{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت

🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
P.05 | خانه‌ای که خانه نبود
آن شب، یئون‌سو مدت زیادی خوابش نبرد.
هر بار چشم‌هایش را می‌بست، صدای همان مرد دوباره در ذهنش می‌پیچید.
🚬: بچه‌ی نفرین‌شده...
یئون‌سو پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشید.
اما فایده‌ای نداشت.
خاطره آرام‌آرام برگشت.
بوی دود
بوی چوب قدیمی
صدای کشیده شدن یک در
و صدای مادربزرگ
🥀: بشین.
یئون‌سو دیگر در اتاق خودش نبود.
چهار ساله بود.
پاهای کوچکش روی کف چوبی سرد اتاق جمع شده بود و لباسش را با دو دست گرفته بود.
مادربزرگ روبه‌رویش نشسته بود.
کنارش ظرفی از گیاه‌های خشک و چند تکه چوب قرار داشت.
🥀: دستت رو بده.
یئون‌سو دست کوچکش را جلو برد.
مادربزرگ چیزی زیر لب زمزمه کرد و دود نازکی در اتاق پیچید.
یئون‌سو سرفه کوچکی کرد.
🥀: ساکت باش.
یئون‌سو فوراً لب‌هایش را بست.
از اتاق کناری صدای مردی می‌آمد.
🚬: هنوزم نتیجه نداده؟
🥀: نه.
🚬: پس باید بیشتر ادامه بدی.
🥀: اگر این نفرین از بین نره، این بچه باز هم بدبیاری میاره.
یئون‌سو سرش را بالا آورد.
نفرین.
این کلمه را می‌شناخت.
اما نمی‌دانست چرا به او می‌گفتند.
فقط می‌دانست هر بار اسم مادر و پدرش می‌آمد، نگاه‌ها به سمت او برمی‌گشت.
انگار تولدش تقصیر او بود.
مادربزرگ دستش را گرفت.
🥀: تو باید خوب بشی.
🌸: من مریضم؟
مادربزرگ جواب نداد.
در کشویی اتاق باز شد.
همان مرد وارد شد.
جوان‌تر بود، اما همان چشم‌ها را داشت.
🚬: هنوز اینجاست؟
🥀: کجا بره؟
مرد نگاهش را روی یئون‌سو ثابت کرد.
🚬: این بچه هیچ‌وقت عادی نمیشه.
یئون‌سو سرش را پایین انداخت.
🚬: فقط دردسره.
مادربزرگ چیزی نگفت.
مرد هم بعد از چند لحظه از اتاق بیرون رفت.
یئون‌سو هنوز به کف اتاق خیره بود.
فقط چهار سال داشت.
نه می‌فهمید چرا مادرش رفته.
نه می‌فهمید چرا پدرش برنگشته.
نه می‌فهمید چرا همه از او می‌ترسند.
فقط می‌دانست هیچ‌کس او را بغل نمی‌کند.
هیچ‌کس نمی‌گوید تقصیر تو نیست.
و در آن خانه قدیمی، او فقط یک اسم داشت.
بچه‌ی نفرین‌شده.
یئون‌سو ناگهان از خواب پرید.
اتاق دوباره اتاق خودش بود.
تاریک و ساکت.
چند لحظه به سقف خیره ماند.
🌸: تموم شده...
آرام زمزمه کرد:
🌸: اون روزها تموم شدن.
اما بعضی گذشته‌ها تمام نمی‌شوند.
فقط ساکت می‌مانند.
تا روزی که دوباره اسم آدم را صدا بزنند.
وو یئون‌سو.
🍀 ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

🍀 چهار برگ برای یک سرنوشتP.04 | چیزی که پرسیده نشدراه خانه م...

حتما ایشون رو فالو کنید😆پیجشون بی نظیره😭👌@mahyas13

🍀 چهار برگ برای یک سرنوشتP.03 | بچه‌ی نفرین‌شدهزنگ آخر مدرسه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط