{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از غمم با گُل پژمرده‌ی گلدان گفتم

از غمم با گُل پژمرده‌ی گلدان گفتم
تلخ با چایی یخ‌کرده‌ی لیوان گفتم
.
گفتم آن‌قدر دلم تنگِ هوایش شده است
همه را نم‌نم با نم‌نم باران گفتم
حرف‌هایی که نمی‌شد به کسی گفت، ولی
من به گنجشک نشسته لبِ ایوان گفتم
راهی کوچه شدم، دل به خیابان دادم
از خزان راز بزرگی به درختان گفتم
.
دست در جیب فرو بُردم و سر در یقه‌ام
از خودم هرچه شنیدم به خودم آن گفتم
.
در خودم غرق شدم، در سَرم افتاد جنون
از تو حتی به پلیسِ سرِ میدان گفتم!.
.
ناگهان چشم تو را روبروی خود دیدم
هول شدم، حاشیه رفتم، سخن از نان گفتم
پابه‌پا کردم و تو مثل همیشه رفتی
به خودم لعنت از این بخت گریزان گفتم
وقت کم بود... نشد حرف دلم را بزنم
دوستت دارمِ خود را به خیابان گفتم
دیدگاه ها (۳۵)

خسته ام از خود گریزانم،نمیدانم چرا؟غم زده بر جسم بی جانم،نمی...

آدم هایی هستند در زندگیتان؛ نمی گویم خوبند یا بد ...چگالی وج...

در میان خاطراتم با تو خلوت می کنمبی قرار و بی صدا از عشق صحب...

فکر کن قهوه بنوشی ته فالت باشدبعد از این دیدن او فرض محالت ب...

پس میون اون شب‌های سخت‌ات دل‌تنگ من هم شدئ؟ دل‌تنگ خودِ قدیم...

خسته‌ام خسته، برایم غزلی ناب بخوان!غزلی ناب برای منِ بی‌خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط