Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love²⁶
**فصلِ تازه: دانشگاه، باران، و قولی برایِ فردا**
بارانِ پاییزی بیوقفه میبارید. قطراتش رویِ شیشهیِ پنجرهیِ دفترِ جیمین میرقصیدند و صدایِ نمنمِ آن، موسیقیِ متنِ لحظههایِ ما شده بود. دستش هنوز گرمایِ حضورش را رویِ پشتِ دستم داشت و این حس، آرامشی عجیب به من میداد. دیگر خبری از اضطرابِ روزهایِ اول نبود؛ حالا این نزدیکی، تبدیل به نیاز شده بود، به پناهگاهی امن در هیاهویِ دانشگاه.
جیمین برگِ شعر را دوباره برداشت و آرام در دستانش چرخاند.
- میدونی، این شعر رو بارها خوندم. هر بار هم یه حسِ تازه بهم میده. انگار… با هر بار خوندن، یه لایهیِ جدید از معنی رو کشف میکنم. مثلِ تو.
*لبخندی زدم. این مقایسهها، همیشه شیرینترین بخشِ صحبتهایش بود. انگار تمامِ دنیا را در وجودِ من خلاصه میکرد.*
+ منم همین حس رو به تو دارم. انگار هیچوقت تهِ حرفهات، تهِ شخصیتت… تموم نمیشه. همیشه یه غافلگیریِ خوب هست.
- غافلگیریِ خوب؟ مثلِ همین که قراره "آخرین کلاسِ عملی" رو با هم بگذرونیم؟
*حرفش کمی جدیتر شد. نگاهش از برگِ شعر به من دوخته شد. حالا دیگر فقط استاد نبود؛ دوستی بود که دغدغههایِ مشترک داشتیم.*
+ آره، مثلِ همین. ولی… این "آخرین" خیلی زود اومد، نه؟
- بعضی چیزها زود میان، بعضیها دیر. مهم اینه که وقتی میان، چطور ازشون استفاده کنیم. تو امروز کارت رو عالی ارائه دادی. نشون داد که خیلی یاد گرفتی.
*دستانش را رویِ میز گذاشت و کمی به جلو خم شد. نگاهش نافذ بود.*
- ولی من، بیشتر از اون چیزی که تویِ کارت بود، از چیزی که تویِ چشمهات بود، یاد گرفتم. از تمامِ این دو سال… از تمامِ لحظههایی که…
*مکث کرد. انگار داشت کلماتی را پیدا میکرد که بارِ معناییِ سنگینتری داشتند.*
- …که من فقط استادِ تو بودم، ولی تو… انگار خیلی بیشتر از این حرفها بودی.
*نفسم در سینه حبس شد. این همان نقطه بود؛ نقطهای که دوستی و علاقهیِ ناگفته، داشت خودش را نمایان میکرد.*
+ تو هم همینطور. من همیشه ازت یاد گرفتم. نه فقط درسِ عملی رو…
*به برگِ شعر اشاره کردم.*
+ …از این درسهایِ پنهانی هم.
*جیمین لبخندِ پرمعناتری زد. انگار خیالش راحت شده بود که این حرفها، یکطرفه نیست.*
- خب، حالا که "فارغالتحصیل" شدی… یا حداقل، درسِ عملیات تموم شده… باید یه تصمیمِ مهم بگیریم.
*صدایِ باران شدت گرفته بود. انگار طبیعت هم داشت برایِ این گفتگویِ مهم، همراهی میکرد.*
+ چه تصمیمی؟
- اینکه… این "آشناییِ قدیمی" چطور میخواد ادامه پیدا کنه. بیرون از این چهارچوبِ دانشگاه.
*حرفش مثلِ نسیمی بود که شمعِ تردیدم را روشن کرد. آیندهای که کمی میترسیدم، حالا داشت شکلِ واقعیتری به خودش میگرفت.*
+ ولی… چطوری؟ یعنی… بیرون از اینجا؟
- چرا که نه؟ ما دو سال همدیگه رو شناختیم. دو سال، بدونِ هیچ فشاری، بدونِ هیچ توقعی. فقط… همدیگه رو پیدا کردیم. تو یه آدمِ فوقالعادهای. با استعداد، با درکِ بالا، و… قلبِ مهربونی داری.
*نگاهش نرم و پر از تحسین بود. انگار داشت واقعیتِ درونیِ مرا، با تمامِ وجودش میدید.*
- منم دوست دارم بیشتر بشناسمت. نه به عنوانِ استاد و دانشجو، بلکه به عنوانِ… کسی که…
*دوباره مکث کرد. این بار، شاید برایِ پیدا کردنِ کلمهیِ مناسبتر.*
- …کسی که میتونه یه روزی، خیلی بیشتر از این حرفها باشه.
*حرفش، مثلِ آفتابی بود که بعد از مدتها، از پشتِ ابرهایِ بارانی بیرون زده باشد. احساسِ سبکی کردم. ترسِ آینده، جایِ خودش را به هیجانِ کشفِ ناشناختهها داده بود.*
+ منم همین رو میخوام. دوست دارم بدونم… بعد از این، چه درسهایِ تازهای منتظرمونه.
*جیمین با دستش، اشاره به بیرونِ پنجره کرد. باران کمی آرامتر شده بود.*
- فردا، وقت داری؟ شاید… یه کافه، یه جایِ دنج؟ جایی که بشینیم و… یه "درسِ جدید" رو شروع کنیم. بدونِ هیچ اسم و رسمی. فقط… من و تو.
*لبخند زدم. این بار، لبخندی از رویِ اطمینان و عشق. دستم را آرام رویِ دستش که هنوز رویِ میز بود، گذاشتم. انگشتانمان در هم گره خورد.*
+ حاضرم. برایِ هر درسی که تو بخوای.
*نگاهش، پر از ستایش و عشقی بود که دیگر پنهان نمیکرد. در آن لحظه، صدایِ باران، صدایِ خندهیِ درونیِ من بود که از شادیِ رسیدن به این نقطه، به وجد آمده بود. فصلِ تازهای در راه بود؛ فصلی که با طعمِ قهوه، عطرِ باران، و قولی برایِ فردا، آغاز میشد.*
ادامه دارد...
Sweet Love²⁶
**فصلِ تازه: دانشگاه، باران، و قولی برایِ فردا**
بارانِ پاییزی بیوقفه میبارید. قطراتش رویِ شیشهیِ پنجرهیِ دفترِ جیمین میرقصیدند و صدایِ نمنمِ آن، موسیقیِ متنِ لحظههایِ ما شده بود. دستش هنوز گرمایِ حضورش را رویِ پشتِ دستم داشت و این حس، آرامشی عجیب به من میداد. دیگر خبری از اضطرابِ روزهایِ اول نبود؛ حالا این نزدیکی، تبدیل به نیاز شده بود، به پناهگاهی امن در هیاهویِ دانشگاه.
جیمین برگِ شعر را دوباره برداشت و آرام در دستانش چرخاند.
- میدونی، این شعر رو بارها خوندم. هر بار هم یه حسِ تازه بهم میده. انگار… با هر بار خوندن، یه لایهیِ جدید از معنی رو کشف میکنم. مثلِ تو.
*لبخندی زدم. این مقایسهها، همیشه شیرینترین بخشِ صحبتهایش بود. انگار تمامِ دنیا را در وجودِ من خلاصه میکرد.*
+ منم همین حس رو به تو دارم. انگار هیچوقت تهِ حرفهات، تهِ شخصیتت… تموم نمیشه. همیشه یه غافلگیریِ خوب هست.
- غافلگیریِ خوب؟ مثلِ همین که قراره "آخرین کلاسِ عملی" رو با هم بگذرونیم؟
*حرفش کمی جدیتر شد. نگاهش از برگِ شعر به من دوخته شد. حالا دیگر فقط استاد نبود؛ دوستی بود که دغدغههایِ مشترک داشتیم.*
+ آره، مثلِ همین. ولی… این "آخرین" خیلی زود اومد، نه؟
- بعضی چیزها زود میان، بعضیها دیر. مهم اینه که وقتی میان، چطور ازشون استفاده کنیم. تو امروز کارت رو عالی ارائه دادی. نشون داد که خیلی یاد گرفتی.
*دستانش را رویِ میز گذاشت و کمی به جلو خم شد. نگاهش نافذ بود.*
- ولی من، بیشتر از اون چیزی که تویِ کارت بود، از چیزی که تویِ چشمهات بود، یاد گرفتم. از تمامِ این دو سال… از تمامِ لحظههایی که…
*مکث کرد. انگار داشت کلماتی را پیدا میکرد که بارِ معناییِ سنگینتری داشتند.*
- …که من فقط استادِ تو بودم، ولی تو… انگار خیلی بیشتر از این حرفها بودی.
*نفسم در سینه حبس شد. این همان نقطه بود؛ نقطهای که دوستی و علاقهیِ ناگفته، داشت خودش را نمایان میکرد.*
+ تو هم همینطور. من همیشه ازت یاد گرفتم. نه فقط درسِ عملی رو…
*به برگِ شعر اشاره کردم.*
+ …از این درسهایِ پنهانی هم.
*جیمین لبخندِ پرمعناتری زد. انگار خیالش راحت شده بود که این حرفها، یکطرفه نیست.*
- خب، حالا که "فارغالتحصیل" شدی… یا حداقل، درسِ عملیات تموم شده… باید یه تصمیمِ مهم بگیریم.
*صدایِ باران شدت گرفته بود. انگار طبیعت هم داشت برایِ این گفتگویِ مهم، همراهی میکرد.*
+ چه تصمیمی؟
- اینکه… این "آشناییِ قدیمی" چطور میخواد ادامه پیدا کنه. بیرون از این چهارچوبِ دانشگاه.
*حرفش مثلِ نسیمی بود که شمعِ تردیدم را روشن کرد. آیندهای که کمی میترسیدم، حالا داشت شکلِ واقعیتری به خودش میگرفت.*
+ ولی… چطوری؟ یعنی… بیرون از اینجا؟
- چرا که نه؟ ما دو سال همدیگه رو شناختیم. دو سال، بدونِ هیچ فشاری، بدونِ هیچ توقعی. فقط… همدیگه رو پیدا کردیم. تو یه آدمِ فوقالعادهای. با استعداد، با درکِ بالا، و… قلبِ مهربونی داری.
*نگاهش نرم و پر از تحسین بود. انگار داشت واقعیتِ درونیِ مرا، با تمامِ وجودش میدید.*
- منم دوست دارم بیشتر بشناسمت. نه به عنوانِ استاد و دانشجو، بلکه به عنوانِ… کسی که…
*دوباره مکث کرد. این بار، شاید برایِ پیدا کردنِ کلمهیِ مناسبتر.*
- …کسی که میتونه یه روزی، خیلی بیشتر از این حرفها باشه.
*حرفش، مثلِ آفتابی بود که بعد از مدتها، از پشتِ ابرهایِ بارانی بیرون زده باشد. احساسِ سبکی کردم. ترسِ آینده، جایِ خودش را به هیجانِ کشفِ ناشناختهها داده بود.*
+ منم همین رو میخوام. دوست دارم بدونم… بعد از این، چه درسهایِ تازهای منتظرمونه.
*جیمین با دستش، اشاره به بیرونِ پنجره کرد. باران کمی آرامتر شده بود.*
- فردا، وقت داری؟ شاید… یه کافه، یه جایِ دنج؟ جایی که بشینیم و… یه "درسِ جدید" رو شروع کنیم. بدونِ هیچ اسم و رسمی. فقط… من و تو.
*لبخند زدم. این بار، لبخندی از رویِ اطمینان و عشق. دستم را آرام رویِ دستش که هنوز رویِ میز بود، گذاشتم. انگشتانمان در هم گره خورد.*
+ حاضرم. برایِ هر درسی که تو بخوای.
*نگاهش، پر از ستایش و عشقی بود که دیگر پنهان نمیکرد. در آن لحظه، صدایِ باران، صدایِ خندهیِ درونیِ من بود که از شادیِ رسیدن به این نقطه، به وجد آمده بود. فصلِ تازهای در راه بود؛ فصلی که با طعمِ قهوه، عطرِ باران، و قولی برایِ فردا، آغاز میشد.*
ادامه دارد...
- ۳۵۵
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط