خسته ام از خود گریزانم،نمیدانم چرا؟
خسته ام از خود گریزانم،نمیدانم چرا؟
غم زده بر جسم بی جانم،نمیدانم چرا؟
باد گویی ریشه ام را سست و بی جان کرده است
همچو برگی دست طوفانم نمیدانم چرا؟
روزگاری در سرم سودای جنگل بودو حال...
تک درختی در بیابانم،نمیدانم چرا؟
من که خود "دنیای باران" بودم اینک اینچنین...
تشنه ی یک قطره بارانم،نمیدانم چرا؟
سهم من از زندگی جز درد و ناکامی نبود...
من دلیلش را نمیدانم...نمیدانم چرا؟
گرچه تو روح مرا درهم شکستی..باز هم
باتو هستم...باتو میمانم...نمیدانم چرا؟؟
غم زده بر جسم بی جانم،نمیدانم چرا؟
باد گویی ریشه ام را سست و بی جان کرده است
همچو برگی دست طوفانم نمیدانم چرا؟
روزگاری در سرم سودای جنگل بودو حال...
تک درختی در بیابانم،نمیدانم چرا؟
من که خود "دنیای باران" بودم اینک اینچنین...
تشنه ی یک قطره بارانم،نمیدانم چرا؟
سهم من از زندگی جز درد و ناکامی نبود...
من دلیلش را نمیدانم...نمیدانم چرا؟
گرچه تو روح مرا درهم شکستی..باز هم
باتو هستم...باتو میمانم...نمیدانم چرا؟؟
- ۳.۲k
- ۲۳ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط