Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love²⁴
**عصرِ دسر و سکوت**
هوا کمی دلگیر شده بود. نور کمرنگِ بعدازظهر از پنجره به داخل میتابید و سایههای بلند و کشیدهای روی فرش میانداخت. بوی شیرینِ دسرِ تازهای که جیمین درست کرده بود، فضا را پر کرده بود؛ ترکیبی از شکلات، کمی میوهی تازه و عطرِ وانیل که ملایم و گرم بود.
روی مبل لم داده بودیم، نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور. فنجانهای چایِ سردشده کنارمان بود و ظرفِ کوچکِ دسرِ شکلاتیِ خوشعطر روی میز. من با قاشق، آرام مشغول خوردن بودم و جیمین، گاهی با نگاهش مرا همراهی میکرد.
- این دسر... عالی شده. واقعاً.
صدایش خیلی آرام بود، انگار نمیخواست سکوتِ پر از معنای بینمان را بشکند.
+ ممنونم. فقط... ترکیبِ طعمهاش حسِ خوبی بهم داد. مثل... یه جور حسِ آشنا.
- آره... حسِ آشنا.
*نگاهش را به سمت پنجره برگرداند.*
گاهی یه چیزهای کوچیک، حسِ خیلی بزرگی رو توی آدم زنده میکنن. بدون اینکه خودمون بخوایم.
*یک تکهی دیگر از دسر را خوردم. شیرینیاش با تلخیِ خفیفی از شکلات ترکیب شده بود، درست مثل احساساتی که بین ما بود؛ شیرین، ولی با یک لایهی پنهانِ ناگفته.*
- فکر نمیکردم انقدر خوب بشه. راستش... یه جورایی داشتم ریسک میکردم.
+ ریسک؟
- آره... اینکه چطور میشه. ولی وقتی دیدم تو دوست داشتی... انگار همهی سختیهاش از بین رفت.
*نگاهش دوباره به من برگشت. این بار، چشمهایش آرامتر بودند، ولی عمق بیشتری داشتند. انگار پشت هر نگاهش، هزاران حرفِ ناگفته موج میزد.*
- تو... امروز خیلی آرومی.
+ فقط... دیشب زیاد حرف زدیم. یا خندیدیم. شاید هم... هیچی.
- هیچی؟
*پوزخندی زد، خیلی کمرنگ.*
دیشب "هیچی" نبود. حداقل برای من که اینطور نبود.
*نفسم را حبس کردم. منتظر بودم ادامه دهد، اما سکوت کرد. انگار به خودش اجازه نمیداد بیشتر از این حرف بزند. ولی همان چند کلمه کافی بود تا قلبم تندتر بزند.*
با قاشق، آرام دسر را در دهانم گذاشتم. حس میکردم مزهی شیرینیاش کمی غلیظتر شده.
- میدونی... گاهی آدم دلش میخواد یه چیزهایی رو نگه داره. فقط برای خودش.
نه اینکه از کسی پنهان کنه، فقط... اینکه هیچوقت لازم نشه در موردش حرف بزنه. چون خودِ حس کردنش کافیه.
*سر تکان دادم. دقیقاً همان چیزی که من هم حس میکردم. این نزدیکیِ ناگفته، این داناییِ بیکلام، این امنیتی که در حضور هم داشتیم، از هر حرفی قویتر بود.*
- مثل این دسر.
*گفت و با قاشقش به ظرف اشاره کرد.*
طعمش خوبه، ولی اگه بخوام دقیق توضیح بدم که چرا خوبه... شاید نتونم. فقط میدونم که خوبه.
*لبخندی زدم. این لبخند، دیگر آن لبخندِ شلوغِ دیشب نبود. آرام بود، کمی غمگین، ولی پر از رضایت.*
- آره... درسته.
چند لحظه دیگر سکوت کردیم. صدای نفسهایمان، صدایِ چکیدنِ قطرهی بارانی که شروع به باریدن کرده بود، و بوی شیرینِ دسر.
جیمین قاشقش را زمین گذاشت و دستش را روی دستِ من که روی مبل بود، گذاشت. لمسش گرم بود، ولی ناگهانی. انگشتهایش، آرام روی پوستم کشیده شد. نه با هیجان، بلکه با تأملی عمیق.
*چشمهایم را بستم. گرمای دستش، تمام وجودم را فرا گرفت. حس میکردم هر دو در یک نقطهی نامعلوم ایستادهایم؛ نه هنوز کاملاً نزدیک، نه کاملاً جدا. فقط در آن لحظه، با حسِ لطیفِ دلبستگی که بینمان موج میزد.*
- لازم نیست همیشه حرف بزنیم، نه؟
*صدایش نفسِ گرمی بود که روی گوشم نشست.*
- نه... لازم نیست.
*وقتی چشمهایم را باز کردم، صورت جیمین خیلی نزدیک بود. نگاهش عمیق بود، پر از چیزی که میدانستم نامش را نمیتوانیم بگذاریم، اما حسش میکردیم.*
- فقط... خوبه که هستیم. همین.
*انگشتهایش هنوز روی دستم بود. آرام، محکم. گویی میخواست مطمئن شود که این لحظه واقعی است. و من، فقط میتوانستم به او نگاه کنم و در عمقِ نگاهش، انعکاسِ همان حسِ ناگفته را ببینم.*
ادامه دارد...
Sweet Love²⁴
**عصرِ دسر و سکوت**
هوا کمی دلگیر شده بود. نور کمرنگِ بعدازظهر از پنجره به داخل میتابید و سایههای بلند و کشیدهای روی فرش میانداخت. بوی شیرینِ دسرِ تازهای که جیمین درست کرده بود، فضا را پر کرده بود؛ ترکیبی از شکلات، کمی میوهی تازه و عطرِ وانیل که ملایم و گرم بود.
روی مبل لم داده بودیم، نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور. فنجانهای چایِ سردشده کنارمان بود و ظرفِ کوچکِ دسرِ شکلاتیِ خوشعطر روی میز. من با قاشق، آرام مشغول خوردن بودم و جیمین، گاهی با نگاهش مرا همراهی میکرد.
- این دسر... عالی شده. واقعاً.
صدایش خیلی آرام بود، انگار نمیخواست سکوتِ پر از معنای بینمان را بشکند.
+ ممنونم. فقط... ترکیبِ طعمهاش حسِ خوبی بهم داد. مثل... یه جور حسِ آشنا.
- آره... حسِ آشنا.
*نگاهش را به سمت پنجره برگرداند.*
گاهی یه چیزهای کوچیک، حسِ خیلی بزرگی رو توی آدم زنده میکنن. بدون اینکه خودمون بخوایم.
*یک تکهی دیگر از دسر را خوردم. شیرینیاش با تلخیِ خفیفی از شکلات ترکیب شده بود، درست مثل احساساتی که بین ما بود؛ شیرین، ولی با یک لایهی پنهانِ ناگفته.*
- فکر نمیکردم انقدر خوب بشه. راستش... یه جورایی داشتم ریسک میکردم.
+ ریسک؟
- آره... اینکه چطور میشه. ولی وقتی دیدم تو دوست داشتی... انگار همهی سختیهاش از بین رفت.
*نگاهش دوباره به من برگشت. این بار، چشمهایش آرامتر بودند، ولی عمق بیشتری داشتند. انگار پشت هر نگاهش، هزاران حرفِ ناگفته موج میزد.*
- تو... امروز خیلی آرومی.
+ فقط... دیشب زیاد حرف زدیم. یا خندیدیم. شاید هم... هیچی.
- هیچی؟
*پوزخندی زد، خیلی کمرنگ.*
دیشب "هیچی" نبود. حداقل برای من که اینطور نبود.
*نفسم را حبس کردم. منتظر بودم ادامه دهد، اما سکوت کرد. انگار به خودش اجازه نمیداد بیشتر از این حرف بزند. ولی همان چند کلمه کافی بود تا قلبم تندتر بزند.*
با قاشق، آرام دسر را در دهانم گذاشتم. حس میکردم مزهی شیرینیاش کمی غلیظتر شده.
- میدونی... گاهی آدم دلش میخواد یه چیزهایی رو نگه داره. فقط برای خودش.
نه اینکه از کسی پنهان کنه، فقط... اینکه هیچوقت لازم نشه در موردش حرف بزنه. چون خودِ حس کردنش کافیه.
*سر تکان دادم. دقیقاً همان چیزی که من هم حس میکردم. این نزدیکیِ ناگفته، این داناییِ بیکلام، این امنیتی که در حضور هم داشتیم، از هر حرفی قویتر بود.*
- مثل این دسر.
*گفت و با قاشقش به ظرف اشاره کرد.*
طعمش خوبه، ولی اگه بخوام دقیق توضیح بدم که چرا خوبه... شاید نتونم. فقط میدونم که خوبه.
*لبخندی زدم. این لبخند، دیگر آن لبخندِ شلوغِ دیشب نبود. آرام بود، کمی غمگین، ولی پر از رضایت.*
- آره... درسته.
چند لحظه دیگر سکوت کردیم. صدای نفسهایمان، صدایِ چکیدنِ قطرهی بارانی که شروع به باریدن کرده بود، و بوی شیرینِ دسر.
جیمین قاشقش را زمین گذاشت و دستش را روی دستِ من که روی مبل بود، گذاشت. لمسش گرم بود، ولی ناگهانی. انگشتهایش، آرام روی پوستم کشیده شد. نه با هیجان، بلکه با تأملی عمیق.
*چشمهایم را بستم. گرمای دستش، تمام وجودم را فرا گرفت. حس میکردم هر دو در یک نقطهی نامعلوم ایستادهایم؛ نه هنوز کاملاً نزدیک، نه کاملاً جدا. فقط در آن لحظه، با حسِ لطیفِ دلبستگی که بینمان موج میزد.*
- لازم نیست همیشه حرف بزنیم، نه؟
*صدایش نفسِ گرمی بود که روی گوشم نشست.*
- نه... لازم نیست.
*وقتی چشمهایم را باز کردم، صورت جیمین خیلی نزدیک بود. نگاهش عمیق بود، پر از چیزی که میدانستم نامش را نمیتوانیم بگذاریم، اما حسش میکردیم.*
- فقط... خوبه که هستیم. همین.
*انگشتهایش هنوز روی دستم بود. آرام، محکم. گویی میخواست مطمئن شود که این لحظه واقعی است. و من، فقط میتوانستم به او نگاه کنم و در عمقِ نگاهش، انعکاسِ همان حسِ ناگفته را ببینم.*
ادامه دارد...
- ۴۶۴
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط