{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے
🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁵ | پارتـ ⁵
🦢 𝖕𝖔𝖛 : 𝕰𝖒𝖎𝖑𝖞 | اَز زَبانـِ اِمیلـے

با نور آفتاب از خواب بیدار شدم‌
آفتاب مستقیم به چشم هام می‌خورد که فورا دستم رو روی اونا گذاشتم‌
روی تختم نشستم و وقتی دستم رو برداشتم،الینور رو دیدم‌
توی اتاق بود و داشت همه چی رو مرتب می کرد‌
وقتی من رو دید گفت:«صبح بخیر عزیزکم»
الینور یا همون خانم موریسی که بقیه صداش می زنن،بهترین کسی بود که می تونست جای خالی مادرم رو برام پر کنه‌
از وقتی کوچیک بودم و مادرم از پیشمون رفت،اون من رو بزرگ می کرد و تا الان مراقب من بوده و هست!
لبخندی زدم و گفتم:«صبح بخیر»
الینور تکونی به دامنش داد و گفت:«اتاقت رو برات مرتب کردم امیلی،ولی دست به دفترچه‌ت نزدم چون می‌ دونستم برات مهمه»
نگاهم به دفترچه افتاد‌
و دوباره یاد دیشب و قولی که به خودم داده بودم افتادم!+من باید داستان هامو براش بخونم+
سمت الینور چرخیدم و گفتم:«ممنونم الینور»
رفت و رو به روی آینه ی اتاقم وایساد
وقتی داشت موهای سفیدش رو مرتب می کرد پرسید:«برای امشب آماده ای؟»
سرم رو پایین گرفتم و گفتم:«تقریبا»
الینور نگاهم کرد
اومد کنارم و روی تخت نشست
دستش رو گذاشت روی شونه‌م و گفت:«امیلی...خودت میدونی که این مراسم چقد برای پدرت مهمه!سالگرد تاج گذاریشه!»
گفتم:«میدونم...ولی اون هیچ وقت به من توجه نمیکنه!همش فکرش به همین چیزاست»
الینور نگاهم کرد و گفت:«داری اشتباه فکر میکنی عزیزکم،اون دوستت داره!»
بلند شد
رفت سمت کمدم و همونطور که داشت دنبال یکی از لباس هام می گشت گفت:«بعد از فوت مادرت به هم ریخت،دیگه نمیتونه احساساتش رو بروز بده و واسه همین خودشو با مسئولیت هاش سرگرم میکنه»
لباسم رو بیرون آورد و روی تخت گذاشت
سمت در رفت،نگاهم کرد و گفت:«لباستو بپوش و بیا پایین،پدرت توی اتاق غذاخوری داره صبحونه میخوره...اگه میخوای برو باهاش حرف بزن»
در رو بست و از اتاق بیرون رفت
+باهاش حرف می زدم؟اگه می خواست به حرفام گوش بده زود تر از اینا گوش می‌داد+

~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~°~

بعد از عوض کردن لباسم و گذاشتن تاج روی سرم از اتاق اومدم بیرون
نگاهم افتاد به کتابخونه
و دوباره یاد دیشب افتادم...
از پله ها قدم برداشتم و به طبقه ی پایین رفتم
باغبون ها داشتن حیاط قصر و گل و گیاه ها رو مرتب می کردن
خدمه ها میز های گرد چوبی رو دور تا دور سالن می چیدن و پارچه های سفید براقی رو روشون مینداختن
بعضی هاشون هم مشغول تمیز کردن سالن بودن
آقای مارسل که مشغول طی کشیدن بود،تا من رو دید تعظیمی کرد و گفت:«صبح بخیر بانوی من»
لبخندی زدم و گفتم:«صبح بخیر»
دامنم را بالا گرفتم تا خیس نشه
نگاهم افتاد به اتاق غذاخوری،پدر مشغول صبحونه خوردن بود
آروم آروم سمتش رفتم و در زدم
پدر بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:«بیا تو»
رفتم داخل،جلوی میز وایسادم و گفتم:«صبح بخیر پدر»
پدر کاغذ هایی که کنارش بود را مرتب کرد و رو به من گفت:«صبح بخیر»
پرسیدم:«وقت دارین باهم حرف بزنیم؟»
پدر هنوز جواب نداده بود که صدای قدم هایی رو از پشت سرم شنیدم،و بعد صدای در زدن و سباستینی که گفت:«اجازه هست؟»
رفتم و به دیوار نزدیک شدم،سباستین نگاهی به من کرد و با لبخند گفت:«صبح بخیر بانو»
سرم رو تکون دادم و گفتم:«صبح‌ بخیر»
+تا کی باید به همه صبح بخیر میگفتم؟+
پدر گفت:«بیا تو سباستین»
سباستین با چند تا کاغذ اومد داخل،رو به روی میز وایساد و گفت:«اعلی حضرت...اینا لیست مهمون هایی هستن که میان،پایین برگه هم کسایی که درخواستتون رو رد کردن موجوده»
کاغذ رو داد به پدر،پدر نگاهی به اسامی کرد
با عصبانیت گفت:«میدونستم،خب... دیگه چی؟»
سباستین خواست حرفی بزنه که صدای قدم هایی رو شنیدم
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم...اون بود!آقای اینجام!
تا اومد جلوی در،بوی عطرش تو اتاق پیچید
ی لحظه باهم چشم تو چشم شدیم و من از ترس پدر فورا سرم رو پایین گرفتم
نگاهش رو از من گرفت
در زد و گفت:«اجازه هست اعلی حضرت؟»
سباستین برگشت و با تعجب آقای اینجام رو نگاه کرد
پدر گفت:«بیا تو پسر»

៹🕯️ ׁ𓍼.

پارتــ🧸ـــ بعدیـ :: ۴ بازنشر - ۸ لایک و کامنت
.
.
🕰
.
.
#رمان #قهوه_ای_طلایی #ناتالی #فیک #عاشقانه #کلاسیک #ماجراجویی #ویسگون #ادبیات #نویسنده #داستان
دیدگاه ها (۱)

꒰ঌ ་ ༘ ༘ ་ ໒꒱༘ ─ ˚₊‧꒷꒦ ی ادیت از این دوتا گوگولی نشه؟😭✨بابت ...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁴ | پارتـ ⁴🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

پارت ۱ساعت ۷ صبح_تهیونگ:خواب بودم که با احساس کمر درد و گردن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط