Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love²²
**صبح روز بعد**
نور ملایمِ آفتاب از لای پردهها پخش میشد توی اتاق. یه جور نوری که نه خیلی تیز بود، نه خیلی گرم… از اونهایی که انگار مخصوص صبحهاییان که آدم نمیخواد بیدار شه.
اولین چیزی که شنیده میشد، صدای نفسهای آروم بود. دومین چیز؟
صدای "اووووف…" که از گلوی جیمین بیرون اومد!
- اوه خدایا… سرم چرا مثل طبل میزنه؟
*چشماش هنوز نیمهباز بود. موهاش صاف نشده بود و حتی یکی دو تا بالش روی زمین ولو شده بودن.*
من هم چشمهامو با سختی باز کردم. حس میکردم انگار شب قبل یه ماراتنِ خنده و رقص رفتهم. بدنم کوفته ولی سبک بود.
+ چی شد دیشب…؟
*دستم رو روی شقیقههام گذاشتم*
تو… پفک خوردی یا پودر نارنجیهارو ریختی روی خودت؟
*جیمین با تعجب به انگشتهاش نگاه کرد که هنوز کمی رنگ نارنجی داشت!*
- وووووای… من چرا شبیه پفک تنوریام؟!
+ چون فکر کنم جنگ جهانی سوم رو با پفک شروع کردی.
*هردومون زدیم زیر خنده. از اون خندههای خستهای که تهش عقل آدم هنوز کاملاً بیدار نشده.*
چند ثانیه بعد، جیمین با وحشت ناگهانی نشست:
- وای! امروز مدرسه داشتیم!
نباید الان… *ساعت رو نگاه کرد*
…اوه نه… ما رسماً مُردیم!
منم سریع دنبال گوشیم گشتم. صدای نوتیفیکیشنها هنوز باز نشده بود. گوشی رو روشن کردم.
+ جیمین…
*چشام گشاد شد*
مدرسه امروز تعطیله!
- چی؟؟؟
*با چشمای بزرگ شده نگاه کرد*
چرا؟! چطور؟! یعنی ما زندهایم؟!
+ اینجا نوشته:
"به دلیل مشکل سیستم گرمایشی، کلاسها امروز برگزار نمیشود."
*چند لحظه به هم نگاه کردیم… بعد دوباره همزمان افتادیم روی مبل و یه آهِ رهایی کشیدیم.*
- خدایا… از آسمون نجات فرستاد!
+ عملاً دیشب اگه میرفتیم مدرسه، همه فکر میکردن زامبی شدیم.
- یا بدتر… فکر میکردن تازه از جنگ بالشها برگشتیم!
*دور و برمون پر از بالشهای افتاده بود. یه پفک لهشده هم گوشهی مبل افتاده بود. ردّ پاهای عجیب روی فرش… و حتی یه لیوانی که معلوم نبود چطور نصفه روی زمین مونده و نریخته.*
جیمین آروم زیر لب گفت:
- ما… دیروز واقعاً خیلی شلوغ کردیم، نه؟
+ من بعضیجاهاشو یادم نمیاد. فقط یادمه تو داشتی مثل پنگوئن رقص میکردی.
- چی؟؟؟! من رقص پنگوئنی انجام نمیدم!
*مکث کرد*
یعنی… معمولاً نمیدم.
+ *با خنده*
دیشب انجام دادی. دو بار هم افتادی روی مبل.
- تو چی؟
نگو که کارای عجیب نکردی!
+ فقط… بهت گفتم مثل بستنی شکلاتیای که آب شدهای.
- همممم… خیلی هم تعریف قشنگی بوده!
*هر دو توی پتو و بالشها جمع شدیم. هنوز بدنها مون نیمهخواب بود. گرما و آرامش صبح، حس خفنی داشت.*
- خب… حالا که مدرسه نیست…
+ یعنی وقت اضافه داریم؟
- وقت اضافه برای… صبحونهی مفصل!
ولی به شرطی که اینبار تو پفک رو از چنگ من دور نگه داری.
+ باشه، ولی یه شرط دارم!
- چی؟
+ امروز هیچ کاری نکنیم. فقط بشینیم، چای بخوریم، و کمکم بفهمیم دیشب چی شد.
- موافقم.
*لبخندی زد، اون لبخند خوابآلود ولی شیرین.*
و شاید… یه کم هم دوباره شیطونی کنیم.
+ ولی بدون پفک!
- حتماً بدون پفک!
*و هر دو دوباره زدیم زیر خنده. یه خندهی آرامِ صبحگاهی، از جنسِ رهایی.*
ادامه دارد....
Sweet Love²²
**صبح روز بعد**
نور ملایمِ آفتاب از لای پردهها پخش میشد توی اتاق. یه جور نوری که نه خیلی تیز بود، نه خیلی گرم… از اونهایی که انگار مخصوص صبحهاییان که آدم نمیخواد بیدار شه.
اولین چیزی که شنیده میشد، صدای نفسهای آروم بود. دومین چیز؟
صدای "اووووف…" که از گلوی جیمین بیرون اومد!
- اوه خدایا… سرم چرا مثل طبل میزنه؟
*چشماش هنوز نیمهباز بود. موهاش صاف نشده بود و حتی یکی دو تا بالش روی زمین ولو شده بودن.*
من هم چشمهامو با سختی باز کردم. حس میکردم انگار شب قبل یه ماراتنِ خنده و رقص رفتهم. بدنم کوفته ولی سبک بود.
+ چی شد دیشب…؟
*دستم رو روی شقیقههام گذاشتم*
تو… پفک خوردی یا پودر نارنجیهارو ریختی روی خودت؟
*جیمین با تعجب به انگشتهاش نگاه کرد که هنوز کمی رنگ نارنجی داشت!*
- وووووای… من چرا شبیه پفک تنوریام؟!
+ چون فکر کنم جنگ جهانی سوم رو با پفک شروع کردی.
*هردومون زدیم زیر خنده. از اون خندههای خستهای که تهش عقل آدم هنوز کاملاً بیدار نشده.*
چند ثانیه بعد، جیمین با وحشت ناگهانی نشست:
- وای! امروز مدرسه داشتیم!
نباید الان… *ساعت رو نگاه کرد*
…اوه نه… ما رسماً مُردیم!
منم سریع دنبال گوشیم گشتم. صدای نوتیفیکیشنها هنوز باز نشده بود. گوشی رو روشن کردم.
+ جیمین…
*چشام گشاد شد*
مدرسه امروز تعطیله!
- چی؟؟؟
*با چشمای بزرگ شده نگاه کرد*
چرا؟! چطور؟! یعنی ما زندهایم؟!
+ اینجا نوشته:
"به دلیل مشکل سیستم گرمایشی، کلاسها امروز برگزار نمیشود."
*چند لحظه به هم نگاه کردیم… بعد دوباره همزمان افتادیم روی مبل و یه آهِ رهایی کشیدیم.*
- خدایا… از آسمون نجات فرستاد!
+ عملاً دیشب اگه میرفتیم مدرسه، همه فکر میکردن زامبی شدیم.
- یا بدتر… فکر میکردن تازه از جنگ بالشها برگشتیم!
*دور و برمون پر از بالشهای افتاده بود. یه پفک لهشده هم گوشهی مبل افتاده بود. ردّ پاهای عجیب روی فرش… و حتی یه لیوانی که معلوم نبود چطور نصفه روی زمین مونده و نریخته.*
جیمین آروم زیر لب گفت:
- ما… دیروز واقعاً خیلی شلوغ کردیم، نه؟
+ من بعضیجاهاشو یادم نمیاد. فقط یادمه تو داشتی مثل پنگوئن رقص میکردی.
- چی؟؟؟! من رقص پنگوئنی انجام نمیدم!
*مکث کرد*
یعنی… معمولاً نمیدم.
+ *با خنده*
دیشب انجام دادی. دو بار هم افتادی روی مبل.
- تو چی؟
نگو که کارای عجیب نکردی!
+ فقط… بهت گفتم مثل بستنی شکلاتیای که آب شدهای.
- همممم… خیلی هم تعریف قشنگی بوده!
*هر دو توی پتو و بالشها جمع شدیم. هنوز بدنها مون نیمهخواب بود. گرما و آرامش صبح، حس خفنی داشت.*
- خب… حالا که مدرسه نیست…
+ یعنی وقت اضافه داریم؟
- وقت اضافه برای… صبحونهی مفصل!
ولی به شرطی که اینبار تو پفک رو از چنگ من دور نگه داری.
+ باشه، ولی یه شرط دارم!
- چی؟
+ امروز هیچ کاری نکنیم. فقط بشینیم، چای بخوریم، و کمکم بفهمیم دیشب چی شد.
- موافقم.
*لبخندی زد، اون لبخند خوابآلود ولی شیرین.*
و شاید… یه کم هم دوباره شیطونی کنیم.
+ ولی بدون پفک!
- حتماً بدون پفک!
*و هر دو دوباره زدیم زیر خنده. یه خندهی آرامِ صبحگاهی، از جنسِ رهایی.*
ادامه دارد....
- ۱.۳k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط