{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهم

قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهم
من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم...

صاف بود آب و هوایم که دو چشمت بارید
که به یک پلک زدن آب و هوا ریخت بهم...

دست در دست خدا بودی و با آمدنم
عاشق من شدی و رابطه ها ریخت بهم...

فاصله بین من و تو نفسی بود ولی
رفتی و وسوسه فاصله ها ریخت بهم...

قصد این بود ک عاشق بشویم اما نه
عشق ما از همه زاویه ها ریخت بهم...

نیمه شب بود خدا بود و من بی سیگار
لعنتی رفتنش اعصاب مرا ریخت بهم...

باز اقبالی و آهنگ شقایق اما
چقدر ساده عاشقی ما ریخت بهم...
دیدگاه ها (۳)

دوست دارم این عکسو

گفتی می‌آیی..!!و یاد اخبار هواشناسی افتادم،که لذت بارانهای ب...

کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟میان این همه ناخوانده،کفش ها...

همخونه اجباری... پارت 29."ویو پارک دوین"بوراک روی صندلی تراس...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_410دکتر که داشت شقیقه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط