🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
P.03 | بچهی نفرینشده
زنگ آخر مدرسه که خورد، صدای صندلیهایی که روی زمین کشیده میشدند، کلاس را پر کرد.
دفترها یکییکی بسته شدند و دانشآموزها با عجله از کلاس بیرون رفتند.
یئونسو کیفش را روی شانه انداخت و از در کلاس بیرون آمد.
جونگکوک کمی جلوتر منتظرش بود.
🐇: بالاخره!
🌸: چی بالاخره؟
🐇: من ده دقیقهست منتظرم.
🌸: خب میخواستی منتظر نمونی.
🐇: مامان گفت با هم برگردیم.
🌸: پس تقصیر مامانه.
🐇: چه ربطی داره؟
یئونسو خندید.
🌸: هیچ ربطی نداره.
چند قدم کنار هم راه رفتند.
جونگکوک ناگهان ایستاد.
🐇: حالا وقت چیه؟
یئونسو با چشمهای گرد به او نگاه کرد.
بعد دستهایش را بالا برد.
🌸: شییییرمووووزززز! 😆
🐇: هیس! چرا داد میزنی؟
🌸: چون وقت شیرموزه!
🐇: تو واقعاً عجیبی.
🌸: خودت هم میخوای.
🐇: آره.
🌸: پس بیا بریم.
چند دقیقه بعد، هر دو با یک بطری شیرموز از بوفه بیرون آمدند.
یئونسو یک جرعه از بطری خودش خورد.
بعد نگاهی به بطری جونگکوک انداخت.
🐇: نه.
🌸: من چیزی نگفتم.
🐇: ولی میخواستی بگی.
🌸: فقط یه جرعه.
🐇: نه.
🌸: یه کوچولو.
🐇: نه.
🌸: جونگکوک...
🐇: یئونسو...
🌸: بده!
یئونسو خندید و بطری را از دستش کشید و یک جرعه خورد.
🐇: هییی!
🌸: خوشمزه بود.
🐇: دزد!
جونگکوک بطری یئونسو را گرفت و یک جرعه خورد.
🌸: هی! اون مال من بود!
🐇: حالا مساوی شد.
🌸: نه!
🐇: چرا؟
🌸: چون من اول دزدیدم.
🐇: این چه منطقیه؟
🌸: منطق شیرموزی.
جونگکوک زد زیر خنده.
🐇: باشه، خانم منطق شیرموزی.
🌸: ممنون.
و دوباره راه افتادند.
همهچیز عادی بود.
آنقدر عادی که هیچکدامشان فکر نمیکردند چند دقیقه بعد، یک غریبهی قدیمی قرار است چیزی را در گذشتهی یئونسو بیدار کند.
باد عصرگاهی از سمت دریا میوزید.
برگهای خشک روی آسفالت میلغزیدند و صدای دور ماشینها با همهمهی شهر قاطی میشد.
یئونسو هنوز شیرموزش را در دست داشت.
تا اینکه قدمهایش آهسته شد.
یک قدم.
دو قدم.
و بعد ایستاد.
جونگکوک چند قدم جلوتر رفت.
🐇: یئونسو؟
جوابی نیامد.
او برگشت.
🐇: چی شده؟
یئونسو به آن طرف خیابان نگاه میکرد.
مردی کنار دیوار یک مغازه ایستاده بود.
لباسهایش نامرتب بود.
موهایش بههمریخته.
چهرهاش خسته و رنگپریده بود.
سیگاری بین انگشتهایش میسوخت و دود آن آرام جلوی صورتش میپیچید.
🚬
یئونسو اول فقط دود را دید.
بعد دست مرد را.
بعد لباسش را.
و بعد...
صورتش را.
نفسش بند آمد.
بطری شیرموز در دستش کمی فشرده شد.
چیزی درون ذهنش فرو ریخت.
مرد سرش را بلند کرد.
چشمهایشان به هم افتاد.
چند ثانیه گذشت.
بعد مرد با صدایی آرام گفت:
🚬: وو یئونسو.
تمام بدن یئونسو سرد شد.
جونگکوک به او نگاه کرد.
🐇: یئونسو؟
اما یئونسو صدایش را نمیشنید.
فقط به آن مرد خیره شده بود.
صدایش...
این صدا را میشناخت.
حتی اگر سالها بود نشنیده بود.
حتی اگر صورتش را در هزار شکل دیگر میدید.
این صدا را میشناخت.
و ناگهان گذشته برگشت.
نه مثل یک خاطرهی مرتب.
مثل موج.
یئونسو
من چهار سال اول زندگیام را خیلی واضح به یاد نمیآورم.
بعضی وقتها فکر میکنم شاید ذهن یک بچه، برای اینکه بتواند دوام بیاورد، بعضی چیزها را خودش پاک میکند.
من خانه را به یاد دارم.
خانهی وو.
خانهای قدیمی با دیوارهای چوبی تیره، درهای کشویی و اتاقهایی که همیشه بوی چوب و بخور میدادند.
اما بیشتر از خانه...
آدمهایش را به یاد دارم.
سکوتشان را.
نگاهشان را.
و آن کلمه را.
نفرین.
من نمیدانستم نفرین یعنی چه.
فقط میدانستم وقتی آن را میشنوم، همه به من نگاه میکنند.
مادرم همان روزی که من به دنیا آمدم از دنیا رفته بود.
یک سال بعد، پدرم هم در یک تصادف...
درست در روز تولد من.
روزی که قرار بود سالگرد تولد من باشد و سالگرد مرگ مادرم هم بود.
برای خانواده وو، اینها تصادف نبود.
آنها دنبال دلیل میگشتند.
و من...
کوچکترین و سادهترین دلیل بودم.
دختری که بعد از تولدش مادرش مرد.
و یک سال بعد، پدرش هم در همان روز مرد.
پس من شدم...
نفرین.
مادربزرگ بیشتر از همه باور داشت.
گاهی من را جلوی خودش مینشاند.
چیزهایی میگفت که نمیفهمیدم.
چیزهایی میسوزاند.
چیزهایی دور سرم میچرخاند.
بوی دود و گیاههای تلخ در اتاق میپیچید.
(ادامش توی کامنت ها🤫)
P.03 | بچهی نفرینشده
زنگ آخر مدرسه که خورد، صدای صندلیهایی که روی زمین کشیده میشدند، کلاس را پر کرد.
دفترها یکییکی بسته شدند و دانشآموزها با عجله از کلاس بیرون رفتند.
یئونسو کیفش را روی شانه انداخت و از در کلاس بیرون آمد.
جونگکوک کمی جلوتر منتظرش بود.
🐇: بالاخره!
🌸: چی بالاخره؟
🐇: من ده دقیقهست منتظرم.
🌸: خب میخواستی منتظر نمونی.
🐇: مامان گفت با هم برگردیم.
🌸: پس تقصیر مامانه.
🐇: چه ربطی داره؟
یئونسو خندید.
🌸: هیچ ربطی نداره.
چند قدم کنار هم راه رفتند.
جونگکوک ناگهان ایستاد.
🐇: حالا وقت چیه؟
یئونسو با چشمهای گرد به او نگاه کرد.
بعد دستهایش را بالا برد.
🌸: شییییرمووووزززز! 😆
🐇: هیس! چرا داد میزنی؟
🌸: چون وقت شیرموزه!
🐇: تو واقعاً عجیبی.
🌸: خودت هم میخوای.
🐇: آره.
🌸: پس بیا بریم.
چند دقیقه بعد، هر دو با یک بطری شیرموز از بوفه بیرون آمدند.
یئونسو یک جرعه از بطری خودش خورد.
بعد نگاهی به بطری جونگکوک انداخت.
🐇: نه.
🌸: من چیزی نگفتم.
🐇: ولی میخواستی بگی.
🌸: فقط یه جرعه.
🐇: نه.
🌸: یه کوچولو.
🐇: نه.
🌸: جونگکوک...
🐇: یئونسو...
🌸: بده!
یئونسو خندید و بطری را از دستش کشید و یک جرعه خورد.
🐇: هییی!
🌸: خوشمزه بود.
🐇: دزد!
جونگکوک بطری یئونسو را گرفت و یک جرعه خورد.
🌸: هی! اون مال من بود!
🐇: حالا مساوی شد.
🌸: نه!
🐇: چرا؟
🌸: چون من اول دزدیدم.
🐇: این چه منطقیه؟
🌸: منطق شیرموزی.
جونگکوک زد زیر خنده.
🐇: باشه، خانم منطق شیرموزی.
🌸: ممنون.
و دوباره راه افتادند.
همهچیز عادی بود.
آنقدر عادی که هیچکدامشان فکر نمیکردند چند دقیقه بعد، یک غریبهی قدیمی قرار است چیزی را در گذشتهی یئونسو بیدار کند.
باد عصرگاهی از سمت دریا میوزید.
برگهای خشک روی آسفالت میلغزیدند و صدای دور ماشینها با همهمهی شهر قاطی میشد.
یئونسو هنوز شیرموزش را در دست داشت.
تا اینکه قدمهایش آهسته شد.
یک قدم.
دو قدم.
و بعد ایستاد.
جونگکوک چند قدم جلوتر رفت.
🐇: یئونسو؟
جوابی نیامد.
او برگشت.
🐇: چی شده؟
یئونسو به آن طرف خیابان نگاه میکرد.
مردی کنار دیوار یک مغازه ایستاده بود.
لباسهایش نامرتب بود.
موهایش بههمریخته.
چهرهاش خسته و رنگپریده بود.
سیگاری بین انگشتهایش میسوخت و دود آن آرام جلوی صورتش میپیچید.
🚬
یئونسو اول فقط دود را دید.
بعد دست مرد را.
بعد لباسش را.
و بعد...
صورتش را.
نفسش بند آمد.
بطری شیرموز در دستش کمی فشرده شد.
چیزی درون ذهنش فرو ریخت.
مرد سرش را بلند کرد.
چشمهایشان به هم افتاد.
چند ثانیه گذشت.
بعد مرد با صدایی آرام گفت:
🚬: وو یئونسو.
تمام بدن یئونسو سرد شد.
جونگکوک به او نگاه کرد.
🐇: یئونسو؟
اما یئونسو صدایش را نمیشنید.
فقط به آن مرد خیره شده بود.
صدایش...
این صدا را میشناخت.
حتی اگر سالها بود نشنیده بود.
حتی اگر صورتش را در هزار شکل دیگر میدید.
این صدا را میشناخت.
و ناگهان گذشته برگشت.
نه مثل یک خاطرهی مرتب.
مثل موج.
یئونسو
من چهار سال اول زندگیام را خیلی واضح به یاد نمیآورم.
بعضی وقتها فکر میکنم شاید ذهن یک بچه، برای اینکه بتواند دوام بیاورد، بعضی چیزها را خودش پاک میکند.
من خانه را به یاد دارم.
خانهی وو.
خانهای قدیمی با دیوارهای چوبی تیره، درهای کشویی و اتاقهایی که همیشه بوی چوب و بخور میدادند.
اما بیشتر از خانه...
آدمهایش را به یاد دارم.
سکوتشان را.
نگاهشان را.
و آن کلمه را.
نفرین.
من نمیدانستم نفرین یعنی چه.
فقط میدانستم وقتی آن را میشنوم، همه به من نگاه میکنند.
مادرم همان روزی که من به دنیا آمدم از دنیا رفته بود.
یک سال بعد، پدرم هم در یک تصادف...
درست در روز تولد من.
روزی که قرار بود سالگرد تولد من باشد و سالگرد مرگ مادرم هم بود.
برای خانواده وو، اینها تصادف نبود.
آنها دنبال دلیل میگشتند.
و من...
کوچکترین و سادهترین دلیل بودم.
دختری که بعد از تولدش مادرش مرد.
و یک سال بعد، پدرش هم در همان روز مرد.
پس من شدم...
نفرین.
مادربزرگ بیشتر از همه باور داشت.
گاهی من را جلوی خودش مینشاند.
چیزهایی میگفت که نمیفهمیدم.
چیزهایی میسوزاند.
چیزهایی دور سرم میچرخاند.
بوی دود و گیاههای تلخ در اتاق میپیچید.
(ادامش توی کامنت ها🤫)
- ۱۲۸
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط