستم آروم باشم و چیزی بهش نگم
آروم گفتم:«فکر‌ نمی کنی این کارات زیاده رویه سباستین؟»
دستش رو گذاشت تو جیبش و گفتم:«شاهدخت...شما تا چند روز دیگه بانوی من می شید،چرا انقدر سرد رفتار می کنید؟»
+همش تقصیر پدره!+
اگه اون روز یهو تصمیم نمی‌گرفت ما دو نفر باهم حرف بزنیم و درباره ی آینده همفکری کنیم،الان وضعمون این نبود!
نفسم رو بیرون دادم و گفتم:«من هنوز بهت جوابی ندادم سباستین!»
و بدون اینکه منتظر جوابش باشم از کنارش رد شدم
اون ی آدم مغرور و عشق ثروت بود
و به خاطر حرف ها و قانون های مسخره ی پدر بر این باور بود که ما به درد هم می‌خوریم
بدون اینکه حتی نظر من رو بدونه!
کاش یکی بود که درکم می کرد و من رو از این بدبختی نجات می داد...

៹🕯️ ׁ𓍼.

پارتــ🧸ـــ بعدیـ :: ۴ بازنشر - ۸ لایک و کامنت
.
.
🕰
.
.
#رمان #قهوه_ای_طلایی #ناتالی #فیک #عاشقانه #کلاسیک #ماجراجویی #ویسگون #ادبیات #نویسنده #داستان
دیدگاه ها (۰)

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤎 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁶ | پارتـ ⁶📜 𝖕𝖔𝖛 ...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁵ | پارتـ ⁵🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط