🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے
🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے
🤎 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁶ | پارتـ ⁶
📜 𝖕𝖔𝖛 : 𝕷𝖚𝖈𝖎𝖊𝖓 | اَز زَبانـِ لوسیَنـ
وقتی اومدم جلوی در چشمم خورد به شاهدخت
لباسی که پوشیده بود خیلی تو تنش قشنگ بود
میخواستم نگاهش کنم ولی از اعلی حضرت و سباستین می ترسیدم
بعد از اجازه ی اعلی حضرت رفتم داخل
گفتم:«اعلی حضرت...خانم موریس گفتن بهتون بگم شیرینی ها پخته شدن و آمادهن»
+آخ که چقد دلم میخواست همه ی اون شیرینی ها رو تنهایی بخورم+
اعلی حضرت نگاهم کرد،سرش رو تکون داد و گفت:«خوبه»
سباستین نفسی بیرون داد و گفت:«خدمه ها دارن سالن رو آماده میکنن،لوری و باربانی هم کار باغچه رو تا یکی دو ساعت دیگه تموم میکنن»
مکثی کرد و گفت:«فقط... نوازنده ها اعلی حضرت...مثل اینکه همهشون بیماری گرفتن»
زیر چشمی شاهدخت رو نگاه کردم
اعلی حضرت سرش رو بالا آورد و داد زد:«یعنی چی بیماری گرفتن؟اونم الان؟وسط مراسم به این مهمی؟چرا الان داری اینا رو بهم میگی؟»
سباستین بدون هیچ واکنشی گفت:«اگه بخواید میتونم ی گروه دیگه رو پیدا کنم اعلی حضرت»
اعلی حضرت از جا بلند شد و گفت:«لازم نکرده!»
یهو گفتم:«اعلی حضرت!جسارت نباشه ولی من میتونم این کار رو انجام بدم؟»
خودم هم نمیدونم چرا وسط عصبانیتش این حرف زو زدم
نگاهم کرد و گفت:«چه کاری؟»
دستام رو گره کرده بودم و فشار می دادم
گفتم:«من چند سال پیش پیانو می زدم...اگه،اگه اجازه بدید من میتونم امشب براتون پیانو بزنم»
سباستین فورا گفت:«فکر نکنم لازم باشه،من ی گروه دیگه رو پیدا میکنم»
+اینجا هم می خواست خودش رو قدرتمند نشون بده!+
اعلی حضرت نگاهی به سباستین انداخت،و بعد به من
ترسیدم لرزش دستام رو ببینه
ی کم به من نزدیک شد و گفت:«فکر بدی هم نیست،ولی اگه مراسم رو خراب کنی...»
وسط حرفش پریدم و گفتم:«نا امیدتون نمیکنم اعلی حضرت!»
احساس کردم تو همین چند دقیقه خیلی بی احترامی بهش کردم!
اعلی حضرت سرش رو تکون داد
سباستین بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد،شونهش محکم خورد به بازوم و از اتاق بیرون رفت.
+چرا جلو شاهدخت و اعلی حضرت با من اینجوری رفتار می کرد؟+
اعلی حضرت گفت:«اگه میخوای نا امیدم نکنی برو با پیانویی که گوشه ی سالنه تمرین کن،میخوام همه چیز بی نقص باشه!»
نزدیک بود از خوشحالی بترکم.
گفتم:«چشم...حتما»
فورا تعظیم کردم و خواستم برم بیرون که یواشکی شاهدخت رو نگاه کردم.
اون هم من رو دید.
چیزی نگفت،منم چیزی نگفتم
دلتنگ چشم هاش بودم ولی می ترسیدم اگه اعلی حضرت ببینه،من رو زنده نذاره!
از اتاق غذاخوری رفتم بیرون و چشمم دنبال همون پیانویی بود که اعلی حضرت گفته بود
پیانو...
پیانو...
پیانو...
آها!
کنار گلدون بلند و طلایی سالن بود
ی پیانو خوشگل مشکی که بعد از تمیز شدنش توسط خدمه ها داشت برق می زد
فورا دویدم
خواستم صندلی رو عقب بکشم و انگشت هام رو روی کلاویه ها بکشم که صدای سباستین رو شنیدم:«لوسین...»
توی حیاط قصر و کنار باغچه وایساده بود.
رفتم پیشش و گفتم:«در خدمتم»
ی گل دستش بود،ی رز سفید
همونطور که داشت اون رو توی دستش می چرخوند گفت:«میدونی که اعلی حضرت دوست نداره مراسم امشب خراب بشه؟»
+خودم می دونستم+
سرم رو تکون دادم و گفتم:«بله می دونم،واسه همین هم باید تمرین کنم»
هی نگاهم روی رزی که تو دستش بود میفتاد
سباستین نفسی کشید،چند قدم جلو اومد،گل رو گذاشت تو جیب کُتم
گفت:«از این به بعد حواست باشه بدون همفکری با من چه پیشنهاد هایی میدی پسر جون»
دستش رو چند بار محکم روی سینهم کوبید و رفت.
مشکلش با من چی بود؟
از وقتی مامور شخصیش شدم با من اینطوری رفتار میکنه
مگه من خودم خواستم؟
اعلی حضرت دستور داد!
نگاهم افتاد به سالن
و بعد پله ها
شاهدخت داشت از پله ها بالا میرفت
دامنش رو بالا گرفته بود و موهاش با هر قدمی که بر می داشت تکون می خورد
دوست داشتم برم و ی کم باهاش حرف بزنم
ولی باز تکون نخوردم
چشمم چرخید سمت پنجره ی اتاق شاهدخت
پنجرهش باز بود
سرم رو پایین گرفتم و اون گل سفید رو دیدم
و ی فکری که
شاید خود شاهدخت هم نمی فهمید...
៹🕯️ ׁ𓍼.
پارتــ🧸ـــ بعدیـ :: ۴ بازنشر - ۸ لایک و کامنت
.
.
🕰
.
.
#رمان #قهوه_ای_طلایی #ناتالی #فیک #عاشقانه #کلاسیک #ماجراجویی #ویسگون #ادبیات #نویسنده #داستان
🤎 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁶ | پارتـ ⁶
📜 𝖕𝖔𝖛 : 𝕷𝖚𝖈𝖎𝖊𝖓 | اَز زَبانـِ لوسیَنـ
وقتی اومدم جلوی در چشمم خورد به شاهدخت
لباسی که پوشیده بود خیلی تو تنش قشنگ بود
میخواستم نگاهش کنم ولی از اعلی حضرت و سباستین می ترسیدم
بعد از اجازه ی اعلی حضرت رفتم داخل
گفتم:«اعلی حضرت...خانم موریس گفتن بهتون بگم شیرینی ها پخته شدن و آمادهن»
+آخ که چقد دلم میخواست همه ی اون شیرینی ها رو تنهایی بخورم+
اعلی حضرت نگاهم کرد،سرش رو تکون داد و گفت:«خوبه»
سباستین نفسی بیرون داد و گفت:«خدمه ها دارن سالن رو آماده میکنن،لوری و باربانی هم کار باغچه رو تا یکی دو ساعت دیگه تموم میکنن»
مکثی کرد و گفت:«فقط... نوازنده ها اعلی حضرت...مثل اینکه همهشون بیماری گرفتن»
زیر چشمی شاهدخت رو نگاه کردم
اعلی حضرت سرش رو بالا آورد و داد زد:«یعنی چی بیماری گرفتن؟اونم الان؟وسط مراسم به این مهمی؟چرا الان داری اینا رو بهم میگی؟»
سباستین بدون هیچ واکنشی گفت:«اگه بخواید میتونم ی گروه دیگه رو پیدا کنم اعلی حضرت»
اعلی حضرت از جا بلند شد و گفت:«لازم نکرده!»
یهو گفتم:«اعلی حضرت!جسارت نباشه ولی من میتونم این کار رو انجام بدم؟»
خودم هم نمیدونم چرا وسط عصبانیتش این حرف زو زدم
نگاهم کرد و گفت:«چه کاری؟»
دستام رو گره کرده بودم و فشار می دادم
گفتم:«من چند سال پیش پیانو می زدم...اگه،اگه اجازه بدید من میتونم امشب براتون پیانو بزنم»
سباستین فورا گفت:«فکر نکنم لازم باشه،من ی گروه دیگه رو پیدا میکنم»
+اینجا هم می خواست خودش رو قدرتمند نشون بده!+
اعلی حضرت نگاهی به سباستین انداخت،و بعد به من
ترسیدم لرزش دستام رو ببینه
ی کم به من نزدیک شد و گفت:«فکر بدی هم نیست،ولی اگه مراسم رو خراب کنی...»
وسط حرفش پریدم و گفتم:«نا امیدتون نمیکنم اعلی حضرت!»
احساس کردم تو همین چند دقیقه خیلی بی احترامی بهش کردم!
اعلی حضرت سرش رو تکون داد
سباستین بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد،شونهش محکم خورد به بازوم و از اتاق بیرون رفت.
+چرا جلو شاهدخت و اعلی حضرت با من اینجوری رفتار می کرد؟+
اعلی حضرت گفت:«اگه میخوای نا امیدم نکنی برو با پیانویی که گوشه ی سالنه تمرین کن،میخوام همه چیز بی نقص باشه!»
نزدیک بود از خوشحالی بترکم.
گفتم:«چشم...حتما»
فورا تعظیم کردم و خواستم برم بیرون که یواشکی شاهدخت رو نگاه کردم.
اون هم من رو دید.
چیزی نگفت،منم چیزی نگفتم
دلتنگ چشم هاش بودم ولی می ترسیدم اگه اعلی حضرت ببینه،من رو زنده نذاره!
از اتاق غذاخوری رفتم بیرون و چشمم دنبال همون پیانویی بود که اعلی حضرت گفته بود
پیانو...
پیانو...
پیانو...
آها!
کنار گلدون بلند و طلایی سالن بود
ی پیانو خوشگل مشکی که بعد از تمیز شدنش توسط خدمه ها داشت برق می زد
فورا دویدم
خواستم صندلی رو عقب بکشم و انگشت هام رو روی کلاویه ها بکشم که صدای سباستین رو شنیدم:«لوسین...»
توی حیاط قصر و کنار باغچه وایساده بود.
رفتم پیشش و گفتم:«در خدمتم»
ی گل دستش بود،ی رز سفید
همونطور که داشت اون رو توی دستش می چرخوند گفت:«میدونی که اعلی حضرت دوست نداره مراسم امشب خراب بشه؟»
+خودم می دونستم+
سرم رو تکون دادم و گفتم:«بله می دونم،واسه همین هم باید تمرین کنم»
هی نگاهم روی رزی که تو دستش بود میفتاد
سباستین نفسی کشید،چند قدم جلو اومد،گل رو گذاشت تو جیب کُتم
گفت:«از این به بعد حواست باشه بدون همفکری با من چه پیشنهاد هایی میدی پسر جون»
دستش رو چند بار محکم روی سینهم کوبید و رفت.
مشکلش با من چی بود؟
از وقتی مامور شخصیش شدم با من اینطوری رفتار میکنه
مگه من خودم خواستم؟
اعلی حضرت دستور داد!
نگاهم افتاد به سالن
و بعد پله ها
شاهدخت داشت از پله ها بالا میرفت
دامنش رو بالا گرفته بود و موهاش با هر قدمی که بر می داشت تکون می خورد
دوست داشتم برم و ی کم باهاش حرف بزنم
ولی باز تکون نخوردم
چشمم چرخید سمت پنجره ی اتاق شاهدخت
پنجرهش باز بود
سرم رو پایین گرفتم و اون گل سفید رو دیدم
و ی فکری که
شاید خود شاهدخت هم نمی فهمید...
៹🕯️ ׁ𓍼.
پارتــ🧸ـــ بعدیـ :: ۴ بازنشر - ۸ لایک و کامنت
.
.
🕰
.
.
#رمان #قهوه_ای_طلایی #ناتالی #فیک #عاشقانه #کلاسیک #ماجراجویی #ویسگون #ادبیات #نویسنده #داستان
- ۹۳
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط