پارت شیشم
پارت شیشم
......................................
ویو رولاین
رفتم سمت عمارت لئو و در زدم و وقتی لئو باز کردم کلی خوشحال شد که منو دید و پرید بغلم
لئو : سلامممممم
ورلاین : سلام لئو خیلی وقت بود ندیده بودمتتتتت
لئو : منممممم
پیانومن : سلام * پوکر *
لئو : سلام * لبخند جشم بسته *
لئو مارو برد داخل خونه و چویا اومد پایین
چویا : سلام داداش
ورلاین : سلام
با نگرانی رفتم سمتشو یکسره چکش میکردم
ورلاین : هی خوبی؟.......مشکلی نداری ؟...... جاییت درد نمیکنههه؟.......خوبیییی؟
چویا خندید
چویا : داداش من خوبم * خندیدن *
پشت سرش دازای هم خندید و همینطور لئو
ورلاین : هاا؟ چیههه؟ خب برادرمه نگرانشم
لئو : هیچی نیست * خندیدن *
فلش بک بعد از شام
ویو دازای
بعد از شام همه رفتن تو اتاقاشون و منم رفتم تو اتاقم که یهو دیدم چویا روی مبل نشسته بود و سرشو تو زانوش قایم کرده بود رفتم پیشش و روی مبل نشستم
دازای : چیشده چویا جونم
چویا : ه....هیچی
دازای : منو بچه فرض نکن یچی شده بگو ببینم چیشده
چویا : بعد چند وقت بالاخره حس شادی رو تجربه کردم.......همیشه توی مدرسه به خاطر رنگ موهام و عجیب غریب بودن قدرتم مسخرم میکردن برای همین تصمیم گرفتم کاری کنم که دیگه مسخرم نکنن و توی اب سم ریختم و اونا مردن و بعدش اومدم توی اون مدرسه ای که تو توش بودی و بعدش که همکلاسی شدیم از همون اول بهت احساس عجیبی داشتم حس میکردم شاید بتونم کنارت شادی رو تجربه کنم ...... و واقعا هم شد ..... ازت ممنونم
از حرفاش تعجب کردم.......بدون اینکه بخوام بغلش کردمو سرشو روی سینم گذاشتم
دازای : خواهش میکنم......چویا * لبخند زدن *
دازای : چیبی من انقدر کیوت و شکستنی بوده ؟
چویا : خفه شووو
دازای : باشه باشه 😅😂
چویا بلند شد و رفت توی اتاقش و منم رفتم توی اتاقش و منم بلند شدمو رفتم توی اتاقم
......................................
ویو رولاین
رفتم سمت عمارت لئو و در زدم و وقتی لئو باز کردم کلی خوشحال شد که منو دید و پرید بغلم
لئو : سلامممممم
ورلاین : سلام لئو خیلی وقت بود ندیده بودمتتتتت
لئو : منممممم
پیانومن : سلام * پوکر *
لئو : سلام * لبخند جشم بسته *
لئو مارو برد داخل خونه و چویا اومد پایین
چویا : سلام داداش
ورلاین : سلام
با نگرانی رفتم سمتشو یکسره چکش میکردم
ورلاین : هی خوبی؟.......مشکلی نداری ؟...... جاییت درد نمیکنههه؟.......خوبیییی؟
چویا خندید
چویا : داداش من خوبم * خندیدن *
پشت سرش دازای هم خندید و همینطور لئو
ورلاین : هاا؟ چیههه؟ خب برادرمه نگرانشم
لئو : هیچی نیست * خندیدن *
فلش بک بعد از شام
ویو دازای
بعد از شام همه رفتن تو اتاقاشون و منم رفتم تو اتاقم که یهو دیدم چویا روی مبل نشسته بود و سرشو تو زانوش قایم کرده بود رفتم پیشش و روی مبل نشستم
دازای : چیشده چویا جونم
چویا : ه....هیچی
دازای : منو بچه فرض نکن یچی شده بگو ببینم چیشده
چویا : بعد چند وقت بالاخره حس شادی رو تجربه کردم.......همیشه توی مدرسه به خاطر رنگ موهام و عجیب غریب بودن قدرتم مسخرم میکردن برای همین تصمیم گرفتم کاری کنم که دیگه مسخرم نکنن و توی اب سم ریختم و اونا مردن و بعدش اومدم توی اون مدرسه ای که تو توش بودی و بعدش که همکلاسی شدیم از همون اول بهت احساس عجیبی داشتم حس میکردم شاید بتونم کنارت شادی رو تجربه کنم ...... و واقعا هم شد ..... ازت ممنونم
از حرفاش تعجب کردم.......بدون اینکه بخوام بغلش کردمو سرشو روی سینم گذاشتم
دازای : خواهش میکنم......چویا * لبخند زدن *
دازای : چیبی من انقدر کیوت و شکستنی بوده ؟
چویا : خفه شووو
دازای : باشه باشه 😅😂
چویا بلند شد و رفت توی اتاقش و منم رفتم توی اتاقش و منم بلند شدمو رفتم توی اتاقم
- ۲۸۸
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط